هشت صبح بود که تازه خوابم برد ی ساعتی نشده بود که با صدا گوشی بلند شدم ٬ مریم بود ! یعنی چی کارم داشت ؟ چی باعث شده بود یادم بیفته ؟ می خواست ببینتم و من با دلواپسی منتظرش شدم با اینکه میدونستم اگه بابا بفهمه باز باهاشون حرف زدم و اینکه چرا خونه دعوتش کردم وممکنه بازم سیلی بخورم و سیلی بخورم ولی نتونستم دعوتش نکنم و هر چند تو دلم خدا خدا می کردم که ی وقتی قبول نکنه که نکرد ! می گفت فردا پرواز داره و اونم می ره پیش خانوادش و اینکه می خواست این روز آخر رو با هم باشیم و با هم بیایم مزارت ! از آخرین تهدید بابا و . . .دیگه نتونسته بودم بیام پیشت نامرد شدیدا کنترلم می کرد و من همه دلتنگیهامو تو های های شبا نه ام چالش می کردم ! ولی حالا : زنی کنار گور مردش ٬ گریه می کند/ زنی تمام حجم تنش ٬ گریه می کند ! دست خودم نبود و مریم از گریه های من عصبی شده بود و سعی می کرد آرومم کنه :« من غلط کردم که خواستم با تو بیام ٬ من گ . . .  خوردم جون مامانت اینطور نکن .» می گفت با بدبختی مامانتو راضی کردن تا بچه رو بده به مامانش و اونم برداشتشو بازم برگشت ترکیه! می گفت مهرانه با ی سیاهپوست امریکایی ازدواج کرده !!!!یادم نمی ره اونوقتا که همش می گفت مردای سیاهپوست قدرت درک بیشتری از زنانگی ها دارن و . . .( خاک برسرش کنن دیوونه ) می گفت بهداد ازخانمش جدا شده و برا ادامه تحصیل رفته فرانسه ! می گفت مامانت در تلاشه که تورو هم با خودش ببره اونجا !!!!!!!!!!! نه. . . نه . . . اونقدر با مشت کوبیدم رو سینه مریم که دستا خودم خسته شد ومریم به هق هق افتاده بود :«سعی کن واقع بین باشی٬ به فردایی که باید بسای فکر کن اون دیگه نیست و لی تو هستی . . . » آهای خدا! نه بهتر بگم آهای بالایی ! آهااااااااااااااای بالایی به تموم نداشته هایی که برام رقم زدی عمرا دیگه باهات آشتی کنم ! آهای بالایی به همین گورسرد و خاموش که اگه اینو هم ازم بگیری عمرا دیگه اسمت بیارم ! عمرا دیگه بالا و پایین سرم بشه ! .از مریم جدا شدم و بی هدف خیابونا رو بالا و پایین می کردم و این وامونده اشکام بدجور چشامو تار می کرد و من قادر به کنترلشون نبودم آخرشم از پشت زدم به ی زانتیا مرتیکه زبون نفهم ٬ بی ادب ٬ آشغال فک کرده بود می ترسم از هارت و پورتاش اون دهن گشاد و کثیفشو باز کرده بود و هی زر زر می کرد :« بچه ! بابات چطور اجازه داده بشینی پشت فرمون ؟ احیانا گاو گوسفندی نفروختی خوشگله ؟ میدونی چقدر خسارتم شده اون ته مه های جیبت پول داری فقط ی چراغشو حساب کنی ؟» آهای بالایی ر ی د ی تو اعصاب مصاب من دیگه !مگه چقدر تحمل دارم ؟! دوباره ماشینو روشنش کردم و محکم کوبوندم بهش :« حالا هر غلطی می خوای بکنی بکن ! من ده تا مث تورو میذارم تو جیبم ! مواظب خودت باش اینبار دهنت باز بشه چرت بگی همچین می کوبم که دیگه هیچی ازش نمونه اونوقت با اون ته مه های جیبم ی . . . » دیگه نذاشت ادامه بدم و مث این مادر مرده ها داد و بیداد می کرد :« اهای ملت این دختره دیوو نه اس! آهای فلان ٬ اهای بهمان . . . .» دروغ نگم مث سگ ترسیده بودم و نمیدونستم چی کار کنم هر چی هم با بابا تماس می گرفتم در دسترس نبود اصن معلوم نبود کدوم گور ی رفته بودن .مجبور شدم با آقای فکور تماس بگیرم و تا اومدن اون افسر هم اومد . و فکور تونست با چرب زبونی  اون بیشعور رو ساکتش کنه و ماشینو ببرن تعمیرگاه .مردک دهنش باز مونده بود با دیدن اونجا :« همینه ! نفست از جاگرم بلند میشده ! » هیچی جوابش ندادم و رفتم تو دفتر ی دل سیر از این بدبیاری گریه کردم .بدبختی این بود نمیدونستم چطور جواب بابا رو بدم .ماشین اون آقا ی دو سه روزی کار داشت .مث این ننه گم کرده ها هی اینور اونور می رفتم و سعی می کردم با بابا تماس بگیرم تا اینکه اومد :« بخدا اون گواهینامه تو ببری بندازی تو دستشویی سنگین تری عزیزم !» بعدم برام ماشین گرفت تا برگردم خونه .مامان هی اعصابمو تحریک می کرد و من خیلی سعی داشتم تا نذارم دهنم باز بشه ولی مگه میذاشتن . دوس داشتم اون لحظه بغلم کنه و من براش دردو دل کنم ولی نکرد ! دوس داشتم باز نوازشم کنه و مرهمی رو دردم بذاره ولی نذاشت و من برا اینکه ی وقتی باز دعوام نشه  رفتم زیر دوش آب سرد و دریغ از اینکه آروم بشم ٬ نه نشدم .دیگه مصمم به رفتن ٬ حالا هر چی می خواد بشه ! درد تنهاییش از درد از دست دادن تو که بدتر نیست هست ؟ نه نیست . من نباشم وقتی اونجا رو می شکافن و می برنت بهتره تا باشم و بعد بیام زار بزنم رو ی سنگ شکسته و گور خالی ! دستبند فرزام رو از دستم در اوردم دیگه هم نمی خوام بهش فکر کنم . فکر کردن به او برا من تعهد می یاره ومن هنوز از پسش بر نمی یام بخدا بر نمی یام !نه اونقدرا هم که فکر می کردم راحت نبود و نیست .تورو کجای دلم بذارم ؟! کجاش خاک کنمت ؟ آهای بالایی تو که زدی لااقل محکتر بزن . . .