108
گفتن از حال و روز اسفناک دیروز من نه دردی ازم درمون می کنه و نه آرومم! همین اندازه که اصلا کنترل خودمو نداشتم و بی محابا اشکهام سرازیر می شدن و این وسط بابا که فکر می کرد به خاطر تصادف هستش هی قربون صدقه می رفت :« کاریه که شده ٬ فدای سرت ٬ اینقدر مهم نیست که بخوای خودتو ناراحتش کنی » ومن عذاب وجدان بدی داشتم برا اینکه بهشون نگفته بودم کجا رفتم و چی باعث این گندی احساساتم شده . نیمه های شب خسته از چرخ زدن تو نت دلم بدجور هوس بغل مامان رو کرده بود و دوست داشتم باهاش حرف بزنم .چند بار رفتم دم در اتاقشونو صداش زدم و لی اونقدر غرق خواب بود که نمی شنید و من بدجور داشتم می ترکیدم و تحمل اینکه تا صبح صبر کنم رو نداشتم .تا اینکه فک کنم دفعه پنجم بود که یهو بابا درو باز کرد :« چته تو ؟ هی می ری و می ای ؟» گفتم :« می خوام مامان بیاد پیشم ! می خوام باهاش حرف بزنم ! می خوام بغلم بخوابه !» گفت :« من خوابم نمی یاد اگه اونقدر محرم میدونی برا من حرف بزن » بعدم اومد اتاقمو نشست پا حرفای من و من با همه سخت بودنش همه چی رو بهش گفتم و آخرش تو هق هق :« بخدا بابا سخته واسم ٬ به جون خودتون نمی تونم تحمل کنم . . . .» انتظار چند تا سیلی ٬ فحش ٬و سرزنش رو داشتم ولی بابا در اوج ناباوریم بغلم کرد و کنارم رو تخت دراز کشید :« فکر می کنی من نمی فهمم ؟ فک می کنی درک اینو ندارم که چی می کشی ؟! اگر هم اینهمه بدخلقی می بینی همش به خاطر اینکه نمی تونم دردو رنجتو ببینم ! نمی تونم از دست دادنتو ببینم ! می فهمم سخته و نیاز به زمان داره ولی باید بدونی تا ابد که نمی تونی به ی خاک سرد و چند پاره استخون دل ببندی ! آخرش چی ؟ آخرش می خوای خودتو به کجا برسونی ؟» آغوش بابا ی حس قشنگی رو بهم می داد و من احساس آرامش می کردم .آخرین باری که بغلم خوابیده بود حدود ی سال پیش بود ! شبی که تو رو از دست دادم و درد اینکه مامانت نمی ذاشت من حتی به جسد سرد و آرومت هم نزدیک بشم داشت منو از پا در می یاورد و تا صبح تو بغل بابا زار زدم و زار زدم .نمی دونم کی و چطور خوابم برده بود وقتی بیدار شدم که هنوز تو بغل بابا بودم و اون خوابش نبرده بود و نگاهش به سقف سیگار دود می کرد! الان خیلی بهتر از دیروزم هستم و اینو مدیون بابا و درکش و آغوشش می دونم . عصر بعد مدتها رفتم پیش بچه ها همشون بودن و با دیدنم مزه پرونیها و شوخیهاشون شروع شد .کامیار رو هم که از پارسال ندیده بودم می گفت قراره دو هفته بعد بره سربازی !!!! خیلی تعجب کردم :« تو که می گفتی بابات نیمذاره بری سختی بکشی ؟ می گفتی سخت در تلاشه تا بتونه ی جور برات بخرتش ؟!!» محسن گفت :« این بچه ننه باید بره سربازی تا ادم بشه .نره که همینطور خر می مونه » واونا با هم دعواشون شد و من با تصور کامیار تو لباس سربازی بدجور به خنده افتاده بودم و این بدجور عصبیش کرده بود.فک نمی کنم بتونه اونجا دوام بیاره ! اون با بیست و هفت سال سنش خیلی لوس و بچه ننه هستش تا جایی که وقتی بیرون می ریم مامانش ده دوازده بار زنگ می زنه و حال و احوال می کنه باهاش ! پروانه هم خدا خیرش بده باز با یکی دیگه لاو ترکونی رو شروع کرده بود من موندم دل اون چقدر گنجایش داره و از اون بدتر این دلبستگیهاش چقدر که ناپایدار هستن و دوروز دیگه خودش بهم می زنه و اونوقت میگه :« بیشعور درک احساسات منو نداشت نمی تونست نیازهای منو برطرف کنه »!!!! .دیروز که نشد مامانی رو ببرم ساری قراره فردا ببرمش .می خوام به هانیه هم ی سر بزنم احتمالا باید تا الان بچه اش دنیا اومده باشه و این خیلی خوشحالم می کنه .