هانیه سرمست نوزادش بود نمیدونم چرا از بویی که بچه های شیر خواره می دن خیلی خوشم می یاد .دوست دارم مدام بغلشون بگیرم ومستانه بو بکشم ! اسمشو گذاشته بود فرهاد ! گفتم زیباست خیلی گفت :« هنوزم یادش رو توسینه دارم » گفتم یاد چی رو ؟ گفت :« عشق اولم فرهاد »!!!!!! امان از این دل و امان از این . . . . خیلی تعجب کردم ٬ ی جوری شدم٬ گفتم :« مگر نه اینکه می گفتی عاشق شوهرت هستی ؟مگر نه اینکه گفتی کلی دردسر کشیدی تو این عشق تا بهش رسیدی ؟ هیچی نمی گفت و من ناخودآگاه ازش بدم اومده بود ! آخه مگه میشه تو آغوش یکی دیگه باشی ! نطفه یکی دیگه رو تو بطنت پرورش بدی ! اونوقت . . .  می گفت:« قبول کن که ی دختر هیچ وقت نمی تونه عشق اولشو فراموش کنه حتی اگه بازم دل به یکی دیگه ببنده بازم ته دلش همون اولی رو می خواد ! »شوهر هانیه " مرتضی " مث پروانه دور خودش و بچه می چرخید و من به جای هانیه عرق شرم نشسته بود رو پیشونیم ! هیچ وقت نمی تونم این چیزا رو درک کنم !وقتی ازش جدا شدم گفتم :« هم سن و سالیم هانی و من مث تو تجربه زندگی مشترک رو ندارم ولی با همه اینا بتمرگ سرجات ! همه فکر و ذکرت شوهرت باشه! فرهاد ازدواج کرده و رفته تو هم همینطور ! فقط ی لحظه ٬ ی لحظه فک کن اگه شوهرت  بفهمه چه حال و روزی  بهش دست میده ! » گفت :« چرا خودت نمی ترگی سرجات ؟ دیگ به دیگ میگه روت سیاه » !!! تلفیقی از عصبانیت و خنده داشتم :« د بیا آشغال واسه همینه که هنوز نمی تونم یکی دیگه رو سخت بنشونم تو دلم ! من اگه هم ازدواج کنم مطمعن باش اون لحظه به اون جایی رسیدم که دیگه اجازه  نمیدم به دلم که بخواد یاد یکی دیگه رو تو خودش بچرونه ! می فهمی ؟ »برگشتی از ساری دیگه شب شده بود و مامانی صندلی عقب خوابیده بود ! جاده خلوت خلوت بود و بارون شدیدی می بارید و من ترس برم داشته بود !چند باری صداش کردم تا بیا جلو بشینه برام حرف بزنه والهی قربونش برم اینقد خسته بود که هیچی نشنید . موزیک رو بلند بلند کردم و هی تو دلم می گفتم الان می رسیم ! الان می رسیم ولی نمیدونم چه مرگم شده بود این هوای مه آلود و بارون  و نور چراغهای ماشینای رو به رو صحنه های ترسناکی رو تو ذهنم می یاورد و کم مونده بود گریه کنم !مامان می گفت روز رفته بودن باغ که دیدن ملوس توله هاشو دنیا آورده !!! اینقده تعجب کردم :« وا ! اون کی حامله شد که حالا توله هاش اومدن » خیلی جالب بود حیون چس سفید معلوم نبودکدوم گوری رفته بوده که . . . اینقد اصرار کردم تا راضی شدن بریم باغ ! اینقد این سه تا توله ناز و ملوس بودن که حد نداشت ولی هنوز بدنشون خوب مو نداشت مامان چندشش می شد و هی می گفت دست نزنم بهشون ولی مگه می شد بغلشون گرفته بودم  و نازشون می کردم و این وسط ملوس هی دست و پامو لیس می زد ٬شیپی هم حسابی حسودیش شده و بود با ملوس شروع کردن به دعوا !!! عجب صحنه جالبی شده بود .هیچ اسم خاصی به ذهنم نرسید تا برا توله هاش بذارم دوتاشون سیاه سیاه بودن یکیشونم مث خود ملوس حنایی ! بابا می گفت  باید ردشون کنیم برن به باغهای همسایه سپرده بود که اگه می خوان بده بهشون .گفتم نه ! بذارین باشن جایی رو تنگ نمی کنن که ! خودم هر روز بهشون سر می زنم ! از اون گذشته طفلی ملو س دق می کنه اگه تو له هاشو ازش جدا کنیم .فعلابذارین باشن .فردا هزار تا کار عقب مونده دارم ! نمیدونم باید چی کار کنم .کلاس زبان رو که چند جلسه ای هست که نرفتم و اگه همینطور پیش بره می ترسم آقای محوری به بابا گزارش بده و اون وقت خر بیارو باقالی بار کن ! ی قرار با ی ناشر دارم مرتیکه درست چهارماهه امروز و فردا می کنه .مرده شور این شهرستانها رو ببرن با این کمی امکاناتشون مرده شور تهران رو ببرن که من دستم بهش نمی رسه  بابا میگه :« خب برو تهران ! اونجا امکاناتش بهتره و . . . » ی روزم که می خوام خوش باشم نمیذارن که ! فعلا از هر فرصت و هر حرفی استفاده می کنن تا منو مجاب کنن به نرفتن یعنی خر کنن ! فرزام هی تماس می گیره و هی حرفای تکراری و من بازهم با اینکه خوشحال می شم وقتی صداشو می شنوم ولی دیگه از اون ذوق و شوق اولیه خبری نیست واون بی نهایت عصبی میشه :« تو می میری ی کلمه محبت آمیز بگی ؟ دامنه لغاتت محدود میشه به مگس و دست از سرم بردار و گمشو و درد . . . » من هیچی ندارم برا گفتن و بازم این اونه که میگه :« مهم نیست ! خودم خواستم که لعنت بر خودم باد ! میدونم کم کم عاشقم میشی و اونوقت این منم که تلافی می کنم » و بعدم می زنه زیر خنده ! نمیدونم چی کار کنم باهاش ! یکی دوبار دیگه بهش گفتم که سخته واسم و بهتره بی خیال من بشه ! و لی اون بازم همون حرفا همیشگیشو می گه :« خر که نیستم ٬ می فهمم ! و دانسته خواستمت و این زمانی رو هم که تو میگی قبول کردم پس خاک برسرم کنن همچنان منتظر این گذشت زمان می مونم و گندی تورو تحمل می کنم !» واقعا کم آوردم مث خر تو گل گیر کردم .نمیدونم چی کار کنم !کاشکی می شد هر جور که دوست درایم زندگیمونو به همون جهت سوق بدیم ! کاش!