110
اتابک اینا واسه ناهار جایی دعوت بودن و این مونا جونم که خدا خیرش بده از هر فرصتی استفاده می کنه تا بچه ها شو تلپ کنه رو من ! با کلی دردسر بابک رو خوابوندمش همش ونگ می زد و مامان هی می خواست ازم بگیرتش ولی بدجور دوس داشتم توبغل خودم آرومش کنم از اینکار لذت می بردم و ی حس قشنگی بهم می داد !هر وقت شیشه شیرشو می دادم دهنش همچین دلم می گرفت که حد نداشت آخه نوزاد به این کوچیکی چرا باید با بی رحمی تموم از شیر مادرش محروم بشه و اونوقت هی بلند بلند به مونا جون فحش می دادم .مامان هم می گفت :« اینقد دیگران رو تمسخر نکن شاید تو هم ی روزی این کارو کردی » گفتم :« عمرا ! من شیردادن به بچمو به زیبایی اندامم ترجیح می دم ! اصن لذت مادر بودن به همینشه که بچتو از وجود خودت سیرابش کنی !» بابک خوابیدو اونوقت نوبت روناک شد که همش از سرو کولم می پرید و شیرزبونی می کرد وقتی لقمه می ذاشتم دهنش لذتش واسم وصف ناپذیر بود و مامان هی غر می زد که ناهارتو بخور سرد شد و . . . بعدش گفت :« ایشالله ی روز بچه خودت ! اونوقت لذتش بیشتره و بیشتر مستت می کنه » والله من مادر نشده مستم و این مستی خوشم میشه بهش گفتم :« مامان نمیشه ازدواج نکرده بچه دنیا بیارم ؟» چشاش شد چهارتا :« شوخی ؟ یا جدی ؟» دوباره گفتم :« تو شوخی بگیر در عین اینکه من جدی هستم !!!!» هیچی نگفت دوباره گفتم :« خب اگه من تا 38 سالگی هم ازدواج نکردم اونوقت چی ؟ میشه برم از پرورشگاه بچه بیارم ؟ چون مطمعنا دیگه ی زن تو این سن قادر به مادر شدن نیست !» گفت :«نه مادرشدن همه حس و جوششش تو حاملگی و. . . ایناست » گفتم :« اره راس میگی مزش به زاییدنشه ! اصن میشه من برم آمریکا از بانک اسپرم بچه بیارم !!!!!» یهو صورتم سوخت بدجور ! چناان هضم اینکار مامان برام سخت بود که دردشو هم نفهمیدم :« مامان !!! منو زدی ؟ هیچ توجه کردی تو الان منو زدی ؟» گفت :« زدم تا عقل بیاد سرجات اینقدر چرت و پرت نگی » عجب !!!بازم باورم نشد این اولین باری بود که از مامان کتک می خوردم ! کتک که چه عرض کنم زیاد خوردم و لی همشون از رو حرص و شیطنت و شوخی بود نه مث اینبار که با خشم و اینقدر محکم باشه .دوس داشتم گریه کنما ولی نمیدونم چرا اشکم نمی یومد !:« تقصیر من چیه شما جنبه شوخی نداری» گفت :« اونقد وقیح شدی که حرفاتو شوخی شوخی به خورد من بدی تا ببینی عکس العملم چیه ! من تورو نشناسم دیگه چی شدم » گفتم :« خب آره ! در جدی بودنشون شکی نداشته باشین البته فقط اون قسمت آخری رو شوخی کردم والله من هیچ حسی در خودم نمی بینم تا ازدواج کنم و آخرشم این آرزوی بچه دار شدنو با خودم به گور می برم برا همین خواستم بگم میشه از پرورشگاه یکی بیارم که . . . » سنگدل نذاشت ادامه بدم با چنگال دستش همچین کوبید رو دستم که داشتم از دردش منفجر می شدم .همین لحظه بابا اومد و مامان با عصبانیت و خشم گزارش حرفا منو بهش داد اونم نه گذاشت و برداشت زد زیر قهقه و بغلم گرفت:« قربون چش سیخ خودم برم ! حالا واستا اگه 38 سالت شد و کسی پیدا نشد تو دیونه رو پابند خودش کنه اونوقت بیا از برنامه هات بگو» ی بارم خواستیم درست و حسابی حرف بزنیم نمی ذارن که !زده بودم به سیم آخر گفتم :« فک می کنم عاشق شدم » مامان ی چش غره ای رفت و لبشو گزید :« از بابات شرم نمی کنی ؟ ی کم مراعات کن »گفتم :« نترس حالا مامان فعلا در حد علاقه است با عشق خیلی فاصله داره » بابا هم ساکت شده بود ببینه من چی می گم .گفتم :« البته ی کم غیر معقول هستش ! این علاقه پایه هاش تو نت استوار شده » ایندفعه بابا خیز برداشت تا به قول خودش آدمم کنه .هول برم داشت :« جون من بابا ! عصبی نشین اصن فک کنین یکی از شاگرداتون این حرفا را بهتون میگه و کمک می خواد از تون ! در ضمن به اینم توجه داشته باشین که اینم همچین جدی جدی نیستا فقط حرفه . . . » بابا در حالیکه سعی می کرد خودشو کنترل کنه :« من اون شاگردو که بیاد بگه من تو نت عاشق شدم . . . ( سانسور) اینم حتما مث این جریان بچه دار شدنته دیگه نه ؟!» حرفی نداشتم بگم اینو هم میدونستم که هر چی بگم وضع رو بدتر می کنه :« ی بار نشد ی کم درس و درمون با هم صحبت کنیم شما فرض رو بذارین بر مثلا نه اینکه حتما !» اونوقت بابا گفت :« لطفا همین الان از جلو چشمم برو اونور ! اینو هم بدون حالا چه شوخی چه جدی ! برفرضم این حرفای شما ی روز جدی شد از الان حساب کار خودتو بکش اینبار! من دیگه فلانی چند سال پیش نیستم ! اون عشق مزخرف اولی تو و اون همه سرسختیت حسابی منو کارکشته کرده اینبار تو بازنده این میدون هستی بدجورم بازنده هستی ! ومن اون قبلی نیستم که فقط به چشیدن طعم باختت راضی بشم اونوقت . . . .( وحشتناک سانسور )» هیچی دیگه لال شدیم رفت !فقط گفتم :« اینا معنی اینو نمیده که من از نت محروم شدم ؟ نه ؟ جون خودتون فقط حرف بود برا ی بحث همین !» گفت :« فقط ی کلمه اضافی دیگه از دهنت درآد همین الان اون سیستمو جمع می کنی میذرای اتاق من » رفتم اتاقم و ولو شدم رو تخت نمیدونم کی خوابم برده که ی وقت احساس کردم گردنم داغ میشه آی داغ میشه باترس از جام بلندشدم !اونوقت می بینم این شیپی بیشعور نشسته بالا سر من هی گردنمو لیس می زنه دوست داشتم ی لگد بزنم بهش پرتش کنم بیرون ولی طفلی گناه داشت اصن یادم نبود که وقتی خوابیدم درو اتاقو قفل کرده بودم که ی وقتی شیپی نره رو سر بابک و اینهمه مدت این حیوون بیچاره به شدت خودشو کنترل کرده بود تا کثیف کاری نکنه بدبخت اخرشم چاره ای ندیده بود تا منو از خواب بیدار کنه ! مامان هنوز گیج حرفای ظهر من بود و هی می گفت :« ظهر چه مرگت شده بود تورو ! کم مونده بود باز چند تا سیلی چسب از بابات بخوریا !» حوصله بحث کردن رو نداشتم دیگه :« هیچی بابا شماها هیچ وقت منو جدی نمی گیرین ! شما که اینقده ادعاتون میشه خیلی خوب می شناسین منو پس چرا هنوز متوجه نشدین من شوخی کردم یا جدی !» اونم هی گیر داده بود واضحتر حرف بزن و . . . ومن کم حوصله تر از اون بودم که باز بخوام بحث راه بندازم» فقط اون چال گونه هاشو بوسیدم و :« نگران من نباش هیچ وقت ! اینو بهتون قول می دم اگه اینایی که گفتم جدی هم باشه اولین بار به خود شما بگم ! پس هنوز لزومی نداره برا نگرانی » کاش ی بارم شده اینا منو جدی می گرفتن.