ب اصرار سیا رفتیم خرید.  باهم  اون سری کتابهایی رو که بابا می خواست رو واسش خریدیم می خوام فردا پست کنم تا روز پدر ب دستش برسه ، حوالی محله مهرداد بودیم  تو  همون رستورانی که بارها و بارها باهم رفتیم ، خیلی اتفاقی  مادرشو دیدم  با کوچولوی  نازش ، همونی که اسم من روش بود! دلم یهو پر کشید  ناخوداگاه رفتم پیشش زانو زدم  موهاشو ناز خرگوشی بسته بود بغلش کردم و غرق بوسه ، اونم منو شناخت با لبای کوچکش بوسید منو گفت :«  خانوم مامانی بابایی من مگه با شما نیست ، چرا تنهایی من دلم تنگ شده بهش بگو بیاد اون مامان اولی خودمو هم بیاره » آه ای خدا هق هق گریه های من  باعث شد مادرش  منو ببینه و با ی حرکت تند کوچولوش رو از بغلم جدا کرد و فریاد کشید : «  آشغال عوضی بچمو ازم گرفتی از این یکی هم دست نمی کشی » و سیلی سنگینش که رو صورتم نشست ، تازه ب خودم اومدم که چقدر دوروبرمون شلوغ شده  هیچی بهش نگفتم واسم حرمت داشت  فقط گفتم : معذرت می خوام  همین ! سیا منو  از اونجا دور کرد  «  تو شعورت نمی کشه  چرا آدم نمی شی » . ومن که این روزها دنبال هر بهانه ای بودم واسه شکستن بغضم  ٬ خیلی راحت بلند بلند گریه کردم و باز هم آغوش سیا منو آروم کرد .