11
ب اصرار سیا رفتیم خرید. باهم اون سری کتابهایی رو که بابا می خواست رو واسش خریدیم می خوام فردا پست کنم تا روز پدر ب دستش برسه ، حوالی محله مهرداد بودیم تو همون رستورانی که بارها و بارها باهم رفتیم ، خیلی اتفاقی مادرشو دیدم با کوچولوی نازش ، همونی که اسم من روش بود! دلم یهو پر کشید ناخوداگاه رفتم پیشش زانو زدم موهاشو ناز خرگوشی بسته بود بغلش کردم و غرق بوسه ، اونم منو شناخت با لبای کوچکش بوسید منو گفت :« خانوم مامانی بابایی من مگه با شما نیست ، چرا تنهایی من دلم تنگ شده بهش بگو بیاد اون مامان اولی خودمو هم بیاره » آه ای خدا هق هق گریه های من باعث شد مادرش منو ببینه و با ی حرکت تند کوچولوش رو از بغلم جدا کرد و فریاد کشید : « آشغال عوضی بچمو ازم گرفتی از این یکی هم دست نمی کشی » و سیلی سنگینش که رو صورتم نشست ، تازه ب خودم اومدم که چقدر دوروبرمون شلوغ شده هیچی بهش نگفتم واسم حرمت داشت فقط گفتم : معذرت می خوام همین ! سیا منو از اونجا دور کرد « تو شعورت نمی کشه چرا آدم نمی شی » . ومن که این روزها دنبال هر بهانه ای بودم واسه شکستن بغضم ٬ خیلی راحت بلند بلند گریه کردم و باز هم آغوش سیا منو آروم کرد .
+ نوشته شده در ساعت توسط