این دوری چند وقته از نت حسابی دیوونه ام کرده بود !شده بودم مث این معتادا که استخوناشون درد می گیره !!!فقط ی بار رفتم کافی نت ولی اونجا جایی نبود که بتونه منو راضی کنه سرعتشون افتضاح بود و از اون بدتر نامردا نمی کردن ی چایی چیزی بدن بعد جریان سوختن کامی حسابی اعصابم داغون شده بود تو این شش ماهه این دومین باری بود که این اتفاق می یفتاد و هر دوبارم مجبور به تعویض " مادربرد" شده بودم !دوروز اول که هر چی ناز ریختم و اداو اطوار هیچ کی دلش به حالم نسوخت تازه بابا گفتش :« اتفاقا این فرصت خوبی شد تا از اون عشق نتی که می گی ی کم دور باشی و بفهمی عشقی که لازمه اش ی سیستم و ی خط شارژ شده اس پشیزی ارزش نداره »!!! حالا برو بگرد ی خر گیر بیار که همچین بنیه خوبی داشته باشه تا بتونه این متلکا و کنایه هارو بار بکشه و . . . « چرا شما از هر حرف من ی مشکل درس می کنین ؟ عشق کجا بود ؟ علاقه چی چی بود ؟ بخدا همش حرف بود برا اینکه بحث کنیم همین !البته منکر اینم نمیشم که بدجور وابسته دوستان مجازیم شدم اونم وحشتناک ! اما همش در چهارچوب همون نت واین وسط چیزی به اسم عشق جایی نداره !» روز سوم بود که وقتی اومدم خونه دیدیم یکی تو اتاقم داره با کامی ور می ره ! می گفت باید فلان بشه و . . . و می خواست کیس رو با خودش ببره !بهش گفتم :« اجازه بدین من " هارد" ش رو باز کنم اونوقت ببرین » انگاری سیلی زده باشنش :« یعنی چی خانم ؟ ما شرکتمون خیلی معتبره و شما با این کارتون ی جور دارین تعهد و مسئولیت کاری مارو زیر سوال می بری » منکه اصن از رو نرفتم :« مهم نیست ! من کلی عکس و فایل های شخصی دارم ! بنابراین حق دارم محتاط باشم » هیچی نگفت و رفت ولی خدا بگم چی کارش کنه افتاده بود رو لج هر وقت می رفتم امروز و فردا می کرد و حسابی منو عصبی کرده بود .تا همین ی ساعت پیش که بابا خودش رفت وبا آوردنش من انگاری دنیا رو بهم داده باشن مث این قحطی زده ها نشستم پا نت .ولی خب این ی هفته ی جورایی زندگیم نظم گرفته بود  شبا که خوابم نمی برد به زور دوتا قرص می خوابیدم و روز وقت زیادی داشتم برا رسیدگی به کارای عقب موندم .کلاس زبان رو هم بعد اون جریان که روی رفتن نداشتم رو با هزار بدبختی رفتم کلی از بچه ها عقب مونده بودم و آقای محوری هم می گفت :« همین امروز تصمیم داشتم با پدرت تماس بگیرم و . . .» .کامیار هم دیروز رفت خدمت ! منکه نرفتم دیدنش ولی بچه ها می گفتن افتاده بیرجند و وقت خداحافظی مامانش اصن از بغل جدا نمی کردش و هی اشک می ریخت  بچه ننه ! پریسا فردا عصر می یاد و من دارم لحظه شماری می کنم برا دیدنش !.مونا جون دوروز بود هی اصرار می کرد باهاش برم استخر تا اینکه امروز رفتم دوستاش از خودش اجق وجق ترن همشون با دماغهای عمل کرده و ابروها تاتوشده و خالکوبی های روی سینه و بازو ٬ و جاهایی که عقل جن هم بهش نمی رسه !!! ی جورایی هم منو مسخره می کردن :« دماغت اصن به ترکیب صورت نمی خوره !!! و . . .» منم اصن بهشون محل نمی دادم و مونا جون حسابی حرصی شده بود :« نمیشه ی کم مودب تر باشی ! این امل بازیهاتو بذاری کنا ر » ای خدا از دست این مونا !!!!خاک برسر فک می کرد کی هستن اونا .یکیشون ی حلقه زده بود رو نافش اینقده هم خود شیفته تازه می گفت قراره رو باسنش هم ی طرح ( سانسور  ) رو خالکوبی کنه !!! برگشتی مونا رو جو گرفته بود می گفت میخواد اونم حلقه بذاره !!!چه خوش خوشانش میشه اونوقت اتابک .بهش گفتم :« مونا من اگه جا اتابک باشما زرتی ی روزه طلاقتو می دم می فرستمت بری ور دلت مامان جونت بشینی » اونم هی تمسخر می کرد که تو عقب مونده ای و فلانی و بهمانی .