مامان این روزا هی گیر میده که باهاش صبحا برم پیاده روی ! منم اصن حالو حوصلشو ندارم همین می بینم بلند شده زرتی کامی رو خاموش می کنم و خودمو می زنم به خواب ٬ ولی اون که میدونه تا خود صبح تو نت پلاسم به زور قلقلک و نیشگون هم شده منوبا خودش می بره !ولی انصافا عجب حالی میده اون وقت صبح که هیچ کی رو غیر از رفتگرا شهرداری نمی بینی و واین ادمو و سوسه می کنه تا بلند بلند داد بکشه .مامان حرصی میشه :« اینقد ندو آرومتر بذا منم بهت برسم ٬ داد نکش ملت از خواب بیدار می شن بهمون می خندن » من :« نمیشه که احساس خوبی دارم باید بریزمش بیرون.کسی هم نیست که بخواد صدامو بشنوه از اون گذشته اگه می خوای من باهات بیام باید تحملم کنی » واونم طفلی همچنان تحمل می کنه .امروز ریحانه رو تو آموزشگاه دیدم ٬ هنوزم از رو به رو شدن باهاش ترس دارم ی جوری سعی می کنم تا به چشمش نیام که باز بخواد چرت و پرت بگه و اذیتم کنه ولی اون بیشعور فقط و فقط چشاش دنبال من می گرده تا باز ی دل سیر مسخره بازی در بیاره و بخنده  بهش گفتم :« خواهش می کنم میشه دیگه اذیتم نکنی ؟!» اون :« وووویییییییییییییییی جیگرتو چقد ناز التماس می کنی کاشکی من پسر بودم دو لپی قورتت می دادم » بعدم صدا خودش بلندتر از بقیه می پیچه تو گوشم و من از خنده هاشون چندشم میشه ! نمیدونم چی از جونم می خواد خیره سر میدونه بلد نیستم مث خودش بحرفم و جواب بدم برا همین نقطه ضعف گرفته و هی دوس داره اذیتم کنه تا به قول خودش خوش بگذرونه !ای خدا شفاش بده لطفا .وقتی برگشتم خونه باز مامان پیغام گذاشته بود که برا بابا ناهار آماده کنم و همه چی هم مرتب باشه که عصر مهمون داره .خفن خوابم می یومد ولی مگه میذارن رفتم زیر دوش آب سرد تا خوابم بپره .بعد اماده کردن ناهار ولو شدم رو تخت و شروع کردم به خوندن هشت کتاب سپهری .ی وقت دیدم بابا تو چهار چوب در واستاده و برو بر منو نیگا می کنه :« عجب ! عجب ! حالا اینقده موزیک بلند هستش که اومدن منو متوجه نشدی ٬ احیانا شا مه تونم عیب و ایرادی داره که این بوی گند سوختگی رو نمی فهمی ؟!» ای داد بیداد . . . اصن یادم رفته بود.همچین به گ . . .  خوردن افتاده بودم که گفتن نداره !بابا هم بدجور رو ناهار حساس هستش دیگه چی کار می تونستم بکنم با پرویی :« خب از این اتفاقها پیش می اد دیگه ٬دوس دارین زنگ بزنم پیتزا بیارن ؟ تنوع هم بد نیستا » خیلی شانس آوردم وقتی که بابا ریموت تلویزیون رو پرتش کرد طرفم به موقع جا خالی دادم اونم به شدت خورد به دیوار و خوردو خاک شیر شد والا الان باید چند تا بخیه دیگه طرف دیگه پیشونیم می خورد !:« جون مامان عصبی نشین ! ی کم صبر کنین ی چیز دیگه آماده می کنم براتون » منو از آشپزخونه بیرون کرد :« لازم نکرده خودم ی چیز درس می کنم تا بفهمی آشپزی یعنی چی » دهه ! اینو باش . . .صدای بهم خوردن قاشق ٬ چنگال و خرت خرت رنده کشیدن  رو می شنیدم ولی جرات نداشتم برم پیشش تا اینکه خودش صدام کرد! اه ا ه  اه  املت درست کرده بود همچین با ولع هم لقمه می کرد که هر آدم سیری رو هم وسوسه می کرد چند تا لقمه بخوره :« ای بابا شما که میدونین من زیاد املت دوس ندارم خب ی چیز دیگه درس می کردین دیگه » : « عجب رویی داری بچه ! از الان می تونم تصور کنم که اینجور وقتا ی کشیده آبدار از شوهرت بخوری » حرصم گرفته بود :« وا ! مگه شهر هرته ! تازه بخواد ی همچین غلطی هم کنه اونوقت من می ام پیش شما ٬ بعدش شما می ری دو تا سنگین ترشومی چسبونی به خودش » گفتش :« اتفاقا می رم دستشو ماچ می کنم می گم ایول خوب کردی بازم از این کارا بکن » خیلی نامرده بخدا بعدم بلند بلند خندید و به زور ی لقمه رو چپوند تو دهنم . بعد از ظهر با لیدا و مریم و پروانه رفتیم فرودگاه استقبال پریسا و شوهر خل و چلش امیر .فک و فامیل پریسا خیلی بودن و طفلی امیر که اینجا غیر از باباش کس دیگه ای رو نداره .پریسا تغییر کرده بود به قول پروانه قیافش زنانه تر شده بود ! اینقده محکم بغلش کردم و بوسیدمش تا جبران این دلتنگی چند وقته رو بشه .خیلی اصرار کردن باهاشون بریم خونشون ولی با اینکه دوس داشتیم نرفتیم همراهیاشون زیاد بودن و جایی برا بودن چند تا غریبه نبود از اون گذشته دست خالی هم که نمی شد بریم خونه تازه عروس .قرار شد فردا بریم پیشش .پروانه می گفت :« کامیار مدام سراغمو ازشون می گرفته و اینکه خیلی ناراحت بود چرا نرفتم دیدنش » بعدشم منو به سنگدلی و دیوونه بودن محکوم کردن گفتم :« مهم نیست برام ! به شماها هم ربطی نداره من با کامیار چه برخوردی دارم ! والله ما حرفامونو با هم دیگه زدیم ما هیچ سنخیتی با هم نداریم ! و علاقه ای هم بهش ندارم واین مشکل اونکه هم چنان منو تو دلش نگه داشته ».بگذریم .خونه که برگشتم بازم رفتم زیر دوش و بعدم ولو شدم تا ی چرتی بزنم تا اینکه مهمونای مامان اومدن منم با همون لباسا خونه رفتم پیششون مریم خانم هم بود و با دیدنم باز قربون صدقه رفت و فلان .ی جورایی شدم دوس نداشتم باشم ولی از بس مامان هی سرزنش کرد که اداب اجتماعی ندارم و فلانم و بهمانم که مجبور شدم برم تو جمعشون !ی خانمی بود که تا  به امروز ندیده بودمش چنان فیسی داشت که حد نداشت انگاری از دماغ فیل افتاده باشه :« عزیزم ژامی ی دختر جوون چرا باید اینقد ساده باشه !!!! باید زیباییتو به رخ همه بکشی حتی درو دیوار خونه !!آرایشو . . . اینا که فقط برا بیرون نیست هست ؟!» مونده بودم چی بگم شاخ در آورده بودم هشت تا یهویی یکی که تا الان هیچ برخوردی باهاش نداشته باشی بیاد و این حرفو بهت بگه !:« خب آره ! والله من تازه دوش گرفتم خبر هم نداشتم شما تشریف می یارین والا همچین می رسیدم به خودم که شیفته من بشین » بعدم همشون زدن زیر خنده و اونم خانم هم که اسمش گیتی بود ی چش و ابرویی بالا انداخت و دیگه هیچی نگفت .مامان می گفت از دوستان دوران دبیرستان هستش و الانم ی وکیله و . . . گفتم :« جون مامان این یکی پسر مسر نداره ؟! غلط نکنم دوروز دیگه می زنگه وقت می خواد تا ی شب بیان اینجا و  . . .» بابا که به زور خودشو کنترل می کرد تا خندش مامان رو عصبی نکنه و مامان افتاد دنبالم ولی دستش بهم نرسید:« خیره سر شدی خیلی ! مقصر باباته که هی به روت می خنده ٬هر چی ماهک متین و سربه زیر تو چش سیخ و بی حیا هستی !!!!!» بعدش خندید ولی یهو خنده اش به هق هق تبدیل شد و نشست بغل بابا گریه کردن !!! منم یهو دلم پر کشید برا ماهک .رفتم بغلش گرفتم :« جون من مامان اینقدخودتو ناراحت نکن ! ماهک خدارو شکر دیگه روبه راه شده اونجا و دیگه جایی برای نگرانی نیست چرا اینقدر خودتونو عذاب می دین ؟!» ولی مگه گریه هاش تمومی داشت .آخرش بابا با ماهک تماس گرفت تا با مامان صحبت کنه و مامان با شنیدن صداش آرومتر شد.گفتم :« مامان وقتی من برم بندر عباس برا منم اینقد دلتنگی می کنی ؟» بابا یهو داد کشید :« شما بیجا می کنی ! دیگه هم نشنوم ها حرف از اونجا بزنی !» همچین پکر شدم :« بابا بهتره واقع بین باشیم منکه بالاخره می رم .پس بهتره همو اذیت نکنیم » حالا مامان می خندید و بابا عصبی شده بود :« لال می شی یا بیام خودم صداتو ببرم » منم که به شدت خندم گرفته بود نمیدونستم چی کار کنم تا صدام در نیاد اخرشم نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر خنده واین بیشتر بابا رو کفری می کرد اینباردیگه نتونستم از دستش فرار کنم و ایندفعه اون یکی ریموت رسیور بدجور خورد به بازو راستم و وحشتناک درد گرفت :« ای بابا چی از جون من می خواین اینقده سیاه و کبودم می کنین هنوز جا نیشگون هفته پیش مامان به خوبی پاک نشده شما یکی دیگه جاش میذاری ؟!هر چند ارزششو داره  به رفتن بندرعباس می ارزه » وقتی هر دوشون خندیدن من مست شدم از خنده هاشون .خدا هیچ وقت سایشونو از سرم کم نکنه .الهی امین . . .