114
ازوقتی بابا بلاگمو پیدا کرد حالا دم به دقیقه می شینه کامنتاشو می خونه و احیانا اگه کسی کامنت خاص و جالبی رو گذاشته باشه می ره بلاگ اون و می شینه حسابی آرشیوشو زیرو رو میکنه ! و بعد خیلی تو نخ من می ره تا ببینه چه کامنتی برای پست اون دوست میذارم ! از اون گذشته سعی داره به زور هم شده نظر خودشو به باور من برسونه و میگه اینجاش اینطوریه اینو واسش بذار ! اگه اینجارو تغییر بده بهتر میشه ! اینو واسش بنویس !!!! دیشب حسابی اعصابم رو خورد کرد ! گفتم بابا بهتر نیست حداقل تو این دنیای مجازی به قول خودتون اینقدر جهان سومی رفتار نکنین ! شما که زیاد با ادبیات میانه ندارین و بازم به قول خودتون چیزی سر در نمی یارین پس چرا اینقدر دوس دارین چیزی بگین تا حرص منو در آرین ؟! از اون گذشته شما که اینقدر دوس دارین نوشته هاشونو دنبال کنین از الان گفته باشم احیانا به اسم من کامنتی نمی ذارین ها !!! . هیچی نگفت و کر کر خندید :« حالا انگاری تو فروغ و یا راکعی هستی که اینقده می ترسی به اسم تو کامنت بذارم ! تو هیچی نیست جز ی دیونه جیگر که الان باید زحمتشو بکشه ی نوشیدنی واسم بیاره !» منم از خدا خواسته ولی مگه مامان میذاشت دادو بیداد راه انداخته بود :« این کوفتیا چیه هی می خورین ! » بعدم چنان چش غره ای به من رفت :« من بابات نیستم هی نازو ادا می ریزی ها ، همچین می زنم تو دهنت تا عمر داری دیگه این کوفتیا رو نخوری !» خشکم زده بود چنان از این رفتار و حرفای مامان شوکه شدم که حد نداشت .بابا هم هی می خندید :« چته باز شما ! دلت واسه برادرتون اگه تنگ شده خب بگو عزیزم می برمت اونجا ! چرا به این بچه می توپی ؟! »منکه همینطور مث این مونگلا واستاده بودم تو چهارچوب در و بغضم گرفته بود انتظار داشتم مامان جو رو عوض کنه و بگه شوخی کرده و فلان ! ولی نه دوباره داد کشید:« من با شما حرفی زدم ؟ از شما چیزی خواستم که طعنه می زنی ؟ اونقدری حق دارم که رو سر دختر خودم داد بکشم و بزنم تو دهنش ! ندارم ؟! میشه شما دخالت نکنی ؟ میشه اصن ما دوتارو تنها بذاری ؟»عجب ! من شده بودم ی توپ که هر کدوم هر طرف دوس داشتن پرتش می کردن !اون بغض لعنتی که از حرفای مامان و هضم نکردن برخوردش تو گلوم نشسته بود بالاخره ترکید :«مامان چرا سعی می کنی بداخلاق بشی در صورتیکه نمی تونی ؟ چرا می خوای نقش بازی کنی ؟ از اون گذشته مگه من چی کار کردم ! چرا این برخورد رو در مورد ماهک و سیا ندارین ؟ چرا اینقد من و هر تکونم رو زیر ذره بین گرفتی ؟ شما که اینقدر حساسی خوب از همون اول اجازه نمیدادی تا طعم این به قول خودت کوفتی هارو بچشم . . . » اون هیچی نگفت و رفت و بابا هم دنبالش.صدا پچ و پچ و ناز کشیدنهای بابا رو می شنیدم آخرشم با هم آشتی کردن و بابا می خواست ببرتش بیرون .بهم گفت اگه ناراحت نمی شی ما تنها باشیم بهتره می خوایم با هم صحبت کنیم .منم ی اوهومی گفتم و رفتم سر یخچال تا از همون زهر ماریا بردارم ! بعدم یکی رو جلو چشا مامان بازش کردم و ذره ذره سر می کشیدم وسعی داشتم مامان اشکامو نبینه ! این تلخی بیش از حد و اون رفتار مامان و دپرسیش همه دست بهم داده بودن و حسابی اشک تو چشام نشوندن ! یادم نمی ره هفده سالم بود جشن نامزدی اتابک که از بابا خواستم بذاره منم مزشو بچشم ولی نذاشت گفت هنوز زوده ! به وقتش میذارم ! وگذشت و هر وقتی که من می گفتم می گفت زوده و زوده و زوده . . . تا رو اون جریان دانشگاه ! وقتی که فهمید چه اتفاقی افتاده و برا اولین بار دوتا سیلی وحشتناک چسبوند به صورتم و گفت :« حالا بهت اجازه می دم مزشو امتحان کنی ! ببین تلخی اون بیشتره یا این سیلیهایی که خوردی یا این گندی که بالا زدی ! ببین تلخی این زهر ماری می تونه این تلخیهای دیگه رو برات کمرنگ کنه ! . . . » و گذشت تا به الان !مامان و بابا رفتن و من تنها شدم و نشستم پا نت و چرخ زدن . . . دیشب تو " یوتوب " عضو شدم و یکی از فیلمای شییپی رو گذاشتم تو بلاگ تا بچه ها ببینن ! عجب فضای جالبیه به نظرم گستره دوست یابیش از ۳۶۰ و WEBZZZ هم بهتره ! تازه شروع کار بودم که دعوت دوستی ی دختر سیاهپوست برام اومد ! خاک برسرم کنن اینجاست که دو دستی زدم تو سر خودم که احمق وقتی می گن از مخت کار بکش برا همینه اینقد از کلاسات نزن اینقد هر هر نکن تو کلاس و سعی کن ی چیزی حالیت بشه برا همینه ! با بدختی تونستم بهش بفهمونم که من انگلیشم خوب نیست زحمت بکشه تایپش کلمه به کلمه باشه تا بتونم بخونم ! هر چی هم به بابا گفتم جون من بیا ی کم کمکم کن اومدش ولی دیدم رفت سراغ کتابخونه کوچیکم و دیکشنری رو هم برداشت :« برای این برمی دارمش که ی وقتی نری سراغش ! خودتو امتحان کن نه تورو می بینه که ازش خجالت بکشی و نه تو که دست و پاتو گم کنی ! این دوستیا با همه نتی بودنش شاید کمک خوبی باشه برات ! » کشته منو با این اداو اصولش ! ولی خب بدم نشد ! ی ی ساعتی با اون دختره بودم و اونم خیلی خیلی ابتدایی و با فونت درشت تایپ می کرد تا من خر حالیم بشه ! می گفت چرا فیلم خودتو نذاشتی ؟ می خوام ببینم دوست ایرانی من چه شکلیه ؟ و . . . بابا هی سرک می کشید ونیگامی کرد و هی منو مسخره می کرد برا تایپم ولی اصن کمک نکرد دوس داشتم خفه اش کنم تا اینکه اون دختره رفت و منم چرخ زدم تا ببینم چه چیزایی جالبی می تونم پیدا کنم که ای جاااااااااااااااان ایندفعه ی پسر هندی خیلی با نمک ادم کرد و :« منم ی سگ دارم مث این ! شما دوس دارین با هم دوس بشیم ؟» براش نوشتم :« اوه اوه بدجورم دوس دارم کی از شمابهتر و ی لاو گنده براش ترکوندم » بعدم چنان خندم گرفت که اصن نتونستم خودمو کنترل کنم بابا صداش اومد که :« چی میگه دختره ؟ برا ما هم بگو شاید خندیدیم » من :« هیچی بابا داره برا داداشش منو خواستگاری می کنه » ولی اصن نمی تونستم خودمو کنترل کنم اون پسره که اسمش " ری ریو" بود ی فیلم با نمک و خنده داری هم از خودش و سگش در حال خوردن مشروب گذاشته بود که بدجور منو به خنده می نداخت تا اینکه این بابا نتونست به فوضولی خودش غلبه کنه و اومد .:« عجب !این داره برا داداشش خواستگاری می کنه پس ! این لاوهای شما برا چیه ؟! و . . . » دست و پامو گم کرده بودم و با پرویی:« بابا اینا که ایرانی نیستن ! که می ترسین من زیادی باهاشون قاطی بشم و عادت بشن واسم ! به قول خودتون دوستی باهاشون می تونه به زبان منم کمک کنه و اینکه آدم نباید اینقدر خودشو محدودکنه درسته یا نه ! » هیچی دیگه منو انداخت اونور و خودش نشست پا نت ! عجب . . . این زن و شوهر الان از بیرو ن برگشتن صدا خنده مامان که بلنده مث اینکه بابا تونسته موفق بشه تا اونو از اون حالت دپرسی در بیاره ! خدارو شکر