امروزتو تالار شهر ی برنامه ای بود که دانشگاه به مناسبت روز معلم تریبشو داده بود و قرار بود از بابا هم به عنوان یکی ازاساتید برجسته شهر تقدیر بشه ! از کله سحر لحظه شماری می کردم برا رفتن ٬این وسط مونا جون هی لفتش میداد و من دوست داشتم همچین بزنمش که صدا الاغ در بیاره به اتابک گفتم :« مث اینکه متوجه نیستیا این ی مراسم برا تقدیر از بابا هستش اونوقت خانمت انگاری می خواد بره پارتی هی بزک دوزک می کنه ! دیر برسیم بابا ناراحت میشه ها از من گفتن بود »اتابک هم که حسابی از دست مونا عصبی شده بود ی تشری زد و گفت ۵ مین دیگه اومدی که هیچ ٬نیومدی ما می ریم  خودت جواب بابا رو میدی اونوقت . مونا جونم ی چش و ابرویی برا من بالا انداخت :« حالا مارو میندازی به جون هم بصبر دارم واست جیگرم » حوصله کل کل رو باهاش نداشتم و محلش ندادم . الهی من قربون بابا خودم بشم ! الهی پیش مرگش بشم !دوس داشتم از همون دورداد بزنم بگم :« خیلی خیلی دوستت دارم » مراسم هم تموم شد و ما دوره اش کردیم ی ماچ گنده نشوندم رودستش :« بهت افتخار می کنم بابا خیلی خیلی دوستت دارم » اصن نمی تونستم تصور کنم که بابا گریه کنه ! ولی اون چشاش پر اشک بود و از شاگرداش تشکر می کرد و  . . .بگذریم ی وقت دیدم یکی میگه :« خانم فلانی بهتون تبریک می گم » برگشتم دیدم ی آخوند هستش اوه اوه چقدرم چهره جذابی داشت با ی ته ریشی خیلی ملایم بر خلاف آخوندا دیگه که هفت متر ریش میذارن !( بعد فهمیدم همون استادفلسفه اس که  منو از بابا خواستگاری کرده بود ) فک کردم با منه ٬ نگو با مامان بوده غیر از همون اولش که سلام داد دیگه اصن ی نیم نیگاهی هم بهم نکرد طفلی حتما با خودش می گفته این دیگه شوهر داره و فلانه و . . .آروم زیر گوش مامان گفتم :« اه بخدا اگه میدونستم اینقدر چهره جذابی داره حتما بهش جواب میدادم فوق فوقش ی چادر سر میذاریم دیگه !» مامان به زور سعی میکرد خودشو کنترل کنه تا تو جمع خنده اش نگیره و هی دستشو اورده بود پشت سرش و می خواست مثلا با نیشگون منو خفه کنه ! ولی مگه من کوتاه می یومدم اینقده شیطنتم گل کرده بود که حد نداشت :« جون من نیگانامرد اصن ی نیگاهم بهم نمی کنه ! بی وجدان چطور دلش می یاد؟ شیطونه میگه برم بهش بگم عزیزم بابام خالی بسته من هنوز مجردم » اینجا دیگه مامان نتونست خودشو کنترل کنه وخندش گرفت برگشت طرف من :« بخدا اگه خفه نشی همین الان به بابات می گم چی میگیا » « خودم همین الان به بابا می گم شما زحمت نکش » بعدم رفتم کنار بابا و به زور از بین اونایی که دوره اش کرده بودن ی جایی براخودم باز کردم .برگشتنی تو ماشین این مامان همه چی رو به بابا گفت و اونم هی از تو آیینه نیگا می کردو می خندید :« یعنی واقعا تو حاضری چادر سر گذاشتن رو بپذیری ؟!» « خب ! ارزش داشتن ی همچین شوهر خوش چهره ای رو داره دیگه نه ! اوه اوه اوه  اونم با اون ته ریشی ملایمش که من عاشقشم » یهو جعبه دستمال کاغذی پرت شد طرفم و به شدت خورد تو سرم٬ مامان :« چقدر تو بی حیایی ! میشه خفه شی ؟!» هیچی دیگه من لال شدم و اونا زدن زیر خنده ! من :« د بیا بعد می گن چرا جوونها حرف دلشون رو به خانواده ها نمی گن ! ادمو افسرده می کنین دیگه ».هنوز نرفتم دیدن پریسا اونم سخت مشغول مهمونی رفتن و یا به قولی همون پاگشایی تازه عروس هستش ! سرشب با آیلین رفتم خرید٬ همینطور تو پاساژها ول می گشتم و دنبال ی جفت کفش تابستونی بودم که این گوشی ما زنگید فرزام بودش !از آخرین دعوایی که باهاش کردم دیگه نزنگیده بود می گفت برنامه سفرش خیلی زودتر از اونیکه فکرشو بکنه رو به راه شده و هفته بعد می ره آلمان ! و برا همین داره می یاد اینجا تا از همه خداحافظی کنه  فقط گفتم اوهوم و اون حسابی عصبی شد :« یعنی خوشحال نشدی ؟ دلت واسم تنگ نشده ؟ ای خدا دل منو باش برا چه میمونی داره تالاپ و تلوپ می کنه » « خب می گی چی کار کنم یعنی اگه الان جیغ بکشم و بگم واااااااااااااااااااای فدات شم زودی بیا راضی میشی دیگه نه ؟» گفت از خدامه منتظرم بشنوم .بچه پروووووووووو .هیچی نگفتم و اون :« بخدا تو با ی من عسل هم خورده نمی شی من فقط دارم برا دیدن تو می ام و الا تلفنی می تونستم از عمو و بقیه خداحافظی کنم اینقد بی چشم و رو نباش ٬ برا من اینقدر سخت نباش ! ادم باش بذار با دل خوش برم !» یهو دلم براش سوخت .ی جوراییم از خودم بدم اومد که اونطور باهاش حرف زدم !:« خب معذرت می خوام ! منتظرتم کی می ای حالا ؟ » « خر شدم ! من خیلی وقته تو راهم تا ی ساعت دیگه می رسم گرگان »!!!!! عجب ! غافلگیر شده بودم ! سریع از آیلین جدا شدم و رفتم خونه بهشون گفتم که فرزام داره می اد اینجا !باباهم هی اذیت می کرد که چرا با من تماس نگرفت ؟ چی شده یهویی داره می اد ؟ چرا فلان چرا بهمان ! این وسط مونا جونم فرصت خوبی دستش اومده بود تا حرص بندازه تو تن من .من :« ای بابا دست از سرم بردارین دیگه بهتره فکر شام باشین الان هر جا باشه می رسه » .استرس بدی داشتم نمیدونم چه مرگم شده بود ! هی با خودم می گفتم بابا این فرزام همون فرزام همیشگیه ٬ هیچ چیزی هم تغییر نکرده ٬ولی نه ! مگه میشد ؟ اون دیگه فرزام دوماه پیش نیست حالا اون فرزام ی فرزام دیگه اس ومن ٬ ومن هنوز نمی تونم درک کنم اون حماقت خودم و اون آغوشی رو که ردنزدمش و اون بوسه ای رو که. . .  آه ای خدا !به دادم برس ٬ من هر چی به اون ته مه های دلم نیگا می کنم می بینم اونچنان حس محکمی بهش ندارم ! یعنی هرطور که بهش فکر می کنم می بینم فقط بعنوان عموزاده دوسش دارم !رفتم زیر دوش آب سرد تا ی کم بهتر بشه حالم .مونا جون هی اذیت می کرد می خوای با همین لباسای خونه بری استقبال داماد خانواده ؟ نمی خوای ی آب و رنگی به خود ت بزنی ؟ ومن هی حرص می خوردم و هی حرص می خوردم بدبختی اینکه دنبال ی بلوز پوشیده تر می گشتم تو لباسام پیدا نمی کردم هر کدوم ی ورش باز بودو این داشت دیونم می کرد باز مونا دهنش باز شد:« عجب ! قبلا که با ی شلوارک کوتاهم وامیستادی کنارش! حالا که قراره دوروز دیگه بغلش بخوابی دنبال بلوز آستین بلند و دامن بلند می گردی ؟ » بعدم چنان چندش آور خندید که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم مشت محکمی به سینه اش زدم و بلند بلند داد کشیدم :« بابا یکی بیاد منو از دست این دیونه نجات بده » و بعدم نشستم باز مث این دختر بچه ها گریه کردن :« من حالم خوش نیست این وقت گیر اورده برا اذیت کردن ! من اعصابم رو به را نیست این هی داره نیش و کنایه می زنه ! من هیجان دارم استرس دارم این داره منو به سرحد جنون می رسونه . . . » بابا که اصن دخالت نکرد اتابک رو هم که داشت می یومد تو اتاقم نذاشت بیاد:« کاریشون نداشته باش خودشون مشکلشونو حل می کنن » فقط مامان اومد و بغلم گرفت :« خب چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی ؟ چه لزومی داره اینقد حساسیت به خرج بدی ؟ همونطور باش که همیشه بودی ! فرزام همون فرزامه هیچ چیزی هم تغییر نکرده حداقل تا به الان ! متوجه ای ؟!» گفتم :« نه خنگم ٬ حالیم نمیشه !» اونوقت مونا جون که ی جورایی پشیمون شده بودم از اون برخوردم اومد و کنارم نشست و بوسیدم :« قربونت برم من معذرت می خوام فقط قصدم شوخی بود باور کن هیچ کنایه و طعنه ای نیست عزیزم » هیچی دیگه فرزام اومدبدون اینکه هیچ اتفاق خاصی بیفته و من چقدر که خودم رو لعن و نفرین می کردم برا اونهمه استرس بیجا !ولی داره دیونم میکنه !اگه کسی به حرف نگیرتش سیخ وامیسته و هی منو برو بر نیگا می کنه !!! اونقدر که می ترسم الانه که بابا بگه این چه وضعشه و . . .بعد شام بهش گفتم :« میشه مواظب رفتارت باشی ؟ هی زل می زنی به من که چی بشه !داری کم کم حالمو بهم می زنیا !» گفت :« ی چیز دیگه درخواست کن رعیت بیچاره ! من سیر مونی ندارم از نیگا کردن به روی کنیز خودم »!!!!!!!! ای خدااااااااااااااااااا مرگ منو برسون ! اینو کجا دلم بذارم من فلک زده ! تازه بای دادم و اومدم تو اتاقم هی می یاد سرک می کشه :« چی کار می کنی ؟   من داره تنهایی حوصلم سر میره !» « خب اگه می خوای بشین اینجا با هم حرف می زنیم » از خدا خواسته مث این بچه هاذوق کرد ولی ادم که نمیشه نه اون ونه من اصن نمی تونیم بدون اذیت کردن و حرص دادن دیگری با هم حرف بزنیم من موندم چطور اون یهویی دوست داشتنش فرق کرد و هزار تا سوال دیگه !که هیچ وقت ی جواب درست و درمون براش پیدا نکردم . از شدت عصبانیت با مشت کوبیدم رو شونه اش و اون هی می خندیدو بیشتر منو عصبی میکرد تا اینکه بابا صداش کرد و مجبور شد بره و من ی نفس راحت کشیدم .هیچ وقت دوست نداشتم تو ی همچین موقعیتی باشم ! نه ! نمیدونم باید چی کار کنم !