117
خدا جون هر کی دوس داری کاری کن این فرزام زودتر برگرده ! نه اصن کاری کن مهر من از دلش بره بیرون ! من اصن نمی تونم اینجور شدت عشق و علاقه رو که آخرش هی منجر بشه به محکوم کردن و سرزنش شدن من تحمل کنم ! سرم اونقدر ویز ویز می کنه که دوس دارم بکوبمش به دیوار تا آروم بشه ! امروز درست چهاربار رفتم زیر دوش آب سرد ولی دریغ از ی لحظه احساس آرامش و . . . صبح وقتی می خواستم مامانی رو ببرم گفت :« چه معنی میده ی دختر تنها بره جاده ؟» !!! « تو می خوای بری مامانی رو بذاری اونجا برا چی می خوای تا عصر بمونی ؟ کجا می خوای بری؟ چه لزومی داره اینقد به خودت می رسی ؟ عمرا بذارم این مانتو رو بپوشی شعورت نمی کشه این برای دختر بچه ها هشت ساله مانتوست برا تو میشه ی بلوز! اصن خودم هم باهات می یام تا تنها نباشی اینطوری خیالم راحت تره » اینقد گفت و گفت تا اعصابم خورد شد و ریمل فرو شد تو چشمم آی سوخت آی سوخت از شدت درد به گریه افتاده بودم:« مگس ! تو چطور به خودت اجازه میدی دخالت کنی ؟ هزار بار گفتم من فرزانه نیستم که برا من غیرت خرج می کنی بذارش لب کوزه آبشو بخور من هر کاری دوس داشته باشم می کنم هر چی هم دوس داشته باشم می پوشم » از دادو بیداد و گریه من مامان هم اومدش:« چی شده باز دعواتون شده ؟» فرزام هم با دست پاچگی :« نه زن عمو چیزی نیست هواسش پرت شد اینطوری شد » بعدم هی به من اشاره می کرد که ی وقتی چیزی نگم .منم نشستم ی گوشه :« من نمی تونم مامانی رو ببرم بگو بابا بیاد ببرتش یا برادرزاده محترمشون زحمتشو بکشه » مامان هر چی گفت که پاشو خودتو لوس نکن بابات بفهمه باز ناراحت میشه و . . . دیگه گوش نکردم . اگه می رفتم فرزام هم حتما می یومد و بعد گند می زد به روز من .آخرش مامان عصبی شد و خواست با بابا تماس بگیره ولی پیداش نکرد و بعدم خودش گفت که مامانی رو می بره :« شما هم رفتار امروزت یادت باشه تا شب برا بابات توضیح بدی »!!!! این همون تنها شدنی بود که ازش فرار میکردم ولی بازم نشد دیگه هم غرورم اجازه نداد که بگم باشه خودم می برم .مامان رفت و ما تنها شدیم .ی راست رفتم تو اتاقم و درو قفل کردم هر چی التماس که ببخشید و فلان و منظور نداشتم تو بذار به حساب علاقه زیاد اصن محلش ندادم :« تو چرا بر نمی گردی تهران ؟ مگه نگفتی اومدی خداحافظی خب خداحافظی کن برو دیگه اینقده هم رو اعصاب و احساسات من رژه نرو » ی وقتی دیدم هیچ صدایی نمی یادوقتی رفتم بیرون می بینم مرد گنده نشسته ی گوشه داره زار زار اشک می ریزه !!! ی جوری شدم اصن تصورشو هم نمی تونستم بکنم :« فرزام ؟ » مث اون وقتایی شده بود که منو کتک می زد بعدش من می رفتم پیش عمو و عمو هم از عصبانیت دو تا سیلی می خوابوند بیخ گوشش همه اون معصومیت بچگی هاشو ی جا تو صورتش دیدم .گفت:« فک نمی کردم اینقدر از من متنفر باشی؟ یعنی تحمل دوروز بودن من رو در کنار خودت نداری؟ » نمیدونستم چی کار کنم اصن تحمل گریه عزیزانمو ندارم .منم که خدای گریه نشستم کنارش و . . . :« تو داری دیوونم می کنی ؟ تو سعی داری رو رفتاروحتی احساسات من هم کنترل داشته باشی بی اینکه یادت بیاد و درک کنی که من ی ماه پیش بهت چی گفتم !» « خره من دوستت دارم خب ! آشغال عوضی تو که اینقدر دم از عشق و عاشق بودنت می زنی می تونی حس و حال منو هم درک کنی ؟ من از همون بچگی هم می خواستمت منتها همش سایه فرنام رو حس می کردم که هی بابا می گفت عروس اون باید بشی ! همه اینا باعث می شد همش باهات سرجنگ داشته باشم که اصن منو نمیدیدی ! شوک آور بود که تونامزد کردی بدون اینکه حتی عمو اینو به ما بگه ولی من می تونستم اینو قبول کنم که تو زن یکی دیگه بشی نه اینکه فرنام !من داشتم دیوونه می شدم و زیباترین شعف نصیبم شد وقتی فهمیدم فرنام که برخلاف دلش و به خواست بابا می خواست باهات ازدواج کنه تورو با اون نامزدت دیده بود !تو بیشعور نفهم چی می فهمی مگه ؟ هی می یای میگی چرا یهو اینطوری شدی؟ چرا اینجور شد ؟ چرا نباید اینجور می شد ؟» فشار عصبی بدی داشتم ! هر دفعه هم که می خوام بهش بگم بابا بی خیال من شو ! من اونی نیستم یا اونی نمی شم که تو تصورشو داری و عاشقش شدی ولی باز هم زبونم قفل میشه و مث این مادر مرده ها می شینم برا این اوضاع بی ریخت اشک می ریزم . بعد از مثلا آشتی کردنمون خواست تا باهم بریم بیرون ولی بازم گیر داد که این مانتو رو نپوش جون مامانت این شلوارپاچه اش کوتاست چش مردم می یفته دل من تیر می کشه !ای خدااااااااااا کجا نشستی تو ؟ بیا و منو خلاص کن جون عمت اه ر ی د م ا ن میشه به حس و حال آدم !!!ولی اصن توجه نکردم :« عزیزم دوس داری اصن چادر سربذارم ؟ اینطوری بهتر نیست فدات شم ؟» یهو نیشش باز شد و بلند بلند قهقه زد :« قربونت برم منکه از خدامه ! ولی خیلی بیشعوری تو هر وقت حرصی میشی عزیزم و فدات شم میگی ؟ وقتا دیگه چرا زبونت اینطور نمی چرخه ؟ آخرش من مجبور می شم هوو بیارم رو سرت بعد نیای بگی چرا اینطور شد و اونطور شدا ؟» بخدا پرو تر از این هیج جا پیدا نمیشه .تازه راه افتاده بودیم که یهو سرو کله امیر محمد پیداش شد آی دیدنی بود قیافه طفلی فرزام همچین اعصابش خورد شده بود :« الان وقت بود که این تلپ شد رو ما »من با اینکه همچینم از اومدن ناگهانی امیر محمد خوشحال نشدم ولی ی جورایی از اینکه فرزام عصبی شده بود و تو دلش فحش کشون راه انداخته بود لذت می بردم ! بالاخره امیر محمد هم با ما اومد و به قول فرزام حسابی گند زد به روزی که می رفت براش خاطره انگیز بشه .بگذریم ! مامان وقتی از ساری اومد اصن به من توجه نمی کرد و من همش ترس داشتم از اینکه به بابا بگه و اونوقت مجبور شم اونم در حضور فرزام سرزنشهای بابا رو تحمل کنم . نذاشتم اون شام بپزه :« تو خسته ای مامان جون من خودم شام درس می کنم شما برو استراحت کن » تا می خواست ی کاری کنه زرتی جلوتر می دویدم و انجامش میدادم و این وسط فرزام از خنده روده بر شده بود و من بیشتر عصبی و عصبی تر می شدم .تا اینکه بابا اومد و من با همه تلاشی که کردم تا مامان چیزی بهش نگه ولی نامرد گفت و اونو انداخت به جون من :« دیشب گفتم خودم می برمش کلی لوس بازی در آوردی که خودت می بری ! مگه این وظیفه شما نبود که مامانی رو ببری؟ و . . . » منم همه چیزو انداختم گردن فرزام که :« فرزام می خواست تا با هم بریم بیرون هر چی هم گفتم بابا ناراحت میشه باید مامانی رو ببرم گفتش خودش باهاتون صحبت می کنه ! خب من باید چی کار می کردم ؟» بابا ی نیگاهی به فرزام انداخت :« حداقل ی تماس می گرفتی !فکر می کردم تو هم موقعیت مامانی رو درک می کنی که الان بیشتر از هر وقت دیگه ای نیاز داره به توجه ما و بودن با دوستانش ! شماها کی می خواین آدم بشین ؟!» بعدم دیگه هیچی نگفت و رفت تو اتاق خودش .اینقده خنده دار شده بود قیافه فرزام که حد نداشت نتونستم خودمو کنترل کنم و بدجور به خنده افتادم و اونم عصبی شد و افتاد دنبالم و آخرش سیلیش چسبید رو صورتم من با همه دردی که داشتم ولی بازم به روخودم نیاوردم و خندیدم واین بیشتر حرصیش می کرد .بابا هم هی دادو بیداد می کرد که ببرین صداتونو شماها مث دوتا هندونه می مونین که هیچ وقت نمی رسه و این کال بودنتون همه رو بیزار می کنه .عجب !