ناهار خونه عمه بودیم بهم گفت :« عزیزم تصمیمت چیه ؟ اینجور که معلومه فرزام خیلی دوستت داره واز اون مهمتر عمو و بابات هم بی نهایت مشتاق این وصلت هستن ! و . . .و . . .» از همه طرف دارن بهم فشار می ارن از بابا و عمو گرفته تا مامانی وعمه و حتی سیا .سیا هم می گفت فرزام بهترین واسه تو هستش ! نه اینکه همو هم خوب می شناسین نه اینکه خر شده و تورو می خواد پس لگد به بخت خودت نزن !عمه می گفت عمو دیشب با بابا تماس گرفته و گفته اگه موافق باشه بهتره ما نامزد شیم بعد فرزام بره !!!!! شدم مث اسپندی که رو شعله آتیش گر گرفته باشه :« یعنی چی ؟!!! یعنی من حلقه دستم کنم و بعد سه سال تموم چش به در بشینم که کی فرزام بر می گرده ایران ؟!!! اصن احساسات من هیچ می ذاریمش کنار از کجا معلوم فرزام برگرده ؟ از کجا معلوم  وقتی برگشت بازم مث الانش منو بخواد ؟ نه ! من دیگه این ریسک حلقه دست کردنو نمی کنم هیچ وقت! حلقه یعنی تعهد ! یعنی هزار کوفت و زهر مار دیگه ! یعنی من وقتی دستش کنم عمرا دیگه از دستم در بیارم اونوقت سه سال بعد اومدیم و این حرفایی که گفتم درست از آب دراومد کدوم یکی ازشماها جواب دارین برا احساسات کوفتی شده من ؟!اونوقت می تونین تصور کنین این من بدبخت چی به روزش می یاد؟ هیچی دیگه نشستم زار زار گریه کردن و عمه ناز کشیدن که :« فدات شم سخت نگیر و . . .» برگشتنی فرزام هی می گفت عمه چی بهت گفت ؟ چراگریه می کردی ؟.هیچی جوابشو ندادم و همینطور بیرونو نیگا می کردم یهو گفتش :« دستبندم که دادم بهت نیست دستت !!!یعنی اینقدر سنگینی می کرد ؟» « اون نه ! حس تو بود که داشت سنگینی می کرد ترجیح دادم بذارمش کنار تا آروم بشم !» « ببین من همه چی رو میدونم اینکه عمه چی گفته ٬ بابام چی گفته ٬ و حرفاتو رو هم شنیدم خواستم خودت بگی که نگفتی ! تو خیلی منو بچه میدونی؟ یعنی اونقدر ضعیف و نفسم میدونی که باچند وقت ندیدنت باد بیفته تو سرم و . . . من قدیس نیستم خودتم بارها از زبونم شنیدی با کیا بودم و پس دختر ندیده هم نیستم من فقط دلم ی جا گیره کرده می فهمی ؟! فرازمی که سه سال دیگه برگرده همین فرزامی هستش که الان اینجا نشسته داره التماست می کنه که منتظرش باشی!حرفای بقیه هم اصن مهم نیست تو هم بهشون فکر نکن ٬ دوستا من الان همشون زن و بچه دارن  ولی نرسیدن به اینجایی که من رسیدم نه اینکه نخوام من از خدامه الان عقد کنیم ی چند وقتی هم باشم بعد برم چه برسه به نامزدی و حلقه دست کردن ولی خر نیستم اینو میدونم که ی شب باهات باشم دیگه دل و دماغ رفتن ندارم! اونوقت نرفتنم یعنی نرسیدن به اون چیزایی که می خوام از اون گذشته من دوس ندارم با من باشی ولی حس و حالت با یکی دیگه !»من  فقط به این اوضاع قاراشمیشم اشک می ریختمو اونم ساکت ساکت شد. خودم هم بدجور موندم توش بعضی وقتا حسم اینکه می تونم دوستش داشته باشم وهمچین که تو این حس لعنتی غرق می شم یهو زرتی گند زده میشه و می فهمم که نه هیچ حسی ندارم باهاش اه . . . دارم دیونه میشم بخدا .منو گذاشت خونه و خودش رفت می خواست تنها باشه ! تا چشمم به بابا افتادحرفای عمه یادم اومدو شروع کردم به دادو بیداد :« چرا دارین خودخواهانه تصمیم می گیرین ؟ شما می خوای ی عمر با فرزام سر کنی ؟ شما می خوای شب بغلش بخوابی؟ چرا دارین هی آینده منو رنگ می کنین ؟ اگه به خط خطی کردنه من خیلی بهتر از شما می تونم این کارو کنم !اگه بنا به نقاشی شدنه پس بذارین آروم آروم پیش بره بذارین دلم یکی بشه باهاش بعد !» بابا اونقدر داغ کرده بود که هر لحظه امکان داشت باز بزنتم و منم که حسابی افتاده بودم رو دور و تا جا داشت همه حرفامو گفتم آخرش سیلیش که نشست رو صورتم ساکت شدم !« این سیلی رو باید ی ماه پیش همونوقت که گفتی جا خوش کردی بغلش می زدمت تا حالا اینطور برا من سربالا نگیری و چرت بگی ! تو داری سواستفاده می کنی از اخلاق من ٬ تقصیر خودمه زیادی بهت بال و پر دادم زیادی تریپ روشنفکری برداشتم ! نه عزیزم من از این لحظه می شم ی عقب مونده که ذهنش هیچ نوری رو ندیده !شما هم بهتره آماده بشی برا تجربه کردن ی دوره جدید از این زندگی » « یعنی زوره دیگه نه ؟! خب باشه ! هر چی شما بگی ولی بعدش روهم به چشم خودتون ببینین! من . . .» دیگه نذاشت ادامه بدم و بازم سیلی زد « منو تهدید به چی می کنی ؟ ها ؟  بگو ببینم چه غلطی بعدش می خوای بکنی ؟ نگی اینقد می زنمت ببینم تو کوتاه می یای یا من »!!!! مامان افتاده بود به دست و پای بابا که آروم بشه ولی بابا آروم شدنی نبود و هی چپ و راست سیلیهاشو می چسبوندو من بدون اینکه حرفی بزنم هی اشک می ریختم و سیلیهاشو می شمردم صورتم به شدت سرخ شده بود سوزش وحشتناکی داشت و دهنم پر خون شده بودنامرددستاش خیلی سنگین بود فاصله سیلیهاشو هم کوتاه نمی کرد ومن داشتم از حال می رفتم « هیچی ! منظورم این بود اونوقت بودن من با نبودنم هیچ فرقی نمی کنه ! اونوقت دیگه خیلی دیره برا اینکه بخواین مرور کنین که ای کاش اینقد تند نمی رفتین اینقدر سخت نمی گرفتین » اینجا بود که وقتی خواست دوباره بزنه فرزام اومد و بابا دستش همونطور خشک شد تو هوا .فرزام شوکه شده بود اصن تصورشو هم نمی کرد که بابا اینطور به جون من افتاده باشه ! رفت بابا رو دورش کرد از من :« عمو هیچ متوجه هستی چی کار می کنی ؟ چطور دلت می یاد ؟» مامانم فرصت کرد تا منو ببره تو اتاق خودم !و بعدم شروع کرد به اه ناله :« حالا راضی شدی ؟ دلت هوس کتک کرده بود ؟ تو چرا اینقدر خیره سری در می یاری ؟ی بار بابات به حرفت کرد و این شد روزگارت دیگه چی انتظار داری؟رو فرزام دیگه چه بهونه ای می تونی داشته باشی ؟ چه عیبی می تونی بذاری؟» اونقدر حالم بد بود که رو سرش داد کشیدم :« میشه تنهام بذارین لطفا !فک می کردم بابا دیگه منو شناخته باشه ٬ نشناخته ! بهش بگو چهارسال پیش پا گذاشتی رو دل من ی بار برام تصمیم گرفتی سه سال تموم زندگیمو به گند کشیدین وقتی از این بو گند٬ خودتون بیزار شدین خواستین پاکش کنین ولی افسوس که دیگه خیلی دیر شده بود . . . حالام بهش بگو برو حتما بگو من آدمی نیستم که زیر بار حرف زور برم ! اگه بخواد به زور بازو هم شده منو آدم کنه همونی میشه که گفتم !!!» مامان هیچی نگفت و رفت صدا صحبت بابا و فرزام می یومد و مث ویز ویز زنبورداشت اعصابمو خورد می کرد تا اینکه بابا صدام کرد برم پیششون اصن به رو خودم نیاوردم دوسه بار صدا کرد بازم محل ندادم دفعه چهارم :« به جون خودت نیای اینبار بدتر از اونایی رو که خوردی رو باید تحمل کنی » اونقد دلم درد داشت ازش بلند داد کشیدم :« من حاضرم بابا اتفاقا الان به لطف سیلیهای شما محکمتر شدم سوزش صورتمم کمتر شده لطف میکنی اگه بازم بهم یاد اوری کنی که چقدر بابای من مهربونه و چه دستا سنگینی داره » کشمکش بابا و فرزام برا اینکه نذاره بیاد سراغم داشت دلمو ازجا می کند تا اینکه فرزام بابا رو آروم کرد و بعدش اومد پیشم  گوشه لبم چاک خورده بود و فرزام سعی داشت تا جلو خونریزشو بگیره !« میشه تو هم گمشی بری بیرون ؟ من اصن دوس ندارم هیچ کی رو ببینم از همه تون حالم بهم می خوره !» اون فقط آروم آروم اشک می ریخت و دستمال رو محکم رو لبم فشار می داد :« اگه خفه نشی خودم خفه ات می کنم پس خواهش می کنم بیشتر از این منو عصبی نکن » « چیه ؟ تو هم بیا بزن تا دلت خنک بشه !بابا من به چه زبونی بگم دوس ندارم ازدواج کنم ؟ نه تو نه با هیچ کس دیگه می فهمی ؟تو خودت خوب میدونی من دیگه جرات واز اون گذشته توان جنگیدن روندارم با بابا مطمئنا الانم بخوان که به زور هم شده عقد کنیم  فوق فوقش من ی هفته اشک می ریزم ولی اخرش مجبورم ! اگه دوست داشتن منو به اجبارمی خوای خب حرفی نیست من راضی ! اگه می تونی سردی منو تحمل کنی همین الان زنگ بزن عمو بیاد هر کار دوس دارن انجام بدن !»اون هیچی نمی گفت و هی سعی داشت آرومم کنه و من داشتم دیونه می شدم از اشکاش که حتی از من هم شرم نداشت تا پنهونشون کنه آخرش گفت :« هر چی تو بخوای ؟ این سه سال که هیچ بذا بشه شش سال اصن بشه سالهای سال اونقدردوستت دارم که منتظر این می مونم خودت بهم بگی آمادگیشو داری می فهمی ؟! ولی این دلیل نمیشه که بیای بگی یکی دیگه رو می خوای! تو فقط ی بخت دیگه داری اونم منم !و این من بالهای اونی که بخواد بیاد تو آسمون تو جولان بده رو می شکنه می فهمی ؟! »بعدم پیشونیمو بوسید و رفت :« تنها باشی بهتره ٬از عمو اجازه گرفتم فردا با هم بریم بیرون تو هم سعی کن استراحت کنی واسه اعصابت خوبه !»یکی بیاد به من بگه چی کار کنم ! بابا که شب نموند و با مامانی رفتن خونه اونا ! مامانم که انگار دلخور شده باشه ازم رفت جا شد تو اتاق خودشون و ی بار هم بهم سرنزد فرزام مدام تو حیاط بود و سیگار پشت سیگاردود می کرد و من درمونده و با ی بغض خیلی خیلی سنگین که اصن هم نمی ترکید ی لحظه هم امون نمی دم و هی دارم مزه مزه می کنم مشروب رو !