فرزام رفت!دیروزعصر رفت ومن بازم گیج زدم تو احساساتم هم دلتنگش شدم وهم ی نفس راحت کشیدم از رفتنش ٬ دارم از دست خودم هم دیونه می شم امروز هر چی اصرار کرد بریم بیرون نرفتم ! دل و دماغشو نداشتم واون بازم هیچی نگفت و تا وقت رفتنش ی مین هم ازم جدا نمی شد و هی حرف می زد و هی حرف می زد وقتی هم خواست بره :« وقتی برگشتم همونی هستم که الان کنارته ! قول بده بهم کسی تو دلت نشینه !!!و . . . » « چی دوس داری بشنوی ؟! من دلم با کسی نیست اینو مطمئنم ولی اینو که بعدهام کسی نشینه توش رو مطمئن نیستم بنابراین قولی بهت نمی دم » « خیلی گ و ه ی حقش بود می ذاشتم دیشب ی دل سیر کتک بخوری ! اصن حقشه خودم بزنمت تا آدم بشی !» بعدم بغلم گرفت و خندید:« مطمئنم اینی که بعدها می شینه قرص تو دلت خودمم » من نه حسی ٬ نه لذتی ٬ هیچی . . .فقط آروم شدم !!! اونقدرآروم که گریه کردم :« فرزام من مرزهارو گم کردم ! احساساتم رو هم نمی تونم از هم تشخیص بدم ! ی وقتایی حسم اینکه دوستت دارم ی وقتایی هیچ حسی بهت ندارم ! من نیاز دارم به مرور خودم ! باید انتظاراتم ٬ توقعاتم ٬ احساساتم ٬ همه چی رو مرور کنم ی جایی شاید اون لا به لاهاش ی گره افتاده ! این گره اس که سردرگمم کرده این همون کوفتی هستش که منو اینطور پریشون کرده !» « هیس ! دیگه نمی خوام هیچی بشنوم ! همه اینا که گفتی می فهمم این مدت هم فرصت خوبیه تا بتونی این گره رو پیداش کنی و بازش کنی ٬ الان سعی نکن با این حرفا خوشی و لذتمو ازم بگیری »!!!من تو آغوش فرزام احساس دوازده سالگیمو داشتم که وقتی کتکم زده بود واسه پاره کردن دفترش و بعد از ترس جیغ کشیدنام بغلم گرفت و نازو نوازش که :« غلط کردم جون من گریه نکن الان بابا می فهمه باز دعوام می کنه و . . . » وقتی هم رفت دوباره دستبندشو بست دستم :« تو نمی خوای چیزی بهم بدی ؟ ی چیز که همش باهام باشه !» « چیز خاصی ندارم !خودت هر چی می خوای بردار » اونم نه گذاشت و برداشت زنجیری رو که مامان برا تولدم کادو داده بود رو از گردنم باز کرد:« این بهتره اسم خودت روش هست بیشتر می خوامش » غافلگیر شده بودم :« این هدیه مامانه ناراحت میشه حتما ٬ یکی دیگه رو بهت میدم بذا این باشه »ولی دیگه بهم پسش نداد .فرزام رفت و جو خونه یهو سنگین شدمامان:« این چندروزه احساس می کردم سیا اینجاست خونه حسابی شلوغ و شاد شده بود » ی اوهومی گفتم و خودمو انداختم تو اتاقم دلم باز نبود با بابا دوس نداشتم چش تو چش بشیم .اونم با هام حرف نمی زد.ی حسی بهم می گفت بایدبرم ازش معذرت خواهی کنم واسه بی ادبیم و فریاد کشیدنم ٬ ی حس دیگه که خیلی قوی تر بود می گفت نه اون چطور دلش اومد اونطور وحشیانه بزنتت که هنوزم که هنوزه ی ور صورتت سرخه و سو زش داره ٬ لبت چاک خورده و ی چسب بی ریخت روشو پوشونده !تو جدال بین این دو حس متضاد بودم که دیدم خودش اومد :« حوصله داری ی کم با هم صحبت کنیم بدون هیچ تنش و هیچ حس پدر فرزندی ! مث دوتا دوست ٬ آره ؟!» دوس داشتم بگم آره ولی زبونم ی طرف دیگه چرخید :« نه !خسته ام ٬ خیلی احساس بی پناهی می کنم دوس دارم تنها باشم » اونم رفت !صداشونو  به سختی می شنیدم که می گفت :« من خیلی تند رفتم حقش نبود اونطور کتک بخوره ! آتیش گرفتم وقتی لبشو دیدم و . . . » عجب ! ولی بابای من خیلی دیر شده برا افسوس خوردن  من الان احساس آدمی رو دارم که تکیه گاهی که خیلی به محکم بودنش می بالید رو ویرون شده می بینه !نه بغض دارم و نه گریه خیلی آرومم و هی سرک می کشم به گذشته بخصوص این ی سال پیش واینکه چرا اینهمه فاصله افتاده بین من وبابا ! وچی باعث شده اون اینقدر سخت و سنگ بشه .بابایی که همیشه می نازیدم به داشتنش حالا داره پشتمو خالی می کنه . . .