امروز درست ی ساله که دیگه ندارمت ، نیستی ، گمت کردم، گم شدم !منی که فک می کردم ی روزم بعدتو دوام نمی یارم حالا ی ساله که . . . .از کله سحر آروم و قرار نداشتم برای اومدن رو مزار ! منتها مامان باز نبود و باید فکر ناهار بابا رو می کردم ! هر چی فحش عالم بود به خودم می دادم و با حرص کارمو انجام می دادم .بابا هم که اومد باز گیر داد که چرا دوباره رفتی تو اتاق بیا من تنها از گلوم پایین نمی ره و اینا !چه زجر اوره وقتی هیچ اشتهایی نداری و از اون گذشته دلت خیلی رو به راه نیست بخوای اینطور قاشق ببری دهنت و هی سرتو تکون بدی برا تصدیق حرفایی که می شنوی !.وقتی هم خواستم بزنم بیرون گفت :« کجا ؟! می خواستم با هم بریم نمایشگاه اون رنگی رو که می خواستی آقای فلانی آورده صبر کن تا مامانت بیاد با هم می ریم برات می خرمش » یهو غافلگیر شدم دوس داشتم بلند جیغ بزنم و بچسبم به گردنش ولی . . . « من وقت ندارم بابا ! خیلی هم ممنون که به فکرمی ولی دیگه داشتنش منو راضی نمی کنه دیگه اون ذوق و شوق اولیه رو ندارم »اون هیچی نگفت و من شرمنده از نوع حرف زدنم دیگه صبر نکردم و اومدم بیرون ! امروز پنج شنبه و قبرستونم حسابی شلوغ بود وقتی رسیدم انگاری یکی قبل از من اونجا بوده بوی مشک و گلاب می یومد و چند تایی هم شمع روشن کرده بودن فکرم هزار جا رفت کی می تونست اومده باشه !خانوادت که نبودن پس کی ؟!نمیدونم چه مدت بود که نشسته بودم کنارت و این ی سالی رو که بی تو گذشت رو مرور می کردم ! ی وقت دیدم یکی سلام کرد باورم نمی شد پدرام بود !!!:« خوشحالم می بینمتون من چند ساعت پیش اینجا بودم و لی کسی رو ندیدم تمام تصورم این بود که شما کجا می تونین باشین و اینکه امروز یادتون هست یا نه ؟!» « من همیشه روزام امروزهستش ! » می گفت ازدواج کرده و الان خانمش باردار هست ، می گفت نمیدونسته که ما برگشتیم گرگان و خبری هم از خانوادت نداشته برا همین یاد من افتاده و کلی مشهد دنبالم گشته تا امروز که اینجا دیده بودتم .دیدنش خوشحالم کرد و خاطرات گذشته رو دوباره زنده کرد خیلی اصرار کردم بیاد خونه و لی تنهایی خانمش رو بهونه کرد و قول داد ی فرصت دیگه برا دیدن خانواده بیاد .تنها کسی بود که بهش اعتماد داشتم و تنها کسی که تو بهش اعتماد داشتی و چقدر که برا رسیدن ما به هم خودشو به آب وآتیش می زد . . . الهی خوشبخت بشه ! مریم و لیدا مدام تماس می گرفتن که برم انجمن پرسیدم کیا هستن ؟ اگه فلانی و فلانی باشن من امروز حالم زیاد خوش نیست حوصله مناظره و بحث رو ندارم ی وقتی اعصابم خورد میشه می شم مث اون وقتی که فلانی رو رنجوندم .گفتن نه نیستن اونا و منم راه افتادم طرف کتابخونه ،تازه از تاکسی پیاده شدم که چشمم به شهرام افتاد از همونجا برگشتم .اونقدر اعصاب رو به راهی نداشتم و از اون گذشته با این حال و روزم میدونستم جنبه نقد رو هم ندارم برا همین ترجیح دادم برگردم خونه .باورکردنی نبود چیزی رو که مدتها می خواستمش حالا تو حیاط بود !مامان ،جیگرررررررررر ی سیستم توپ هم که بسته بشه روش دیگه حرف نداره ! دروغ نگم خیلی خوشحال شدم ولی نمیدونم چرا این خوشی زیاد دوام نیاورد و باز گند زده شد بهم واون دلمردگی منو پایان نداد  مامان :« خوشحال نشدی ؟ بابات خیلی وقت بود می خواست واست بخرتش منتها اون تیپ و رنگی که تومی خواستی صفرش نبود مجبور شد منتظر بمونه تا آقای فلانی براش بیاره !»« دستش درد نکنه ! ولی دیگه راضیم نمی کنه اگه اینو امروز واسم خریده برا اینکه کتکاش و نامهربونیاش از دلم بره بیرون باید بگم نه هنوز دلم درد داره ازش هنوزم دلگیرم از اون گذشته لازم نبود اینقدر ولخرجی کنه منکه چند وقت دیگه می رم بندر»« تو چه مرگته ! عوض تشکر کردنته ؟ اینجا گفتی ولی سعی کن پیش بابات از دهنت در نره اونوقت از الان می تونم تصور کنم که چه بلایی سرت می یاد » همین لحظه بابا اومد :« تموم حرفاتونو شنیدم ! تو هنوزم نمی خوای با هم صحبت کنیم ؟ شاید اینطوری این دیوار بینمون برداشته بشه ! این ماشینم همونطور که قبلا هم گفتم بنا به همون شرطایی که گذاشتم واست خریدم نه برا این چیزی که میگی سندشم وقتی به نامت می کنم که دیگه حرف از بندر و . . .نزنی !» من هیچی نگفتم و خودمو مشغول شیپی کردم .اومد کنارم نشست :« من خیلی تند رفتم ،معذرت می خوام میشه این جو سنگینی رو که رو خونه حاکم کردی برش داری ؟ داره خفمون می کنه !و . . . » فقط گفتم منم معذرت می خوام واسه بی ادبیم .بعدم سردرد رو بهونه کردم و خودمو تو اتاق حبس کردم هی صداش می یومد که :« نمی خوای واسه ماشینت به ما سور بدی ؟ نمی خوای ی دور باهاش بزنی ؟ نمی خوای . . . » خیلی دوس داشتم ولی نمیدونم چرا حوصله و دل و دماغشو نداشتم .حتی حرف زدن هم اذیتم می کرد.