مامان فردا می خواد بیاد نمی دونم تنها یا با بابا  گفته معلوم نیست ! و من همش خدا خدا  می کنم که بابا هم بیاد ی دل سیر تو بغلش گریه کنم و بگم دلم تنگ شده واسش بگم معذرت می خوام . امروز صبح با ماهک رفتیم خرید سیا قضیه  دیروز رو بهش گفته بود و اونم تا می تونست سرزنش پشت سرزنش و من فقط خفه شدم . عصر هم  تا تونستم  در و دیوار خونه رو مرتب کردم تا وقتی مامان می یاد ی وقتی حالش بهم نخوره ، شام رو هم خونه اتابک بودیم مونا جون ی جورایی می خواست از دلم در بیاره رفتار اون روزشو  . بهش گفتم مهم نیست . سیا باز دهنشو باز کرده بود تا اتابک هم خبر دار بشه از اون  حماقت من تو رستوران . چنان اخمی ریختم تو چشاش که طفلی بحث رو عوض کرد هر چند می دونم ماهک ب مامان میگه و من بازهم باید خودمو واسه ی سرزنش دیگه اونم از جنس مادرانه آماده کنم .