121
صبح اصن حال و حوصله رفتن با مامان رو نداشتم دوس داشتم بخوابم هی نق زد نق زد :« به جای اینکه شام و ناهارو یکی کنی و مثلا بخوای خودتو رو فرم نیگه داری پیاده روی بهتره ی کم هم به اون معدت اجازه بده خوش بگذرونه !» ول که نمی کنه از بس قلقلک داد تا مجبور شدم باهاش برم .هر چند الان چون تنهاست منو به زور با خودش می بره بذا باز دوستاش ی کم سرشون خلوت که بشه و باهاش برن دیگه عمرا بیاد هی ناز کشی من .بعدم باز اصرار که بیا بریم سالن و . . . عجب دل ودماغی داره بخدا .ولی خیلی باحال بود پس این یوگا که می گن اینه ! مربیشون ی خانمی بود حدود چهل و هفت هشت ساله انگار نه انگار که استخون داره ی اندامی داشت اوووووووووووو مامان ! چشام دوازده تایی مونده بود روش اینقده خوش اندام بود من یکی حسودیم شد بهش٬ اونا حس گرفته بودن و منم واسه خودم ی کم ول چرخیدم اونجا بعدم خودمو وزن کردم دیدم ای داد بیداد !سه کیلو و نیم کم کرده بودم می گم چرا این شلواره هی لق می زنه :« من دیگه از فردا نمی یام باهاتون مثلا قرار بود من رو ی وزن بمونم همینطور ادامه بدم که اونوقت می شم ی پوست و استخون » مث اینکه این مامان قبلاباهاش حرف زده بود که بهم گفت :« تا می تونی بخور و ترسی هم از این خوردن نداشته باش در عوض روزی ی ساعت بیا اینجا بهت قول می دم همیشه رو فرم باشی » عجب ! از م قول گرفت که حداقل هفته ای سه روز تو کلاساشون شرکت کنم منم مثلا قول دادم .جمعه آینده بازم کنکور آزمایشی دارم خسته شدم ازش.تو همه این نه تا کنکوری که دادم فقط پنج تاشو رتبه عالی آوردم و بعدشم همچین جو گیر شده بودم که دیگه نخوندم و بقیه رو گندزده بودم .امروز استاد یارم می گفت :« اگه همینطوری پیش بری فک نمی کنم تو سراسری رتبه بیاری باید به همون آزاد بسنده کنی ! بهتر نیست این فرصت باقی مونده رو سعی کنی تا دوباره رتبه ات بهتر بشه ؟!»هیچی بهش نگفتم ولی اصن دل و دماغ اینکه خودمو تو فشار بذارمو ندارم برام مهم نیست اینا می خوان من حتما برم دانشگاه که می رم حالا چه فرقی می کنه کجا و . . هنوز سوار ماشینم نشدم ! بی نهایت دوس دارم بردارمش و ی دل سیر باهاش گاز بدم و با بچه ها کورس بذارم ولی نمیدونم چه مرگم شده هی از پنجره اتاقم تماشاش می کنم و هی حسرت می خورم دیونه شدم بخدا !بابا هم ی جورایی پکر هستش :« ی سال تموم مخ منو خوردی که واست بخرم خب بفرما ! چرا حالا سوارش نمیشی ؟! من می تونستم جاش ی تیکه زمین بگیرم تا جبران اون زمینی که تو " متل قو " فروختم بشه ! قدر که نمیدونی !!!» منم هیچی نمی گم ٬ والله خودمم از دست خودم خسته شدم نمیدونم چرا دلم باز نمیشه با بابا همین می یام ی کم حرف بزنم باز سیلیهاش یادم می یاد و خفه می شم و کنج می کنم تو اتاقم و این اذیتشون می کنه . . . بگذریم ! امروز با پریسا و پروانه و چند تا از بچه ها رفتیم استخر بودن با پریسا بعد اینهمه مدت خیلی لذت بخش بود بی شرم که بود بدتر هم شده بود هی از روابطش با امیر حرف می زد و این وسط پروانه هم آب لب ولوچه اش آویزون چش بسته بود به دهن اون که باز چی میگه تا اینکه چندشم شد :« پریسا خجالت نمی کشی ؟ ی زن که خلوت خودشو با شوهرش نمی یاره بیرون جار بزنه ! ی کم شعور داشته باش خب » اون که هیچی نگفت ولی پروانه :« زر نزن تو دیگه ! حالا مگه بده داره آموزش میده ؟ حداقل خوب گوش کن بعدا که ازدواج کردی می فهمی که چقدر به دردت می خوره اون وقت می یای دستشو هم ماچ می کنی برا این لطفش » خیلی رو داره بخدا :« پروانه جان تو که نیازی نداری به این آموزشها خودت دست پریسا و هر چی زن هستش رو از پشت بستی » آخ اینقده خندیدم که حد نداشت پهلوم به شدت درد گرفته بود و من اصن نمی تونستم خودمو کنترل کنم و پروانه حسابی داغ کرده بود :« منکه میدونم ی جاییت بدجور می سوزه تو به من حسادتت میشه ! و . . .( سانسور ) و . . . ( سانسور ) . . .» همچین چشام چارتا شد کم مونده بود گریه ام بگیره و خیلی سعی داشتم کسی متوجه این ضعف لعنتی من نشه برا همین خودمو انداختم تو آب و ازشون دور شدم :« خیلی بیشعوری ! آشغالتر از تو نیست بخدا » ی خانمی بود حدودا سی و یکی دوساله از وقتی اومده بودیم هی چشاش رو من بود و هی سعی داشت بهم نزدیک بشه ی چند باری هم تو استخر تنش خورد به من و با ی معذرت خواهی تموم شد و رفت وقتی دید تنهام اومد پیشم:« میشه باهم آشنا شیم ؟ من خیلی شیفته تو شدم به نظر دختر خوب و فهمیده ای می ای »!!! «مرسی شما لطف داری خیلی و. . .» بعدم شروع کرد به حرف زدن که اسمش چی هست و چند سالشه و تا حالا ازدواج نکرده و بیشتر روزا همین ساعات می یاد اینجا و . . . آخرشم خیلی خودشو بهم نزدیک کرد :« دفعه دیگه سعی کن این نوع مایو رو نپوشی فرم سینه رو می ریزه بهم اثرشو تو دراز مدت نشون میده »!!!! چطور؟! بعد تو بهت من خیلی خودشو چسبوند بهم و سعی داشت دستشو ی جور ببره زیر مایو اوه اوه چنان عصبی شدم و چندشم شد که تا آخرین توان فریاد کشیدم :« حالیته چی کار می کنی شمااااااااااا ؟ » یهو همه چشاشون طرف ما برگشت و اون با پرویی تمام :« جیگر سخت نگیر خب خودت خواستی منم می خوام عملا تو گنجایش دست بهت نشون بدم که چی به چی هستش »!!! ای خدااااا :« بچه گیر آوردی ؟ یا فک کردی خیلی خرم حالیم نشه ؟!» اصن از رو نمی رفت و هی لبخندای زشتی می زد :« نازی ٬ نازی ٬ هلوی خودمی عصبی هم میشی بازم خوردنی تر هستی و ... ( سانسور ) » !!!!!!! وای ی ی ی !!!!!!!! داشتم پس می یفتادم و اگه پریسا نمی یومد از شوکی که بهم دست داده بود نمیدونستم چطور از اونجا فرار کنم ! همش احساس می کردم چشش رو تن و بدن من چرخ می زنه اونقدر که حالت بدی بهم دست داد و سریع دوش گرفتم و لباس پوشیدم .پروانه بیشعور هم از شدت خنده افتاده بود رو زمین و نمی تونست خودشو جمع کنه :« خیلی دلم به حالت می سوزه ژامی ٬همش این آدما به پست تومی خورن ٬ می گم بدم نیستا ی تجربه ای باهاشون داشته باشی تازه برا خودتم بهتره اونوقت چیزا بهتری ازشون یاد می گیری و تو روابطت با شوهر آینده موفق تر عمل می کنی » من واقعا کم آورده بودم و ازشدت عصبانیت سیلی محکمی بهش زدم و بعدم خودم زدم زیر گریه و از اونجا زدم بیرون !و اون بیشعور هم هی می خندیدو منو مسخره می کرد .وقتی رسیدم خونه اونقدر رنگ و روی صورتم تابلو بود که مامان هی گیر بده که چه اتفاقی افتاده ؟ از اونجایی هم که حرف تو دهنم نمی مونه و همه چی رو بهش می گم واسش تعریف کردم اونم بدون در نظر گرفتن احساسات من تو اون لحظه ٬گفت :« تقصیر خودته ! وقتی بهت می گم این ساعات اونجا نرو آدما درست و حسابی نمی یان توجه نمی کنی ! وقتی می گم فلان استخر نرو زبون در می یاری که دوستام اینجا می رن من تنها کجا بروم و . . .» تا جا داشت هی سرزنش می کرد و من نمیدونستم چی جوابش بدم .ی ساعت بعدش بچه ها اومدن پیشم و من اصن محلشون ندادم و رفتم تو اتاقم :« من حالم خوب نیست حوصله هیچ کدومتونم ندارم بخصوص اون آشغالی که باهاتونه » پریسا که هیچی نمی گفت و لی پروانه :« کثافت جیگررررررررآشغاااااااااااال هلووووو بیا بیرون منو تو خماری نذار دادکشیدنتم شهوت برانگیزه عزیزم » هیچی دیگه شده بودم برج زهرمار و دوس داشتم خرخرشو بجوم :« آشغال اینجا خونه خودتون نیست که دهنت باز میشه بو گند همه جا رو می گیره ! مامان من ننه تو نیست که براش عادی باشه این نوع ادبیات گفتاری ٬ نبندی دهنتو کاری می کنم که . . .» « که چی ؟ مثلا چه گ و ه ی می خوای بخوری ؟ تو اگه عرضه داشتی و زبون ٬ باید با مشت می کوبیدی تو دهن اون لزبینه نه اینکه بیای پاچه منو بگیری ! پس برا من این قد واق واق زیادی نکن » حسابی درمونده شده بودم و از ترس اینکه ی وقتی مامان حرفای اونو بشنوه حاضر بودم برم دستشو ماچ کنم و بگم من غلط کردم لطفا خفه شو !تا اینکه پریسا باهاش دعوا کرد:« تو خجالت نمی کشی ؟ اومدی اینجا که ازش معذرت خواهی کنی و از دلش در آری این لات بازیا چیه پس ؟» اونم اومد بغلم گرفت :« قربونت برم ژامی من دوستت دارم خیلی ٬مشکل از خودته که خیلی کم جنبه و بیشعور تشریف داری !» اونا که رفتن مامان اومد سراغم :« بهتر نیست تو داشتن دوستات تجدید نظر کنی ؟ فک می کنی نشنیدم حرفاتونو ؟ می گم چرا این چند وقته اینقدر متفاوت شدی ! وقاحتم حدی داره ٬ شدی مث این آدمایی که وقتی دهنشونو باز می کنن از ده متری بو گندش مشام همه رو آزار میده ! این رفتار مناسبی برا ی دختر نیست بهتره بیشتر رو رفتار و گفتارت توجه داشته باشی » منم همش سرم پایین و با انگشتام باز می کردم و چیزی برا جواب نداشتم . حق میدم بهش این چند وقته با بودن فرزام و اون نوع حرف زدنش و به قول بابا منم که مستعد یادگیری این نوع ادبیات گفتاری حسابی ازش تاثیر گرفته بودم و از اون جایی هم که تو خونه جایی برا نشون دادن نبود بیشتر تو نوشته هام و گه گاهی هم پشت خط خطاب به سیا بروز می دادم و این اونا رو عصبی و اذیت می کرد .واقعا بعضی وقتا دوس دارم کاش تو ی خانواده ای بودم غیر از خودمون که اینقدر سد و مرز برا گفتارشون نداشته باشن بی هیچ قید و بندی ! خودم متوجه شدم گند زدم به همه چی قبلا همین فحشای کوچیک رو هم تو نوشته ها با نقطه چین می ذاشتم و لی حالا راضیم نمی کنه و من که ی زمانی حتی نوشتنشون رو ی جور گناه میدونستم حالا قبحش واسم از بین رفته و گه گاهی هم به زبونم می یارم ! واقعا دنیای جالبی هستش این به قول مامان ادبیات کوچه بازاری و کثیف !