صبح دیگه هر چی مامان قلقلک دادو نیشگون گرفت با بدبختی تمام تحمل کردم ولی باهاش نرفتم :« من نمی خوام وزن کم کنم الانم باید کاری کنم این سه کیلو نیمه برگرده سرجاش » اونم چون تنها بود نرفت.خطمم امروز قطع شد و حسابی گند زد بهم حالا هر چی دنبال اون سیم کارت ایرانسله می گشتم پیداش نمی کردم و حسابی اعصابم خورد شده بود :« من اینهمه هرروز به خاطر شما کله سحر می یام پیاده روی اونوقت شما نمی کنی این قبضمو پرداخت کنی » « تو تازه از بابات پول گرفتی چی کار کردی ؟ ی کم از ول خرجیات کم می کردی الان این مشکلو نداشتی »!!! هی اعصاب خورد می کنن دیگه ٬ هی اعصاب خورد می کنن ٬ بعدشم هرکار کردم طاقت نیاوردم و رفتم سراغ ماشین ای جاااااااااااان جیگره فقط نااااااااز ٬هر چی مامان رو گفتم باهام بیاد بریم بیرون حالا لج کرده بود نمی یومد .مونا جون می گفت :« من حاضرم این لطف رو در حقت بکنم و سوار این اسباب بازی بشم تا خوش رکاب بشه واست »!!!! « نچ عزیزم ٬ اتفاقا من ترجیح می دم شیپی رو ببرم با خودم تا تو »مردم از خنده و اونم از عصبانیت سرخ شده بود و بیشعور داد و فریاد راه انداخته بودشوهرشو صدا می کرد :« بیا ببین خواهرت به من چی میگه ! منو با ی توله سگ مقایسه می کنه و . . .» منم اصن محل ندادم البته دروغ نگم حسابی ترس برم داشت برا همین سریع ماشینو در آوردم و رفتم بیرون :« قول بدی بچه خوبی باشی دفعه دیگه این افتخارو نصیبت می کنم » ی دل سیر تموم خیابونا رو بالا وپایین کردم و بعدشم رفتم باغ ٬ چند روز پیش بود که یکی از همسایه ها به بابا پیغام داده بود که سگ نگهبان :« ملوس » مرده ٬ ومن اصن فرصت نکرده بودم برم .خیلی وحشتناک بود حالا سه تا توله هاش تنها بودن وهی زوزه می کشیدن  دلم آتیش گرفت واسشون دو تاشون که ی رنگ بودن ماده بودن و اون یکی نر بود ،حیف که مامان نمیذاره والا دوس دارم اینارو هم ببرم خونه تا خودم مواظبشون باشم ! قراره بابا دوتاشونو بده به کسی و یکی رو برا باغ نگه داره ،بعدم هی دل دل می کردم که برم پیش بابا ٬ ولی شانسم نه دانشگاه بود و نه تعمیر گاه منم خسته از خیابونگردی برگشتم خونه ٬ همین پامو گذاشتم تو حیاط صدا اتابک بلند شد :« خانم از کدوم گوری تشریف می یارن ؟ میدونی ساعت چنده ؟ از کله صبح که رفتی الان چهار عصر هستش که می یای !» « ببینم شما هی می یای خونه ما که رفت و آمد منو چک کنی ؟ باید به شماهم جواب بدم ؟ اصن داداش من نمی خواد اینقد مقدمه چینی کنی و بهونه سرهم بیاری ی دفعه بگو چرا مونا رو اذیت کردی ! تمام » « خوبه اونقدام که فک می کردم خنگ نیستی ٬ مگه من هزار دفعه نگفتم باهاش یکی به دو نکن ٬ کل ننداز ٬ اذیتش نکن  حالیت میشه یا نه ؟ بابا اصن مونا هیچ تو واسه احترام منم شده نباید اینقدر بیشعور بازی از خودت در بیاری و . . .»داشت بازم اعصابم خط خطی می شدا حیف که این اتابک بود و من همچین باهاش رو دروایسی دارم اگه سیا بود که دو تا کشیده هم می زدم بهش می گفتم به تو ربطی نداره !:« من کی بی احترامی کردم بهش ؟ از اون گذشته شما چرا هی اینقد حرص می خوری ی مثلی هست می گن زن و شوهر دعوا کنن ابلهان باور کنن حالا تو اینو در مورد من و مونا بگیر » اینقده داغ کرد:« منو ابله خطاب می کنی ؟!!!» بعدم افتاد دنبالم ٬هر چی توان داشتم تو صدام جمع کردم و مامانو کمک گرفتم دیگه خسته شدم از دوییدن و اون نامردم بهم رسید :« حیف دلم نمی یاد بزنمت ولی جاش باید بیای ازش معذرت خواهی کنی »!!!! دهه ! همینو کم داشتم :« عمرا ٬ من برا کار نکرده هیچ وقت عذر نمی خوام ٬ حالا هر کس دیگه ای می شد ی چیزی ٬ مونا که ابدا ٬ شما هم زور بازوتو نیگه دار جا دیگه لازمت میشه  » مونای دو بهم زن هم کنار مامان واستاده بود و تماشا می کرد و مامانم هی اتابک رو می گفتش که اذیتم نکنه و آروم باشه !ولی نامرد ولم نمی کرد:« تقصیر باباست هی هر چی خواستی زرتی واست آماده کرد اینکه روت رفته بالا ! من جاش بودم باید تو همین چند روزه با فرزام عقدت می کردم تا گورتو گم می کردی و اینقد مخل آسایش ما نمی شدی »!!!!!هان ؟! همچین اشک نشست تو چشام :« اولندش تا حالا هر چی برا من به قول خودت زرتی اماده کرده سه برابرشو  واسه شما کرده ٬ دومندش بابا جای خودش نتونست منو به زور شوهر بده شما که دیگه هیچ ٬ پس برا من خیالبافی نکن و سعی نداشته باش تصمیم بگیری ! سومندش من اگرم شوهر کنم حداقل روزا اینجام ور دل مامان جونم پس زیاد دلتو خوش نکن !چهارمندش قربونت برم چرا اینقد هم منو اذیت می کنی هم خودتو ؟! به خانمت خب بگو اگه ده تا حرفی که به من میگه تحمل شنیدن یکی رو نداره پس لطفا خفه شه خب منم قول می دم کاریش نداشته باشم ٬ واینکه خیلی خیلی ترحم برانگیز شدی داداش ٬ خیلی زیاد !» خیلی بهش برخورد این حرف آخر و هی گیر داده بود منظورت چیه ؟ و تو همین حین بابا اومد و من ی نفس راحت کشیدم هر چند میدونم باز منتظر ی فرصت هستش تا بیاد سراغم که چرا اون حرف رو زدم و منظورم چی بود ه !بابا خوشحال بود که من بالاخره ماشینو روشنش کردم :«چطوره ؟ خوشت اومد ؟» ازش تشکر کردم .اونم هی می گفت :« پس امشب شام مهمون تو »« اگه قبض موبایلمو پرداخت کنین باشه ٬ شام با من » « عجب ! توکه چندبارتا حالا به همین بهونه ازم پول گرفتی  چی کار کردی خب ؟! پولی رو هم که برا سیا فرستاده بودی بهت پسش دادم پس چطور ؟» خداییش روی گفتنشو نداشتم و لی خب آخرش که باید می گفتم :« خب ! ی کم که خرج رخت و لباس شد باقیشم می خوام ی سیستم توپ بذارم برا ماشین ٬ رینگاشم عوض کنم ٬ این روکشا رو هم خوشم نمی یاد ی روکش دیگه روش بکشم٬تازه بازم خیلی خیلی کم می یارم باید کمک کنین  و . . .» دیگه نذاشت ادامه بدم :« خیلی خب باشه ٬ ما از شام صرف نظر می کنیم تو هم ی طور برنامه ریزی کن تا هم قبضتو پرداخت کنی هم همه این کارارو کنی !» شانسو !حالا هر چی ناز  کردم و لوس بازی بازم توجه نکرد.مونا جونم هی به من می خندید :« حقته ! اگه ی کم معرفت داشتی من خودم الان بهت کمک می کردم » تو اون لحظه خیلی دوست داشتم ی چیزی جوابش بدم ولی ترس از بابا و اتابک منو خفه کرد .