123
بالاخره مجبور شدیم شام بدیم خانواده رو ! به این امید که قبض موبایلم پرداخت بشه ( خدا کنه ) امشب تو خونه حرف از بچه و اینا بود مونا جون می گفت بچه دوتاش هم زیادیه واسه زن دردسره از ریخت و قیافه می ندازتش و زود پیرش می کنه . مامان هم می گفت :« قدیم اگه به یکی و دوتا بسنده می کردن مردم می گفتن زنه اجاقش کوره ، خشک شده ( !!!!!! ) و از این حرفا . . . » من هیچی نمی گفتم و حرفاشونو گوش می دادم بالاخره هر کی ی چیزی گفت و آخرش مونا جون به من گفت :« ژامی تو چی ؟ نظرت چیه ؟ دوس داری چند تا بچه داشته باشی » « والله من عاشق بچم ! به من باشه دوس دارم دو جین بچه داشته باشم ههههههههه » مونا :« اونوقت فک کنم اندامت با ی پیرزن هفتاد ساله برابری کنه » بعدم هر هر خندید آی دوس داشتم ی چی بهش بگم تا حرص بیفته تو جونش ولی هر چی فک کردم چیزی به ذهنم نرسید که آتیشیش کنه و از اون گذشته اگه هم می تونستم از ترس بودن اتابک جرات نمی کردم ! اتابک گفت :« تو از اون زنایی میشی که می خوای با بچه زیاد میخ خودتو محکم بکوبی» !!! دهه ! اینا رو باش :« این حرفا همش چرته ! مردی که بخوادپی هوسش بره و زیر سرش بلند شده باشه فرقی نمی کنه بچه داشته باشه یا نه در ضمن ما بحثمون بچه بود نه شوهر داری و میخ کوبیدن » مامان :« ولی بچه زیادی ی جورایی باعث جدایی زن و مرد میشه اونوقت همه هوش و هواس زن می ره رو بچه هاش از بابای بچه غافل میشه اینجاست که مرد حق داره زیر سرش بلند بشه » « بابا من فقط گفتم دوس دارم نگفتم که حتما حالا سالی ی بار بچه می یارم ٬ تازه من اصن به ازدواج فکر نمی کنم مهم نیست که بچه خودم باشه یا نه مهم اینکه من از الان بدجور احساسم فوران می زنه برا داشتن ی بچه که بهم بگه مامان و من همه محبتمو نثارش کنم » همچین خشکشون زد که حد نداشت ی چند مین همینطور به دهن من نیگا می کردن که باز چی می گم .بابا :« چند وقت پیش یادمه می گفتی میشه از پرورشگاه بچه بیاری یا نه! الان این حرفت ربطی به اون حرف داره یا نه ؟ این شوخیه یا واقعا داری جدی صحبت می کنی ؟» بدجور گیر کرده بودم :« خب اون موقع هم به مامان گفتم شماها حرفمو شوخی بگیرین در عین اینکه من جدی هستم ولی خب زدین تو ذوقم و نشد باهم درست و حسابی حرف بزنیم ! من واقعا اینو می گم دوس دارم ی فرزند خونده داشته باشم » باز همه ساکت شدن و من :« جدیا یعنی میشه ؟! من عاشق این تفاوت هستم و قلقلکم میده حسش » اتابک :« من هی می گم این دختره گستاخ شده هی بگین کاریش نداشته باش بچمونو ! هی می گم بیشتر کنترلش کنین توجه نمی کنین که !» مونا جونم باز نیشش باز شد که :« خب برفرض هم که بشه تو فرزند خونده داشته باشی اونوقت دهن مردمو چطور می خوای ببندی ؟ نمی گن بابا این بچه کیه ؟ » من :« مگه تو الان با بچه هات می ری خیابون می یان می گن بابا اینا کیه ؟ از اون گذشته فکر اونجاشم کردم برا همین می خوام برم بندر که کسی نشناسه منو هی بگه باباش کیه و کجاست ؟ » مردم از خنده و فکم به شدت درد گرفته بود که صدا بابا بلند شد :« بعضی وقتا احساس می کنم باید تا سرحد مرگ کتک بخوری تا ادم بشی ! و. . . ( سانسور اوه اوه اوه ) » « ای بابا جون من عصبی نشین دیگه خب حرف می زنین از منم نظر خواستین منم احساسمو گفتم دیگه ».هیچی دیگه ی بحث جالب یهویی تموم شد و منم محکوم شدم به اینکه :« تو هیچ وقت هنجارهای اجتماعی رو درک نمی کنی ! بهتره باز ی دوره بری روانکاوی بشی و . . .» حالا بیا به اینا حالی کن بابا همش بحث بود همش حرف بود .ولی خب شدیدا به گفته های خودم میل دارم ٬ اصن کاش می شد برم ی کشور دیگه اونجا حتما به این آرزوم می رسیدم و کسی هم نبود که هی سراغ بابا و فک و فامیل بچه رو ازم بگیره ! اینا هیچ وقت منو جدی نمی گیرن هر چند اینقد جدی گرفتن که بابا میگه حتما باید فردا برم پیش آقای ایلاتی تا این احساسات مزخرف من ریشه یابی بشه