نه و نیم ٬ده صبح می شد که مامان به زور از خواب بیدارم کرد :« پاشو فرزام پشت خط منتظرته » اینقده خوابم می یومد دوروز بود نخوابیده بودم و تازه نزدیکای صبح خوابم برده بود نمی ذارن که ! دوباره پتو رو کشیدم رو سرم و گفتم برو بگو خونه نیست! نیم ساعت نشد باز اومد سراغم که فرزام ده بار زنگ زده هی سراغتو می گیره :« ای بابا ٬ فرزام غلط کرد! خوابم می یاد دیگه برو بگو با دوس پسرش رفته بیرون فک نکنم حالا حالا ها بیاد » مامان با همه عصبی بودنش نتونست خندشو نیگه داره :« خیلی با نمک شدی ٬ مطمئنی که اینو بهش بگم ؟ اونوقت پاشد اومد دوباره اینجا چی ؟ !!!» « آره برو بهش بگو » باز رفتم زیر پتو و برا اولین بار خوشحال شدم از اینکه خطم قطعه . ی وقت دیدم ی چیزی بیخ گوشم ویز ویز می کنه با ترس بلند شدم دیدم این مامان نامرد گوشی رو گرفته دم گوشم و ازاون ور صدا فرزام می پیچه که :« زن عمو ٬ جون من شوخی نکن من طاقتشو ندارما !» اونقدر عصبانی شدم که اگه هر کسی جا مامان بودحتما دوتا فحش می دادم . بعدم مجبور شدم جواب فرزام رو بدم .بیشعور از همون اول باز شروع کرد به دعوا :« تو کجا بودی ؟ با کی بودی ؟ چرا اینقد منو آزار میدی ؟ » « چیه ؟ دعوا داری؟ عوض سلام دادنته ! در ضمن من هر جا بوده باشم باید به شما جواب پس بدم ؟» هیچی دیگه کلی فحش داد منم عصبی شدم و قطع کردم :« دلتون خنک شد ؟ منو که از خواب انداختی٬ الهی قربونش بشم شوهرمو هم که زدی حال و روزشو بهم ریختی باز ببینین چه کار دیگه ای نکردین اونم انجامش بدین » مامان از خنده روده بر شده بود و منم دست کمی از اون نداشتم  این وسط هی دینگ دینگ تلفن هم بلند بود.مامان :« لوس بازی در نیار دیگه زشته جوابشو بده بگو مامانم شوخی کرده بود » بازم فرصت حرف زدن بهم نمی داد :« من شدیدا دوس دارم برگردم گرگان ٬ اما نه اینکه دلتنگ شده باشم می خوام بیام ایندفعه اول ی دل سیر سیلی بزنمت بعدم به زورم شده عقدت کنم اونوقت حالا بشین به پا من که کی من از آلمان برگردم »!!!!! « اولندش شما بیجا می کنی دومندش چرا آدم نمیشی ؟ بخوای باز اینطوری بحرفی بخدا قطع می کنم دیگه هم جواب نمیدما ! » بعدم اینقد به ناز کشی و لوس بازی افتاد که دلم براش سوخت .می گفت از فرودگاه داره تماس می گیره و ی ساعت دیگه اگه مشکلی پیش نیاد و باز کنسل نشه پرواز داره ! یهو ی جوری شدم یهویی دلم براش تنگ شد ! شدم مث اون وقتی که ماهک از فرودگاه تماس گرفت که کم مونده به پروازش و تا لحظه آخر با هام حرف می زد و من هی گریه می کردم ! فرزام هی حرف می زد و من بغض داشتم ولی شرم از حضور مامان مانع از ترکیدنش بود.قبول دارم که خودم تو گیج و ویجی احساساتم دارم دست و پا می زنم ولی خب اون لحظه بدجور دوس داشتم تا فرزام بمونه ایران و نره ! چراش رو هم نمیدونم آخرش نتونستم طاقت بیارم و به مامان گفتم :« میشه من تنها باهاش صحبت کنم ؟! خواهش می کنم » طفلی هیچی نگفت و با رفتنش درو هم پشت سرش بست ومن با اینکه دوس نداشتم صدام بره بیرون ولی به دلیل همون ترسی که از موندن تو اتاق دربسته دارم دوباره درو بازش کردم .نیم ساعتی با فرزام صحبت می کردم هر چند من بیشتر شنونده بودم و اونم هی وراجی می کرد ! .ی ساعت و نیم بعد دوباره زنگ زد که :« دیگه دارم می رم ! الان که فک می کنم می بینم اصن دوس ندارم برم سخته واسم تحمل این چند سال ! ولی منتظرم باش من حتما بر می گردم ! همین جا به جا بشم باهات تماس می گیرم و بعدم ماچ و بوسه تلی » فقط بهش گفتم مواظب خودش باشه خیلی ٬همین ! وقتی هم قطع کردم اونوقت بغضم ترکید و مامان هی اذیتم می کرد و مسخره بازی در می یاورد و من تو درک خودم موندم خیلی ! اون لحظه احساس می کردم که خیلی دوستش دارم و دوست داشتم بهش بگم اینو و اینکه منتظرش می مونم ولی حالا که ساعتها گذشته باز حسم اینکه نه ! دوستش ندارم و اون حس منم تو اون لحظه طبیعی بوده چون یکی از نزدیکان و عزیزانم هستش ! ای خدا کمکم کن دارم دیوونه می شم . عصر مونا جون مهمون داشت و از من می خواست تا بهش کمک کنم منم بهترین فرصت دستم اومد بود بهش گفتم اگه ماچم کنی بگی خیلی خیلی دوسم داری و ازم معذرت بخوای برای همه اذیت کردنات باشه می یام .اونم گفت خوابشو ببینی و رفت .ولی ی ساعت نشد که اومد :« قربون خواهر شوهر بی ریخت خودم بشم .الهی من فدا اون چشا بابا قوریت بشم جون من بیا دست تنهام هر کار تو بخوای می کنم » بالاخره بوسید و منم باهاش رفتم  .مهموناش همون دوستایی بودن که چند وقت پیش باهاشون رفته بودم استخر .ووووووووییییییییی چه ریختا جالبی هم داشتن اون خانمی که قرار بود ی طرح خاص رو باسنش خالکوبی کنه هم اومده بود و با بی شرمی از همه می خواست تا نظرشونو بگن .عجب آدمایی بودنا !بعدم می گفت :« شوهرم خیلی خوشش اومده و بهم میگه اگه پروتز سینه هم بذارم دیگه حرف ندارم » !!!!  می گفت ی شوی لباس داره تو خونشون و ازمنم دعوت کرد تا حتما برم ! .یکی دوبار با بچه ها به این شوها رفتم .ولی ایندفعه خیلی بیشتر دوس دارم برم تا ببینم این خانم با اینهمه دک و پز و اینهمه لوس بازی اونوقت برنامه اش چه جوریاست ! شب کلی ناز مامان رو کشیدم که بهم پول بده تا با مونا جون برم .مونای بیشعور که حالا خرش از پل گذشته بود باز شروع کرد به اذیت کردن :« عزیزم این شو لباس به درد تو نمی خوره بیشتر لباس زیر هستش تازه از این طرح های اسپرت وبچه گونه هم نیست نیای بهتره  » بعدم هر هر خندید .« مگه مردونه اس که به درد من نخوره ! تازه می خوام ببینم شما خانمای شوهر دار چه جوریاست سلیقه هاتون البته بهتره بگم چه جوریاست سلیقه شوهراتون ٬ بعدها به دردم میخوره ! » موناافتاده بود رو زمین هی به خودش می پیچید :« نه ! همچینام  امل نیستی ٬ خوشم می یاد می فهمی » .« همین دیگه فرق من و تو تو همینه ٬ تو هیچی حالیت نمی شد اومدی خونه شوهر تازه داری راه می یفتی ولی من می خوام راه افتاده برم خونه شوهر بعد هی از این دوره های مسخره نذارم که هی از هم می پرسن  فلانی شوهرت این کارو کردچی کار می کنی ؟ فلانی اینو بپوشم به نظرت چه جوریا میشه ؟ فلانی اینجور وقتا چی بهتره ؟ فلانی . . . .» آخ خدا اینقده خندیدم و خوشم شد از حرصی شد ن مونا که حد داشت مامانم مث همیشه از تنها سلاحش یعنی همون نیشگون استفاده کرد :« شرم و حیا رو قورت دادی ی لیوان آب هم روش » مونا هم خنده هاش یهویی تموم شد :« فقط آرزومه خواهر شوهرت مث خودت باشه اونوقت دوس دارم اینجور وقتا قیافتو ببینم » ی جورایی دلخور شده بود و من دوس نداشتم ناراحتی پیش بیاد برا همین رفتم بغلش گرفت و بوسیدمش :« به دل نگیر مونا تو بهترین عروس دنیایی و من خیلی دوستت دارم ! همیشه بهم میگی جنبه شوخیهاتو داشته باشم خب خودتم جنبه داشته باش دیگه و . . .» بعدم با هم آشتی کردیم .