ناهار با بچه ها خونه پریسا دعوت داشتیم !با دیدن امیر ناخوداگاه یاد حرفای اون روز پریسا تو استخر ٬ می یفتادم و خدا بگم این پروانه و آیلین  رو چی کار کنه از بس خندیدن و بیخ گوش من پچ پچ کردن منم نمی تونستم خودمو کنترل کنم و این پریسا رو اذیت می کرد :« خاک برسربی جنبتون کنم ٬ حالا من ی گ وه ی خوردم ی چیزی برا شماها تعریف کردم چطوره اینجا بریزینش بیرون » آخرش مجبور شدم برم ی اتاق دیگه وتا خندم تموم نشد بیرون نیومدم . بعدم رفتم تو آشپزخونه و سعی داشتم با کمک به پریسا از پروانه دور باشم تا باز خندم نگیره .بعد ناهار امیرنشست با اب و تاب خاطرات ماه عسل  و جاذبه های فرانسه رو تعریف کردن و محسن و فرهاد هم با دهن باز نشستن پا حرفای اون .پریسا هم مارو برد اتاق خوابشون تا به قول خودش ی کم لم بده و خریدهاشو نشونمون بده!پروانه :« پریسا بهتر نبود اون آموزشایی که به ما دادی عملی هم نشون میدادی؟ بهتره ما بریم تو پذیرایی شما دوتا بیاین اینجا »!!! پریسا به شدت عصبانی شده بود و لی اصن نمی تونست پروانه رو ساکت کنه و من از خنده روده بر شده بودم و این بی نهایت به عصبی شدن پریسا دامن می زد.یهو سیلیش نشست رو صورتم :« زورم به این چش سفید نمی رسه تو دیگه چرا هی می خندی ؟ » .تا خواستم چیزی بگم ٬ امیر :« بچه ها بیاین شهرام هم اومد » عجب ! پس این آقا هم دعوت داشته .شهرام کلی عذر خواهی کرد که نتونسته به ناهار برسه و . . . بعدم با دیدن من نیشش باز شد :« چه جالب شما هم اینجا تشریف دارین ! اگه میدونستم هر طور شده سعی می کردم به موقع بیام » !!!! حالا من وسیله خوبی شدم برا خنده های پروانه .« ولی اگه من میدونستم  شما هم هستین اصن نمی یومدم ».« شما هنوز از من ناراحتین ؟! حیف اینجا دیگه ی جمع دوستانه اس و ما اومدیم به دور از همه بحثامون با هم صحبت کنیم والا هر طور شده قانعتون می کردم که ادبیات کلاسیک سرآمد ادبیات نیمایی و سپید هستش و . . . .» منکه چیزی نگفتم ولی امیر:« شهرام خوبه خودت می گی ها لطفا ی امروز رو بذارین خوش باشیم خونه منو با انجمن ادبی یکی نکن حرفاتو نیگه دار پنج شنبه می یایم گوش می کنیم .» واون ساکت شد. بچه ها می خواستن بریم ناهار خوران ولی من مجبور بودم برگردم چون به مونا جون قول داده بودم که باهاش برم خونه اون دوستش که شو لباس داره .وقتی اینو به پریسا گفتم اون نظرش عوض شد خواست با من بیاد مونده بودم چی کار کنم :« والله نمیدونم اینا چه جوریان بذا اول از مونا بپرسم میشه مهمون با خودم ببرم یا نه » مونا هم هی نق نق کرد که :«تو خودت اضافه ای ولی آره میشه بیاری و من خیلی وقته حاضرم خسته شدم از بس معطل تو شدم آدرس می دم خودت بیا اونجا » ولی اصن جالب نبود !یعنی اونجور که تعریفشو می کردن نبود منکه هیچی نخریدم ولی موناجون و پریسا ٬پروانه خیلی خرید کردن .از مونا جدا شدیم و رفتیم ی دل سیر خیابونگردی !تازه می خواستیم بریم پیش بقیه که مامان زنگید :« تو مث اینکه یادت رفته چه قولی به بابات دادیا ؟ مگه نگفت شب بیرون نباشی ؟ الانم داره می یاد خونه سریع خودتو برسون تا باز عصبی نشه » شانسو !!! خواستم محل ندم ولی خب حوصله جر بحث رو هم نداشتم از بچه ها جدا شدم و برگشتم خونه .ی مین نشد بعد منم ٬بابا اومد وبه مامان گفتش :« وسایلشو بذاره می خواد اخرشب بره تهران واسه نمایشگاه کتاب » هر چی التماس کردم که منم باهاش برم قبول نکرد :« من دوروزه می رم و بر می گردم در ضمن تنها هم نیستم فلانی و فلانی هم هستن بنابراین نمی تونم برم خونه عمو مجبورم برم هتل ٬ اومدن تو دست و پا گیره ٬کتابایی رو که می خوای لیستشو بنویس حتما واست می خرم » .منم با دلخوری نشستم پا نت و بعدم کلی تو ورق پاره هام دنبال اسم اون چند تا کتاب گشتم که اینجا پیداشون نکرده بودم .هنوز که نتونستم پیدا کنم خدا کنه تا رفتنش یادم بیاد چیا بودن .