دیونه کرده منو مامان ٬ چپ می ره راس می یاد هی گیر میده ٬ منکه میدونم دل دردیش از چیه ولی انکار می کنه .همه ناراحتیش اینکه به خاطر من مجبور شده با بابا نره و این دوری رو تحمل کنه !این زن و شوهر تو همه این سالهای با هم بودنشون روی هم رفته شاید ده روز هم از هم دور نبودن٬ حالا هی میگه :« اگه مسئله تو نبود منم با پدرت میرفتم » « خب می رفتین مامان جان ! نمی خواد که منو بهونه کنین » امروز هم با دوستاش برنامه داشتن و باز من تنها موندم هزار تا سفارش که بعدانجمن برمی گردی خونه ٬ جایی نمیری ی وقت ٬ شب نشده خونه باشیا !!! منم که از خونه زدم بیرون تا همین ی ساعت و نیم پیش برنگشتم وقتی هم اومدم به اندازه کافی عصبانی بود :« بعد میگی چرا تورو بهونه می کنم و با بابات نرفتم ٬ اگه به اندازه سن و قدت بزرگ شده بودی آره حتما می رفتم( !!!!!!!!) همه اینا یادت باشه وقتی اومد خونه برا تک تکشون توضیح داشته باشی » « مگه من بچه ام ؟! منو از چی می ترسونین! برنامه هر روزم همینطوری بوده با نبودن بابا هم هیچ فرقی نکرده ٬ فوقش ی امشب دیر اومدم دیگه٬ این زدن داره ؟» بعدم رفتم تواتاقم و نشستم پا نت .اونم هی صداش می یومد :«چرا چیزایی رو که گفته بودم نخریدی ؟ /  خجالت نمی کشی لباساتو من باید جمع کنم / ی امروز من خونه نبودم زحمت زیادی بود شستن ظرفا ؟ / اصن تو کدوم گوری بودی تا این وقت شب ؟! . . .» مونده بودم باهاش چی کار کنم .هیچ حرفی نمی زدم تا بلکه آروم بشه ولی انگار نه انگار بیشتر عصبی هم می شد :« شما ادب نداری ؟چرا باهات صحبت می کنم خودتو مشغول این نت مزخرف کردی ؟! میگم چه جوابی داری برا این دیر اومدنت ؟ها ؟» ای خدااااااا زودتر این بابا رو برسون حداقلش اون اینقد شلوغش نمی کرد و هی کش نمی داد .« هیچی ! کم اعصاب منو تواین دوروزه خورد نکردین ٬ هی همش گیر میدین ٬ دوس داشتین توخونه تنها بمونم وقتی هیچ کی نیست ؟ شما بودن با دوستانتون رو به من ترجیح دادین٬ خب من چی ؟ منم رفتم پیش دوستا خودم تا الانم بااونا بودم . . . » هیچی نگفت و رفت نشست ی گوشه و هی کانالهای تلویزیون رو بالاوپایین می کرد . منم بی خیال رفتم چایی ریختم :« می خوری مامان برا شما هم بریزم ؟ »هیچی نگفت .واسش ی لیوان چایی بردم و بعدم خودم نشستم باز پشت کامی یهو  با صدا وحشتناک شکستن لیوان رفتم تو نشیمن می بینم بله خانم زده لیوان رو محکم به دیواروتا چشش به من افتاد :« توکی می خوای بزرگ بشی ؟ چرا هیچ متوجه نگرانیهای من نیستی ؟ وقتی می گم شب بیرون نباش منو متهم می کنی به کج فهمی ٬حساسیت و . . . تقصیر باباته هزار بار بهش گفتم این ماشینو واست نخره تو جمع نمی شی خونه ٬ ولی گوش نکرد ٬ بفرما اینم از این  !» ی جوری شدم ٬ خجالت نه ها ٬ ی جور دلسوزی ٬ ی نرمش دل :« قربونتون بشم من چرا اینقد خودتونو اذیت می کنین ؟ چرا اینقد حرص می خورین ؟ » هر کار کردم باهام آشتی نکرد و هی سرزنش می کرد آخرش مجبور شدم معذرت بخوام و اینکه دیگه تکرار نشه ( البته قول ندادم ) تا اینکه آرومتر شد :« دوباره واسم چایی بیار ٬در ضمن من خسته ام لطف کن ظرفایی که از دیشب و امروز مونده رو زحمتشو بکش » .هیچی به اندازه ظرف شستن منو زجر نمیده ولی تو اون لحظه مجبور شدم قبول کنم .اونم سردرد رو بهونه کرد و رفت خوابید .هی می رم آشپزخونه هی چشام به سینک ظرفشویی که می یفته همه غم و غصه عالم تو دلم جمع میشه !