صبح رفته بودم بنزین بزنم .تا به امروز ی بارم نشده بود خودم این کارو کنم اون وقتایی هم که ماشین بابا رو برمیداشتم یا همیشه باکش پر بود یا اینکه تا می رفتم تو جایگاه این کارمندای پمپ بنزین اجازه پایین شدن از ماشین رو نمی دادن و خودشون واسم بنزین می زدن ولی امروزبر خلاف قبل یکی بود که اصن براش مهم نبود این تعارفات و وقتی بهش گفتم :« میشه زحمتشو واسم بکشین ؟» گفت :« شرمنده خانم من کار دارم !» وحالا من ٬ منی که اصن نمی دونستم چطور از کارت سوخت استفاده کنم و چطور باک ماشین رو پر کنم ! مث این مونگلا ی چند مین همینطور به دستگاه نیگا می کردم تا بدونم چی کار کنم !و این صدای راننده بعدی رو در آورده بودکه هی می گفت خانم زودتر ! اونقدری هم بنزین نداشتم که تا ی جایگاه دیگه منوبرسونه واقعادرمونده شده بودم و کم مونده بود گریه ام بگیره .بعد همون کارمند پمپ که ی آقای تقریبا سی ساله می شد با ی نیشخند مزحکی :« خب از همون اول می گفتی بلد نیستی ٬ بذا بهت یاد بدم » ومن با همه حس بدی که داشتم واسه له شدن غرورم ولی ترجیح دادم خفه شم .کارتو بهش دادم و اون بهم گفت که چی کار کنم و آخرشم خودش واسم باک رو پر کرد:« من مث بقیه رفقام که اینجاین زیاد آداب اجتماعی حالیم نمیشه و دوس هم ندارم برا ی خانم خوش خدمتی کنم .از منم ناراحت نشو حداقلش یادگرفتی چطور خودت این کاروکنی »!!!! . هیچ وقت مث امروز نشده بود اینقدر از دست خودم عصبی و حرصی شده باشم ٬ بدبختی اینه لالمونی هم ندارم همه اتفاقات و کارامو تو خونه تعریف میکنم و این میشه که باز بابا میگه :« بفرماپیشی من ٬ وقتی میگم تو نمی تونی هنوز آب بینیتو بکشی اونوقت دم ازکار کردن و بندر رفتن می زنی اینه ! تو هنوز . . . » هیچی دیگه این اتفاق مهر تاییدی بود که بابا گذاشت بر لوسی و دست و پا چلفتی بودن من !.مامان از وقتی که این کلاسای یوگاشو سرگرفته ی جورایی زده به تزکیه نفس و مدی تیشن و از این چیزا .تا اینجاش که چیز مهمی نبود ولی از وقتی که سعی داره تا منو هم با خودش همراه کنه اذیتم می کنه !بیشتر هم گیر میده رو مشروب  قبلا هم با مشروب میونه ای نداشت و نداره ورو همین حساب منو به هر چی که دوس داره متهم می کنه :« تو مث خانواده بابات می مونی ! هیچ وقت درک هنجارها رونداری !گستاخی بی نهایت !!! ولی ماهک . . . » « مامان جون من راستشو بگو امروز رفته بودی دیدن دایی خان جان ؟! یکی نیست بهش بگه چی از جون بابا من می خوای ؟این آقا کی می خواد بفهمه که هر کسی مختار اعمال و رفتارخودشه و به زور نمیشه کسی رو فرستاد بهشت !شما هم به جا اینکه هی من و رگ و ریشه ام رو به محکمه بکشونی بهتر نیست به دایی جان بگی اینقد پاشو از گلیم خودش درازتر نکنه !» « میگم خودسر وگستاخی نگو نه ! چه ربطی به اون داره خب ؟ از اون گذشته عوض قدردانی و تشکرته ؟ داییت گفته اگه بخوای می تونه ی جایی دستتو بند کنه . . .» عجب ! دایی و اینقدر مهربونی و اظهار لطف نسبت به من ؟ واقعا جا تعجب داره !:« تاکارش چی باشه ؟ اگه از این جاهایی هستش که زیر مجموعه  خودشه و من مجبورم چادر سر کنم و صبح به صبح صورت نشسته برم سرکار از الان بگم نه ! من اصن نمی تونم برا خوشاینددایی و از اون بدتر اینکه نگن این خواهر زاده فلانی هستش و باید مث خود اونا تکون بخورم و . . . متنفرم! » مامان هیچی نگفت و دوباره رفت سراغ تلفن و حال و احوال پرسی با ماهک ! گه گاهی مث اینجور وقتا به ماهک حسادتم میشه که همیشه عزیز دردونه مامان بوده و از اون بیشتر خانواده مادری خیلی دوسش داشتن به همون دلیلی که منو اونقدرا قبول ندارن وهی می گن تو بیشتر با خانواده بابات دمخوری تا ماها !