امروز که اومدم نت وبا دیدن بلاگم که فیلترش برداشته شده و ده ها و ده ها آفی که از بیشتر دوستانم داشتم که گفته بودن برا برداشته شدن فیلترم ایمیل زدن خیلی خوشحال شدم و از داشتن چنین دوستانی در مجازی به خودم بالیدم ! بابا می گفت :«فک نمی کردم به همین راحتی و با چند تا ایمیل زدن فیلترت برداشته بشه ، با توجه به هزاران ایمیلی که روزانه و به همین دلیل برا بلاگهای مختلف براشون سند میشه و. . .» بگذریم ! مامانی این روزا زیاد حالش خوب نیست و از اونجایی هم که اصن دوس نداره از خونه اش دل بکنه ما مجبور شدیم برا مراقبت ازش بریم خونه اون وعملا ی جورایی نگهداری از اون شده بود وظیفه من ! بی نهایت همه رو نگران کرده و به قول عمه ما نمی تونیم هر وقت که حالش بد شد نظم زندگیمون رو بهم بزنیم و بریم اونجا باید ی فکری به حالش بکنیم و اینکه بیاد پیش یکی از ماها !قرار شده عمو هم طی یکی دوروز آینده بیاد تا فکری به حال این مشکل بکنن ! قربونش برم مامانی با همه ضعف و کسالتی که داشت باز هم هی اصرار می کرد که من بشینم کنارش و اون موهامو ببافه و چه لذتی که از این کار می برد و من با همه اینکه خیلی خیلی خسته می شدم و گردنم درد می گرفت ولی دلم نمی یومد دلشو بشکنم و بعضی وقتا همینطور یکی دو ساعت می نشستم و اون هی می بافت و هی به دلش نمی نشست و باز بازش می کرد و دوباره می بافت !تصور اینکه اون رو هم از دست بدم ی لحظه آرومم نمی ذاره و اذیتم می کنه !به هر حال امروز خیلی خیلی بهتر شده بود و من تونستم برگردم خونه و اینبار عمه رفت تاپیشش بمونه ،هنوز ی چایی از گلوم پایین نرفته بود که این مونا باز آوار شد تو خونه ما :« ی چند روز نبودی چقدر اینجا بی روح شده بود ! دلم تنگ شده بود برا سرو صداهات (!!!!!!) » « خوبه همه می دونن تنها کسی که از نبودن من خوش خوشانش میشه تویی ، پس اینقد مزه نریز زودتر بگوباز چه خوابی واسم دیدی؟» دوس داشتم بگه بیا برو واسم خرید کن ! دوس داشتم بگه مهمون دارم بیا کمک باش ! دوس داشتم بگه بازم باهاش برم استخر ! دوس داشتم اصن دوتا فحش بارم کنه ولی این یکی رو نخواد که خواست !هیچی دیگه این روناک خانم چهارساله ما هوس دیدن فیلم بی نظیر "اخراجی های 2 " رو کرده و از اونجایی که اتابک خان این فیلم رو مناسب سن روناک نمی دونست و با خودشون نبردنش و باز هم از اونجایی که اینقد تب این فیلم بالا ست که حتی بچه های نیم وجبی مهد کودکها هم ازش حرف می زنن این میشه که روناک همه رو عاصی کرده که چرا باید دوستاش این فیلم رو ببینن و اون نبینه ! و همچنان بازم از اونجایی که تحمل و کنترل این دختر بچه لوس اونم تو سینما کاری بس طاقت فرسات اینجاست که به ذهنشون می رسه کی بهتر از من بخت برگشته که عاشق شیطنتها و بازیگوشی های این بچه ام و تحملم خیلی زیاد!.والله من خودم تقریبا 3 باراین فیلم رو اونم به دلیل همراهی عزیزان و نشکستن دلشون دیدم هر چند هر بار هم ازش لذت بردم و خسته ام نکرد و لی ایندفعه دیگه حوصله و تحمل سالن شلوغ سینما رو نداشتم ولی خب بازم دل اینکه به روناک بگم نه رو نداشتم و برا همین برا بار چهارم رفتم دیدن اخراجی ها!!! قربونش بشم هیچ اذیت نکرد فقط پانزده مین اول هی نق زد و گریه کرد که از تاریکی می ترسه ، سه ، چهاربار دستشویی رفت !بعضی جاهام که صدا سوت و کف مردم بلند می شد این رو هم جو می گرفت و جیغ می کشید و مثلا خوشحالی می کرد و لی دیگه آروم شدنی نبودو با بدبختی ساکتش می کردم تا صدابقیه در نیاد ! از همه اینا که بگذریم وقتی رسیدیم خونه و اتابک جلومون سبز شد:« تو چطور شعورت نمی کشه بچه رو نباید صندلی جلو بنشونی ؟ چرا کمربندشو نبستی ؟و . . .» اینقد اعصابم خورد شد که حد نداشت ولی خب برا این سهل انگاری هم جوابی نداشتم که بدم و ترجیح دادم بازم خفه شم .مونای نمک نشناس هم شروع کردبه جانبداری از حرف شوهرش و سرزنش من !!! این یکی رو دیگه نتونستم تحمل کنم :« مونا خیلی رو داری بخدا ! فک می کنم الان شما باید ازم متشکر باشی ولی مث اینکه شعورشو نداری!»اگه مامان نمی رسید حتما اتابک باز مخمو می خورد که چرا غیر محترمانه با خانم عزیزترازجانش صحبت می کنم !آخ اینقده دوس دارم ی فرصت درست و حسابی گیرم بیاد همچین حال این مونا رو بگیرم که تا عمر داره فراموشش نشه ، ای خدا یعنی میشه !