! فرزام بالاخره امروز تماس گرفت به لطف پولای عمو و کمک یکی از دوستانش اونجا تونسته ی آپارتمان کوچیک بخره و فعلا هم که ول می گرده و حسابی خوش می گذرونه از شنیدن صداش خوشحال شدم ولی اون ذوقی رو که اون انتظار داشت رو نداشتم :« ژامی به جون خودم اینقد سرتق بازی در بیاری ی وقت دیدی دست یکی رو گرفتم و با خودم آوردمشا ، آی اینقده دخترا اینجا خوشگلن ، آی اینقده باحالن ، زودی پا میدن (!!!!!!) » «مهم نیست عزیزم من زودتر از تو دست به کار می شم و حتما دعوتت می کنم بیای عروسیم » و بعدم باز اماج فحشای اون شدم ! مامان خندش گرفته بود و هی مزه می پروند ،منم دست کمی از اون نداشتم وکم مونده بود از خنده بترکم و فرزام هم همچنان فحش می داد  .ولی خداییش ها هر چی با خودم فکر می کنم من اگه فرضا هم بخوام با اون ازدواج کنم اون وقت چطور باید این حساسیت های غیر منطقی و بیجاش رو که حتی از راه دورم سعی داره رو احساسات و برنامه های روزانه ام کنترل داشته باشه رو تحمل کنم .اونوقت دق می کنم حتما!.گیتی خانم امروز ناهار مهمان مامان بود !واسه اون برخورد اولیه که باهاش داشتم و اون کنایه ای که بهم زده بود زیاد دوست نداشتم برم تو جمعشون ! ولی باز از تنهایی خسته شدم و ترجیح دادم برم بشینم کنارشون ! البته اینبار سعی کردم ظاهرم مرتب تر باشه ! داشتن از خاطراتشون و روزای اولیه ازدواجشون با هم حرف می زدند که یهو بغضش گرفت و بعدم چند مین تو آغوش مامان های های گریه کرد ! منم که خدای گریه کم مونده بودبغضم بترکه ! خیلی دوس داشتم بدونم چرا اینطور شد ولی جرات پرسیدن نداشتم تا اینکه اون رفت و من مث خوره افتادم به جون مامان که برام بگه جریان چی بود ! خداییش با شنیدن حرفای مامان خیلی خیلی دلم به حال گیتی خانم سوخت !مامان می گفت :« گیتی بچه خرمشهر هستش و اون وقتا که خرمشهر افتاده بود تو دست بعثیا گیتی همه خانوادشو از دست داد و خودش موند و خواهربزرگترش،اینا نتونسته بودن به موقع از شهر برن بیرون و ی وقتی به خودشون اومدن که گیر سه تا بعثی افتادن ،اونا رحم نداشتن و خواهر ش بدجور زیر دست و پای اون بی شرفا له شد ، خورد شد ،ولی مدام با دادو فریاد به گیتی می گفت که حق نداره ازجایی که پنهون شده بیاد بیرون وگیتی همه این صحنه های زجر آور رو از ی روزنه کوچیک می دید و بی صدا اشک می ریخت تا اینکه همون لحظه چند تا بسیجی سر می رسن و این وسط اون طفلی هم توسط بعثیا کشته میشه و گیتی رو بسیجیا با خودشون می برن ! اون بسیجی که گیتی زخمی و بیهوش رو کول گرفته بوده بعدها حدود ی سال بعد که گیتی تو خود منطقه بعنوان بهیار خدمت می کرده رو خواستگاری می کنه و با هم ازدواج می کنن ! عمر زناشویی این دوتا چهارسال هم بیشتر طول نمی کشه چرا که بعد این شوهر هزار تا ترکش خورده ، شیمیایی شده مث ی تیکه گوشت می یفته تو رختخواب و تا به الانم به لطف مراقبتهای شبانه روزی گیتی داره نفس می کشه .درد گیتی اینکه سالهاست شوهرش ازش می خواد ولش کنه و بره خودشو پا سوز اون نکنه ولی گیتی هیچ وقت نتونست عشقش و وجدانش رو زیر پا بذاره وخودشو وقف اون تنها پسرش کرد !» با تموم شدن حرفای مامان این بغض لعنتی منم ترکید طفلی گیتی خانم که چه روزای سخت و زجر آوری رو داشته !