مامان اومده و من مثل این بچه های سه ساله خیلی ذوق کردم امروز یکی از بهترین روزایی بود که تواین چند ماهه داشتم مامان واسه آشتی دادن اتابک و علی اقا  ناهار همه رو دعوت کرد بیرون . منتها پدر من دراومد کلی سالاد درست کردم و بماند که چقدر هم غر زدم . اتابک  نمی دونست که علی اقا هم هست  واسه همین  بگو بخند همیشگی شو داشت ولی تا چشش افتاد باز سگرمه هاش رفت تو هم  ولی علی اقا با مرام تر از این حرفا بود . با آشتی اونها  من جیغ بلندی کشیدم  و آویزون گردن اتابک شدم و صورتشو بوسیدم . بعدم با ماهک تو بغل هم گریه کردیم . علی اقا مدام اذیتم می کرد که نه ب اون جیغ و نه ب این گریه واونوقت ماهک رو بغل گرفت وگفت « نبینه اشکهاشو ی وقتی »  شکر واسه اینکه بازهم همه ما باهم ی جا جمع شدیم . طفلی ماهک تو این ی سال خیلی زجر کشیده بود  نه می تونست حرف شوهرشو گوش نکنه و نه می تونست  دل از دیدن اتابک برداره . مامان فردا می خواد برگرده چون بابا تنهاست . ی طومار بلند بالا واسه بابا نوشتم و دادم مامان تا بهش بده . اونکه تماسهای منو جواب نمی ده و من خیلی خیلی دلم واسش تنگ شده . . .