131
جو خونه این روزا شدیدا سیاسی شده و همش حرف از " میر حسین موسوی " هستش .بابا اوقاتی رو که خونه اس مدام می ره رو منبر و هی از این جناب حرف می زنه و اینکه چرا و به چه دلیل باید بهش رای بدیم ! منکه خودم شدیدا شیفته موسوی هستم ولی برا اذیت کردن بابا هی می گم :« نچ من فقط به احمدی نژاد رای میدم ! و ی چند تا از این نوشته هایی رو هم که از حامیان این آقا خوندم سرهم می کنم و می گم به این دلیل و اون دلیل » اونم عصبی میشه:« حقم داری چون هر چی عوام و بیسواد هستش این فلان شده رو دوس دارن تو هم که از بیخ هیچی حالیت نیست و لی در عوض هر چی تحصیلکرده و هنرمند و دوتا ادم که چیزی بارشون هست رای به موسوی دارن !و مطمئن باش که حماسه خرداد ی بار دیگه هم تو تاریخ این کشور شکل می گیره » اونوقت همچین حرصم می گیره برا نیش و کنایه هاش که ترجیح میدم هی اذیتش کنم :« خب شماها به قول خودتون جماعت روشنفکر لطفا منو قانع کنین که چرا و به چه دلیل این آقا ارجحیت داره ؟!» طفلی اونم میشنه و هی میگه و هی میگه و منم با همه وجودی که حرفاشو قبول دارم آخرش می گم :« نه من قانع نشدم دلایل محکمی ندارین !» هنوزحرفم از دهنم خوب بیرون نیومده بود که یهو با بالشی که بهش تکیه داده بود کوبوند تو سرم :« می گم هیچی حالیت نیست همینه دیگه ! حالا که اینطور شد همون روز با خودم می یای تا ببینم رایتو (!!!!!!!) غیراز این هم باشه دیگه از پول مول خبری نیست !» « باشه قبول اگه همین فردا قبض موبایلمو پرداخت کنین و بعدشم ی کم دیگه بدین روکش صندلیهارو عوض کنم من حرفی ندارم اونوقت به موسوی رای میدم » مامان اینجور وقتا معلوم نیست یهو از کجا پیداش میشه :« تو هم هی منتظر فرصت باش تا باباتو سرکیسه کنی ! همین دیروز . . .» نامرد می خواست بگه که دیروز خودش بهم پول داده بود ! نذاشتم باقی حرفشو بگه :« آره همین دیروزم بهتون گفتم که پول کم دارم ولی شما گفتی برو از بابات بگیر و . . .» بعدم اینقد با ایما و اشاره قربون صدقه اش رفتم تا چیزی نگه !بگذریم .امروز عصر با بابا رفتیم بیرون تاروکش صندلیها ماشینمو عوض کنم :« فک نکن دارم باج میدما !!! دلم به حالت سوخت گفتم گناه داری ی وقتی دپرس نشی » دایی رو دیدم دروغ نگم خیلی خیلی دلم براش تنگ شده بود با همه دلخوری که ازش داشتم ولی مدتها بود که ندیده بودمش .ولی چون با بابا بودم ترس داشتم برم نزدیکش ! از ی طرف هم اصن دوس نداشتم متهم بشم به اینکه آدم کینه ای هستم و ادب ندارم و خیلی فلانم و . . .بابا ی جورایی فکرمو خونده بود:« می خوای بری برو ! ولی طولش نده زود برگرد اگرم در مورد اون کار باهات حرف زد بگو بابام در شانش نمیدونه دخترش ی همچین جایی کار کنه ( !!!!! اینارو باش ) » من با خوشحالی رفتم پیش دایی ! اینقده دوس داشتم بپرم گردنشو بغل بگیرم و ماچش کنم ولی ترسیدم از برخوردش اگه عمو بود که حتما اینکارو می کردم و لی این آقا به قول خودش از این لوس بازیا بدش می یاد و ی همچین کاری رو تو خیابون گناه کبیره میدونه .نامرد حتی بهم دست هم نداد وهی چش و ابرو کج می کرد که :« دایی اینجا محیطش خوب نیست هزار تا حرف در می یارن مردم » ای خدااااااااااااااااااااا عجب تفکراتی !!! بعدم خیلی خشک و رسمی احوال پرسی کرد و ی دوتا متلک هم بار بابا کرد که همونجا پشیمون شدم از اینکه اومده بودم پیشش !آخرشم گفت :« ازهر وقت خواستی می تونی بیای سرکار ! فقط جون دایی پوششتو درست کن ! نقاشی هم نمی کنی ! خیلی صاف و ساده ٬اونجا بیشتر از اینکه فکر خودت باشی فکر آبرو من باش و اعتباری که پیش کارمندام دارم حقوق و مزایات رو هم با خودم فکر هیچیشو نکن !و . . .» اونقدر عصبی شده بودم که با وجود سفارش بابا نتونستم بگم که بابام نمیذاره و هیچی نگفتم .بعدم با ی دلخوری ازش خداحافظی کردم و برگشتم .خدارو شکر بابا باهاش تماس گرفته بودن که بره تعمیرگاه و این باعث شد منو سوال پیچ نکنه بعد گذاشتنم خونه رفت ! همین چشام افتاد به مامان همه حرصو سراون بیچاره خالی کردم :« همین الان زنگ بزنین به دایی جان بگین من نمی تونم بیام سرکار ! بابا جونم این کارو در شان دخترش نمیدونه ! از اون گذشته داداش عزیزتون به من میگه باعث بی آبروییش نشم ی وقتی ! یعنی چی خب ؟؟؟؟؟؟؟؟ من عمرا چادر سربذارم و ساق دستم بندازم ! من عمرا بتونم سرمو بندازم پایین هیچ جارو هم نیگا نکنم و با هیچ کی هم حرف نزنم که ی وقتی دایی جان بی آبرو نشه !!» بعدم بدون توجه به حرفا مامان رفتم زیر دوش آب سرد و اینقده هم لفتش دادم تا اعصاب مامان خورد شد که با مشت می کوبید به در حموم :« گمشو بیا بیرون ! من حوصله مریض داری ندارما » وقتی هم اومدم ولم نکرد که هی میگفت خب مگه چشه ؟ نمی میری که چادر سر بذرای ! لیسانسه هاش الان در به در دنبال کارن اونوقت تو ناز می کنی ؟اصن ی کم فکر کردی که لیاقت ی همچین کاری رو داشته باشی؟؟؟مفت و مجانی دارن بهت لطف می کنن بعد تو هی غر بزن و هی غر بزن .اصن حوصله حرف زدن رو نداشتم اینجور وقتام دوس دارم لجبازی کنم برا همین با موها خیس رفتم نشستم روبه رو جریان کولر.اونم هی حرص می خورد :« من حوصله مریض داری ندارما ! آه و ناله هم کنی عمرا دیگه شب بیام پیشت بخوابم » « اشکال نداره مامان زنگ می زنم فرزام بیاد بغلم بخوابه » آخ خدا اینقده خندیدم که مردم فقط٬ اونم از بس دنبالم کرد که باز بازو منو به لطف نیشگون هاش سیاه کنه موفق نشد.آخرشم خودش خندش گرفت و نشست ی گوشه :« توخیلی وقیح شدی !خدا کنه یکی از پیشونیت دراد که بتونه آدمت کنه » « مامان اینقدرنزن تو سر من !شوخیه دیگه جنبه داشته باشین ی کم من اگه بخوام که راحت می تونم یکی برا خودم جور کنم مشکل اینجاست که نمیخوام خب » سنگدل اینبار چنان نیشگونی گرفت که دادم رفت هوا:« حالا که اینطور شد بخدا همین فردا دس یکی رو می گیرم می یارم بهتون معرفیش می کنم اونوقت شمام از دستم خلاص می شین» تو همین گیرو دار بودیم که بابا اومد و باز مامان موبه مو حرفامنو گذاشت کف دستش .اونم نه گذاشت و برداشت گفت:« جدا؟! خب مهم نیست فقط به موسوی رای بده من حرفی ندارم » طفلی مامان حسابی داغ کرده بودو بابا هم افتاده بود رو خنده و این بیشتر مامان رو اذیت می کرد و افتادن به جون هم ! منم که دیدم اوضاع داره خفن میشه و به قول بزگترا بدآموزی داره رفتم تو اتاقم تا راحت تر باشن نامردا