132
نزدیکیای ظهر بود که بابدبختی تازه خوابم برده بود که مامان بیدارم کرد و خیلی آروم آروم حرف می زد :« پاشو لباس بپوش عموت اومده ! معطل نکنیا باز باباتو عصبی کنی !» اینقده خوابم می یومدکه حد نداشت دوباره رفتم زیر پتو .ایندفعه یکی هی تکونم میداد منم به حساب اینکه مامان هستش :« اه ! اومدن که اومدن چی کارکنم خب ؟ کشتین منو دارم از سردرد می ترکم بذا ی کم دیگه بخوابم »صدا عمو که بلند شد مث خر خودمو لعنت کردم و از شرم نتونستم از زیر پتو بیام بیرون .اونم زد زیر خنده و سعی داشت پتو رو از روم بکشه که دادم رفت هوا :« عمو قربونتون برم شما برو من لباس بپوشم می یام »عجب شانس گ و ه ی دارم من ! حالا روی اینکه برم پیششون رو نداشتم .بلاخره هرطور بود رفتم و اصن هم به رو خودم نیاوردم که چه گندی زده بودم .عمو هی قربون صدقه ام می رفت و عروس گلم و عروس فلانم راه انداخته بود ! زن عمو هم با همه اینکه سعی داشت خیلی خودشو خوشحال نشون بده ولی خداییش قیافه اش داد می زد که دوس داشت من و عمو رو با هم خفه کنه ! حقم داره بنده خدا پسر دسته گلش جا اینکه دل به دختر خاله خیلی زیبا و منحصربه فردش ببنده اومده و پابند دختر عمو ش که که انگشت کوچیکه رعنا هم نمیشه ، شده ! دلم آشوبی داشت بخدا تمام روز زن عمو هی از رعنا و خصوصیاتش حرف می زد و اینکه اون فرزام رو خیلی دوست داره و گه گاهی هم رک می گفتش که دوست داشت رعنا عروسش بشه ! این داشت خیلی اذیتم می کرد:« زن عمو ، انشالله فرزام درسش تموم میشه برمی گرده و با رعنا جان ازدواج می کنه شماهم به آرزوتون می رسین» گفتش :« منظورت چیه ؟ به من طعنه می زنی ؟ هر چندهنوزم در این موندم که چطور فرزام دل به تو بسته و چرا تو باید در زندگی هر دو پسرای من ی رد پایی داشته باشی ؟!و درسته که من از آرزوم گفتم ولی احترام میذارم به خواسته پسرم و سعادت اون از همه چیز برام مهمتره !تو هم متوجه باش لحن گفتارت در شان عروس خانواده ما باشه (!!!!!!) » ی سوزش سختی رو تو سینه ام احساس کردم ! مامان هی اشاره می کرد که چیزی نگم ولی مگه میشد؟ اینطور غرور من رو خورد کنه و هر چی دوس داشت بگه اونوقت من لال بشم ؟؟؟ « زن عمو مث اینکه متوجه موقعیت خودتون و من نیستین ! این منم که تصمیم می گیرم بخوام عروس شما بشم یا نه!بنابراین بهتره نیست اول فکرکنین بعد حرف بزنین ؟ واما ردپای من که اینقده براتون سنگین هست باید بگم من فرنام رو هم هیچ وقت دوست نداشتم و همینطور اون منو ! مشکل شانس بی ریخت منه که شدم عزیز دردونه عمو و اینکه می خواد هر طور شده منو درکنار خودش و برا خودش داشته باشه ! اونقدرام حسی به فرزام ندارم که بخوام برا رسیدن بهش خودمو به آب و آتیش بزنم!من خسته ام زن عمو ! و از اون بدتر خیلی خیلی دل مرده ! دیگه توان هیچ چیزی رو ندارم نه جنگیدن برا چیزی که می خوام وحتی نه برای نخواستنش ! من فقط بعنوان ی پسرعمو دوسش دارم همین ! پس این فرصت خوبیه برا شما که زمینه رو برا رعنا جون آماده کنین ! » بعدم رفتم تو اتاقم و اونقدر سرمو کوبیدم به دیوار تا نخوام که گریه کنم و چقدر آروم شدم وقتی لزجی موهامو با خون رو انگشتم حس کردم ! . نفهمیدم کی خوابم برده بود وقتی بیدار شدم که مونا جون کنارم نشسته بود و با ی دل نرمی بی سابقه ای نوازشم می کرد ، همه رفته بودن خونه مامانی بی اینکه حتی بابا یا مامان بگن این دختره بیچاره کجاست می ادش با ما یا نه ؟!!! اونقدر تو اون لحظه احساس بی پناهی می کردم که آغوش مونا بهترین مامن واسم بودو من ی دل سیر تو بغلش گریه کردم .مونا می گفت :« همین اندازه که تونستی حرفاتو بهش بگی خودش خیلیه من خیلی خوشحال شدم که دهنشو بستی! اینجور آدما رو باید با حرفای سنگین تری نشوندشون سرجاشون !» « مونا من نمیدونم چی کار کنم واقعا درمونده شدم ! حتی از خودم بدم اومده که اینطور بی ادبانه با زن عمو حرف زدم ، ولی بخدا حقش نیست اینطور اذیتم کنن ، بخدا نیست » حتی خودم رو نمی فهمیدم که داشتم با مونا دردودل می کردم!بعد ساعتها بابا تماس گرفت که برم خونه مامانی گفتم سرم درد می کنه و حالم خوب نیست اونم خیلی راحت:« پس برو خونه اتابک ی وقتی تنها نمونی خونه باز بترسی، شاید برنگشتیم شب » ولی نرفتم و عجب که اینباردارم از این ترس لذت می برم .