134
دم دمای صبح خسته از ول گشتن تو نت باز رفتم زیر دوش آب سرد و بعدم ولو شدم رو تخت و هی اینور غلت بزن هی اونور آخرشم خوابم نبردبعدم با شیپی رفتیم بیرون .اخه من موندم این فلان فلان شده هایی که اسمشونو گذاشتن سربازان گمنام . . .چی چی از جون ملت می خوان که از کله سحر تا بوق شب همینطور ول می گردن تو خیابون که به قول خودشون امنیت برقرار کنن ! والله من وقتی می رم بیرون دیگه ترسی از امثال خفاش شب و اراذل و اوباش ندارم ! دیگه ترس از تنها قدم زدن تو ی کوچه خلوت ندارم ٬ دیگه از پسرایی که می خوان از کنارم رد بشن وی جورایی خودشونو بچسبونن و احیانا دوتا متلک هم بارم کنن ترسی ندارم اونقدر که از این سربازان گمنام می ترسم از هیچ چیز دیگه نمی ترسم !رفته بودم داخل ی سوپری تا شیر بگیرم وقتی برگشتم دیدم دو تا از این سربازا کنار ماشینم ایستادن و سعی دارن شیپی رو که با دیدنشون ترسیده بود و سرو صدا راه انداخته بود رو ساکتش کنن .اونقدر عصبی شدم :« هی آقای برادر با اون باتوم یکی بزنه تو سرخودتون خوشتون می اد ؟ به چه حقی دارین اذیتش می کنین ؟» یکیشون که اتفاقا قیافه خیلی آروم و جذابی هم داشت گفتش :« خانم مگه نمی دونی اوردن سگ با خودتون بیرون ممنوع هستش ؟ مگه صداشو نمی شنوی که داره آسایش محل رو بهم می زنه ؟»« این کدوم قانون من دراوردیه که میگه ممنوعه ؟ اولندش سگم شناسنامه و دفترچه پزشکی هم داره شما نترس از هار بودنش ! واما به هم زدن آسایش وقتی شمامث این دزدا اومدین سراغ ماشین منو دارین وارسیش می کنین دلتون می خواد صداش در نیاد ؟!!» هیچی دیگه یکی اونا بگو ویکی من .بعدم همون آقا گیر داد به کفشو مانتو من و اینکه :« لطفا همراه ما تشریف بیارن » با همه اینکه مث سگ ترسیده بودم ولی دوس نداشتم ی ذره هم التماسشون کنم:« چقدر راحت بچه های مردمو پاشونو به کلانتری باز می کنین اونم فقط و فقط برا رنگ لباس و بند کفش !!! من هیج جا نمی یام » بعدم نشستم تو ماشینم ولی بی شرف سویئچ رو از دستم قاپید و من کم مونده بود بزنم زیر گریه ! هیچی دیگه ! مارو اسکورت کنان بردن . . .هر چی با بابا تماس می گرفتم گوشیش خاموش بود و من مجبور شدم با اتابک تماس بگیرم تاشناسنامه و دفترچه پزشکی شیپی رو بیاره وقتی هم اومد اونقدر ترس و بغض داشتم که بدون توجه به اطرافم خودمو انداختم بغلش و بزن زیرگریه اونم اونقدر عصبی شده بود :« جون من واستا این حرومزاده ها الانه که ی انگ دیگه هم بچسبونن پیشونیمون » مثلا ازم تعهد گرفتن که نوع لباس پوشیدنمو تغییر بدم و ی جریمه هشتاد تومنی هم بستن بیخ جیبمون ٬ ولی به هیچ عنوان نمی ذاشتن شیپی رو با خودم ببرم و هزارتابهونه آوردن ومن داشتم می مردم ازدلشوره و عصبانیت .اینجا بود که اتابک گفتش مجبوریم از دایی کمک بگیریم و بعدم باهاش تماس گرفت ده مین از اومدن دایی نمی گذشت که یهو برخوردشون عوض شد فیش جریمه رو که ازمون پس گرفتن هیچ شیپی رو هم با تشریفات گذاشتنش تو بغلم .دایی رو کارد می زدی خونش در نمی یومدبهم گفت :« تو کی می خوای بزرگ بشی بچه ؟ هزار بار گفتم لباس پوشیدنتو درس کن ! ده هزار بار گفتم این توله رو با خودت اینور و اونور نبر و . . .» بعدم تو پید به اتابک که:« به تو هم می گن مرد ؟!! بزرگیتو تو شاخ و شونه کشیدن برا من نشون میدی ؟ بابات که غیرت میرت هیچی حالیش نیست حداقل تو ی کم جنم داشته باش دوتا سیلی بزن زیر گوش این بچه تا ادم بشه از تو توهم در بیاد بفهمه که اینجا اروپا نیست و . . . و . . . » ومن با بدبختی و هزار تا ایما و اشاره و فشردن بازوش التماسش کردم که ی وقتی جواب دایی رو نده .وقتی برگشتیم خونه مامان اینام برگشته بودن و مامانی رو هم با خودشون آورده بودن .با همه تاکیدی که اتابک کرده بود ی وقتی چیزی نگم ولی این زبون منکه لال مونی نداره نشستم از سیر تا پیازبراشون تعریف کردم. عمو و بابا هم زدن جاده سیاست و هر کدوم با برداشت خودش اینارو به محکمه می کشوند و هزار تا فحش نثار اونی که این طرح رو پیاده کرده !ومامان هم موقعیت خوبی دستش اومده بود برا جانبداری از داداش عزیزش و هی چپ و راس می گفت :« قدر که نمی دونی اگه همین دایی نبود دیگه عمرا شیپرت رو هم نمی دیدی ٬البته حقم داری مث بابات لجوج و یکدنده ای و همون اندازه گستاخ و. . .( سانسور )» الهی قربونش بشم « شماهم هی بیا بزن تو سر من بابا من قربون دایی هم می شم الان که فکر می کنم می بینم چقدر دوست داشتنی هستش و می خوام سعی کنم بیشتر بفهمش ». زن عمو ی جورایی مهربون شده بود ی مهربونی خاص که تو نوع خطاب کردنش نشونش میداد : عزیزم ٬ ژامی جان ٬عروس قشنگم ٬ عسلم ٬ فدات شم و. . .منم که هیچ دیگه با همه اینکه دوس ندارم ناراحتش کنم ولی بهش گفتم :« زن عمو ٬ میشه دیگه بهم نگی عروسم و اینا ! فک کنم من دیروز از احساسم بهتون گفته بودم و دیگه جای هیچ حرفی نیست پس خواهش می کنم همون ژامی خالی بگین اینطوری راحت ترم و اذیت نمی شم » واینجا بود که عمو صداش بلند شد:« خیلی شوخی بی مزه ای بود ! مث اینکه تو هنوز جدی نگرفتی دختر ٬ مقصرمنم که به خواسته فرزام احترام گذاشتمو گفتم نامزدی و عقد بمونه بعد برگشتنش !بهتره اینو تواون مخت فرو کنی تو عروس فرزام میشی و بس متوجه شدی؟؟؟!» همه ساکت شده بودن و بابا هم سرخ بود از عصبانیت و من :« اتفاقا عمو جون چون جدی گرفتم اینومی گم ٬شماها دارین از ی آینده دور حرف می زنین و اصن معلوم نیست فرزام برگرده ایران یا نه ! ووقتی برگشت احساساتش همونطور محکم و دست نخورده مونده باشه ! انتظار نداشته باشین که من با همه حس متضادی که بهش دارم آیندمو بسپرم به روزایی که شاید هیچ وقت نیاد ! واین وسط فرصتهای زیادی رو قربانی این انتظار نامعلوم کنم !» تو نگاه های عصبانی همه داشتم خفه میشدم ولی بازدهن باز کردم تا بقیه حرفمو بگم یهو دست عمو بلند شد و قبل از اینکه بشینه رو صورتم بابا دستشو تو هوا گرفت وبعد خودش یکی محکم با پشت دست کوبوندتو دهنم!و توبهت همه مونا که هیچ وقت ی همچین انتظاری ازش نداشتم اومدو بغلم گرفت و به بابا گفت :« بابا شما خسته نشدین از بس سیلی پشت سیلی چسبوندین رو صورت این دختر ؟! و . . .» بابا دستمو گرفت و به زور از بغل مونا جدا کرد بعدم کشوندم تو اتاقم و درو پشت سرخودش بست :« من از دست تو چی کار کنم ٬ خجالت نکش بریز بیرون٬ پا کس دیگه ای در میونه ؟ کی هست ؟ ننه بابا داره ؟ تا کجاها پیش رفتین ؟ یالله حرف می زنی یا همینجا زبونتو از حلقومت بکشم بیرون ؟»من فقط اشکام سرازیر شده بودن و خون رو تو دهنم مزه مزه می کردم و بی نهایت احساس ضعف داشتم :« نه ! هیچ کس ٬که اگه بود مطمئن باشین می گفتم » سیلی دومش هم با شدت نشست رو صورتم :«خوبه خیلی هم خوبه دیگه هم سعی کن هیچ وقت از کسی خوشت بیاد ! ی هزارم هم این اجازه رو به خودت نده که حتی به غیر این فکر کنی ! » نمیدونم چه مدت گذشته بود وقتی هوش اومدم که زیر سرم بودم و مامان و مونا جون کنارم نشسته بودن ٬هی اشک می ریخت و هی عجزو ناله که اینقدر سرسختی نکنم فرزام اونقدر ارزششو داره که به پاش بشینم و آینده خوبی رو باهاش داشته باشم!!!.ومن هیچ حسی نداشتم .برامم مهم نبود گریه هاش٬نه اون نه خودم نه هیچ کس دیگه .هیچی دیگه برام مهم نبود :« نگران نباش مامان دیگه هیچی برام مهم نیست بذا هر طور می خواد بشه بذا بابا و عمو به آرزوشون برسن من دیگه هیچ حسی به هیچ کدومشون ندارم همه رو خاک کردم تو سردابه های ذهنم ». زن عمو واسم ناهارمو آورده بود تو اتاق که باز صدا بابا بلند شد:« پامیشه می یاد سرمیز ! این لوس بازیا رو هم همینجا تمومش می کنه » هضم این رفتار بابا خیلی برام سخت بود همونطور حرفایی که می خواستم بهشون بگم !خودم هم نفهمیدم چی کار کردم و چرا ولی وقتی رفتم قبل از اینکه بهشون فرصت حرف زدن بدم گفتم :« عمو جان! نمی خوام نه بابا و نه شما ازم ناراحت باشین٬ به قول مامان زندگی دوروز بیشتر نیست و ی مرد اونقدر ارزششو نداره که به خاطرش زندگیمو فنا کنم !من سعی می کنم به فرزام علاقمند بشم ! سعی می کنم !!» نیشخند زن عموو اشکای مامان بدجور قلبمو می فشرد بابا هم می شد ی حس آرومی رو تو صورتش دید و عمو بلند شد بغلم گرفت و بوسید:« هیچ وقت از این تصمیمی که گرفتی پشیمون نمیشی ! من عاشق همین ملموس نبودن درک و فهم تو بودم و هستم ! بهترین زندگی رو واست تضمین می کنم » بعدم همونجا با فرزام تماس گرفت و نشست مزه پروندن :« هی پسر عروست اینجا بغل منه ! اگه عرضشو داری و فک می کنی لیاقتشو داری پاشو بیا با هم دوئل می کنیم » و اشکای من خیلی آروم و بی صدا تو قهقه اونا گم شد !