135
خودمو زدم به بی عاری ، بی تفاوتی ! واسم مهم نیست روزهای نیامده ام آبستن چه اتفاقاتی باشه و اینکه به خوشی بارشو زمین میذاره یا نه !عصرمی خواستم برم بیرون ، می خواستم ی کم تنها باشم ، ازشون دور باشم ولی عمو نذاشت گفت با هم بریم و من هیچی نگفتم .من و عمو با هم تنها شدیم و اون شروع کرد به حرف زدن و اونقدر گفت و گفت که سرم به ویز ویز افتاده بود چه سخته برخلاف اونچه که ته دلت نشسته بگی آره ! سرتو هی تکون بدی برا تصدیق حرفایی که می شنوی در صورتی که ی ذره هم حس خوبی بهشون نداری!وچقدر سخت تر وقتی می خوام تو فرزام کنکاش کنم تا شاید چیز متفاوتی پیدا کنم برا جذب شدنم برا اینکه بتونم هی تو ذهنم تصورش کنم و بخوام کم کم بنشونمش تو دلم !ولی هیچی !.بعدشام عمو ی جعبه کوچیک کادو شده بهم داد واینکه خیلی خیلی انتظار ی همچین لحظه ای رو می کشیده وقتی بازش کردم دوتاحلقه برلیان بودخیلی زیبا و جالب اینکه اسم من وفرزام روش حک شده بود !:« اینارو فرزام خودش سفارش داده بود وقتی اومده بود اینجا قرار بود بعد اون ماهم بیایم وبا غافلگیرکردنتون ی جشن نامزدی راه بندازیم ! ولی همه چی خراب شد وقتی تماس گرفت و گفت تو هنوزم فرصت می خوای وباشه برا بعد !.وصف حال من تو اون لحظه هنوزم که ساعتها ازش گذشته بازم سخت و سخت و سخت هستش !فک نمی کردم به همین راحتی و با تسلیم شدنم یهو به اینجا برسه :« نه عمو، باشه پیش خودتون !قبول این حلقه برا من حکم عقد رو داره ومن هنوز آمادگیشو ندارم براپذیرفتنش ، گفتم سعی می کنم متوجه هستین؟ پس نذارین بیشتر از این تو برزخ احساس و منطقم دست و پا بزنم » دراومدن این حرفا ازدهن من همانا و عصبی شدن عمو :« دختر اینقد برا من با کلمات بازی نکن ! با آینده خودت و احساسات فرزام هم بازی نکن می فهمی یا نه ؟» ای خدا من کی با احساسات فرزام بازی کردم از همه روراست تر با اون بودم .خواستم باز حرف بزنم خواستم بازم هر چی تو دلمه بریزم بیرون ولی نمیدونم چرانتونستم :« باشه ، باشه هر چی شماها بگین من از این لحظه می شم اونی که شماها می خواین خوبه ؟ بخدا به جون مامان دیگه هیچ وقت هیچ اعتراضی هم نمی کنم ولی ازم انتظار نداشته باشین بی حضور فرزام حلقه دستم کنم !» دیگه هیچ کس هیچی نگفت و من خستگی رو بهونه کردم و رفتم اتاقم ولی چند مین بعدش مامان اومد که فرزام تماس گرفته می خواد باهات صحبت کنه.حوصله رفتن تو نشیمن رو نداشتم و از اون بدتر تحمل سنگینی نگاه های عمو رو خواستم تا گوشی رو واسم بیاره اتاقم .فرزام خیلی شاد بود و مث همیشه به سبک خودش با هزار تا فحش قربون صدقه رفت و بعدم هی اصرار داشت تا بهش بگم چه اتفاقی افتاده وعمو چیا به من گفته هر دفعه ی جور از جواب دادن طفره می رفتم تااینکه گفت :«من همه چی رو میدونم ٬فقط تماس گرفتم بگم به هیچ کدوم از این حرفا اهمیت نده! خودتو هم اذیت نکن ما قبلا با هم حرفامونو زدیم دروغه اگه بگم از دست توی آشغال عصبی نیستم ولی به اندازه دوست داشتنم خیلی هم خودخواهم دوس ندارم هیچ کی دیگه غیرمن تو ذهن و دلت بشینه تو میگی باشه وقتی برگشتی ولی برا من از همون لحظه که پرده از احساسم برداشتم همه چی شکل گرفت من همون لحظه حلقه دستت کردم و وقتی هم ازت جدا شدم عقد!و . . .»من اشکام خودبخود سرازیر می شدن آخرشم نتونستم خودمو کنترل کنم پر صدا گریه کردم :« من هیچ وقت ازت نمی گذرم هیچ وقت نمی بخشمت واسه این برزخی که برام درست کردی ! حتی اگه برسه اون روزی که سررو ی بالشت بذارم با تو بازم واسه این لحظه های پرتنشی که برام درست کردی برا همه این خودخواهی هات نمی بخشمت ! بخدا نمی بخشم» « به درک که می بخشی یا نه بذابرگردم بذا دستم بهت برسه نشون میدم بهت برزخ یعنی چی همچین محکم بغلت بگیرم تا استخونات خورد بشه و من از شنیدن خوردشدنشون مست بشم !همچین بزنم زیر گوشت تا اینقد برا من زبون درازی نکنی !توی کثافت اصن حالیت هست با من چی کار کردی ؟ اصن حالیت هست داری چی به روزم می یاری ؟ بخدا به جون خودت ی بار دیگه اینطور حرف بزنی همه چی رو ول می کنم برمی گردم ایران !اونوقت دیگه مهم نیست برام که تو حال و روزت چیه ٬ مهم نیست که من تحمیل شده باشم واست اونوقت فقط این مهمه که تورو داشته باشم حتی اگه ی روز باشه»من دیگه نتونستم تحمل کنم و قطعش کردم .ولی نیم ساعت بعدش دوباره زنگ زد اینبار مث این بچه ها زار زار گریه می کرد می گفت:« جون من فدات شم الهی غلط کردم ! اینقد اذیتم نکن من هر کار تو بگی می کنم بگو ده سال بصبر ٬ بگو دیگه تماس نگیر اصن هر چی می خوای بگومیگم چشم ولی الاغ نگو که دوستم نداری ! نگو که نمی خوای با من باشی ! » بعدم خودش قطع کرد .گیج و منگ شدم نمیدونم چی کار کنم مونا اومد پیشم و می گفت« من نمی تونم تورو بفهمم ولی همین اندازه میدونم که خیلی دیونه ای لگد به بختت نزن بخدا فرزام ارزشش خیلی بیشتر از ایناست به خودت این اجازه رو بده که عاشقش بشی و ی بار دیگه طعمشو مزه کنی !» اون رفت و من انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه نشستم دیدن فیلمی که مونا بهم داده بود .دلشکسته بود اسمش به گمانم !جایی که پدر دختره سیلی می زنه به گوش خواستگار دخترش چقد منو درهم ریخت و غرق کرد تو خاطرات گذشته ! یادته چقدر از بابا من سیلی خوردی دونه به دونشو یادمه با جزئیات حرفایی که می گفت تو سیلی می خوردی و تحقیر می شدی و لی بازم می یومدی و می گفتی که نمی تونی ازمن دست بکشی ومن غیر از سیلی های بابا چقدر که از مادرت بدو بیراه شنیدم و چقدر که سیلی خوردم ازش . جرم تو دین و مسلکت بود و جرم من هم بی فرهنگی و مرتجع بودنم !حالا کدوم گوری هستی ببینی بازم دارم سیلی می خورم ولی اینبار برای نخواستنم ! چرا دست از سرم بر نمیداری ؟ چرا منو به حال خودم نمیذاری؟ بودی درد بودی و حسرت حالام که نیستی دردی و زجر ! من می خوام زندگی کنم ٬ می خوام مث هر دختر دیگه ای از بودن در کنار یکی که لذت ببرمو دوستش داشته باشم ولی نمیذاری که !عوضی تا منو کنار خودت تو گور نکشی ول کن نیستی ؟ بخدا حقش نیست اینقد اذیتم کنی ! بذازندگیمو کنم !فقط همین .