136
مامانی به هیج وجه راضی نیست از خونه اش دل بکنه ٬ عمه میگه چون اون و امیر محمد تنها هستن باید بره پیش اونا و از همه مهمتر چون تنها دخترش هست از عروسا بهتر بهش می رسه که اینجا لب و لوچه مامان و زن عمو ده متر آویزون میشه ! بابا میگه اونوقت مردم نمی گن پسرش عرضه نکرد مادرشو نگهداری کنه فرستاده خونه داماد ؟ .عمو هم میگه مگه من مرده باشم که بخواد بیاد خونه شماها من بزرگترتونم .وچه بلبشویی شده خونه ما !منم اصن نه حرفی می زنم و نه کاری یا می رم بیرون یا می یام اتاقم می شینم پای نت و وب گردی !امیرمحمد این وسط وقت گیر اورده برا اذیت من و هی عروس خانم ٬ عروس خانم راه می ندازه !اخرش نتونستم تحمل کنم کشیده محکمی خوابوندم بیخ گوشش و اون همینطور هاج و واج مونده بوداصن انتظارشو نداشت « بدبخت فرزام نمیدونه با چه گودزیلایی می خواد ازدواج کنه خدا بهش رحم کنه ».عصررفتم خونه پریسا دوس داشتم با یکی حرف بزنم حرفایی که حالا اجازه بیرون ریختنشونو ندارم !پریسا می گفت :« مگه نمی گفتی به فرزام احساس کشش می کردی ! مگه نمی گفتی دوستش داری ؟ مگه نمی خوای از خاطرات گذشته ات فاصله بگیری ؟ این بهترین فرصت هستش دلتو بسپر بهش و بذا ی کم خوش بگذرونه! یا اینکه کسی دیگه ای رو دوست داشته باشی و برا همین نتونی دلتو با اون یکی کنی !!» « همه اینا درست ! همش هم مقصر خودم واسه اون شبی که آغوش و بوسه فرزام و رد نکردم٬ من اون لحظه واقعا احساس دوست داشتنشو داشتم ٬و ولی مشکل اینجاست تا می یام ی کم بهش فکر کنم تامی یام باخودم رو راست باشم ی چیزی مث خوره می یفته به جونم و منو سرزنش می کنه ! ی حس خاصی دارم مث خیانت ! همش احساس می کنم دارم به مهرداد خیانت می کنم و با همه نبودن همیشگی اون بازم این حس دست از سرم بر نمی داره !و از همه مهمتر چون بقیه مجبورم می کنن و هر اختیار عملی رو ازم گرفتن اینکه داره اذیتم می کنه !ی جورایی دوس دارم با بابام لج بازی کنم ی جوری دوس دارم همه عقده هایی رو که واسه نپذیرفتن مهرداد داشت و همه سیلی هایی که به اون زدو به من همه رو رو سرفرزام خالی کنم !»پریسا خیلی با هام حرف زد ولی من هیچی از حرفاش نفهمیدم اون منطق خودشو داشت که من درکش واسم سخت بود می گفت :« اون وقتی که گفتم ی دوس پسر واسه خودت بگیر به من خندیدی ! حداقلش این بود از فکر نامزد قبلیت در می یومدی اگه این کارو می کردی الان خیلی راحت می تونستی عشق و علاقه پسرعموتو قبول کنی » پروانه هم مث همیشه:« این خر که هیچی حالیش نیست ! اون از کامیار بیچاره که ردش کردی ٬ فریبرز ومحمد رو هم محل ندادی ٬ ولی خداییش هنوزم دیر نیستا همین شهرام از خداشه ی کم بهش رو خوش نشون بدی بچه بدی هم که نیست اونجور که اون برات شعر میگه مطمعنا باید عاشقانه های قشنگی هم داشته باشه » کثافته این پروانه هی می گم هیچی بهش نگم نمیذاره که :« چقد شماها خرین ! بابا بفهمین من می گم وقتی به فرزام فکر می کنم احساس می کنم دارم به نامزدی که مرده و دیگه ندارمش حیانت می کنم .اون وقت با این حساب چطور من می تونم بیام با شهرام یا هر خر دیگه ای ماچ و س ک س داشته باشم اینکه میشه بدتر از قبلی .اگه حس قبلی قابل قبول نیست و نمی تونین درکش کنین اینو چی می گین اینطوری که یعنی من خودمو دارم گول می زنم من چه بخوام چه نخوام احتمالا با فرزام ازدواج می کنم و این چیزیه که دیگه نمی تونم برا نشدنش بجنگم ولی با همه اینا نمی خوام به بودنهایی که قراره ی روز با فرزام شکل بگیره خیانت بشه می فهمین ؟» پروانه :« پس کثافت لطفا ی چن وقت نه انجمن بیا نه کافی بذا حداقل من عشقای سابق خودمو که با خریت آوردمو به تو معرفیشون کردم و از دست دادمشون رو دوباره طرف خودم بکشونم ! توی میمون اهن ربا داری همه رو ازم گرفتی » :« برا بار ده هزارم می گم دیونه با ی نفر بپر وقتی هم پریدی باهاش ٬ تنها با اون باش اونوقت بخدا اگه ولت کنه ! من دختر وقتی ببینم دوس پسرم و یا عشقم با یکی دیگه زر زر میکنه مطمعنا دیگه دورشو خط می کشم اونوقت انتظار داری دوس پسرای تو کثافت بازیاتو ببینن و تحمل کنن و همچنان قربون صدقه ات برن ؟» « باز نرو رو منبر تو اگه چیزی حالیت بود که الان اینقد عجز و ناله نمی کردی! تو که مث من این گ و ه ها رو نخوردی چی کار کردی؟ نهایتش شده اینکه داری خودتو پاره می کنی چرا نمی تونی به یکی دل ببندی ! بدبخت این دوره دیگه شوهر پیدا بشو نیست همشون با خودشون حال می کنن تا با دخترا پس چرا باید اینقدر به خودت سخت بگذرونی ؟من دوروز بیشتر که جوون و زیبا نیستم عمر جاودانی هم ندارم که پس هر طور بخوام حقمه از زندگیم لذت ببرم چه ماچ و بوسه با ی نفر چه برسه به س ک س با ده نفر »( !!!!!!!!)ای خدا من چرا نمی تونم پروانه رو بفهمم ؟! دیگه لال شدم و هیچی حرف نزدم بعدم با هم رفیتم باغ امیر اینا ! امیر ی چند تا باغبون اورده بود و داشت درختای اطراف کلبه رو هرس می کردن .محسن و آرش هم داشتن براش بیل می زدن تا ی جوب تا انتهای باغ باز کنن ! قیافه هاشون خیلی با نمک و خنده دار شده بود پروانه دیونه هم زرتی زنگ زد تا مریم بیادو محسن رو تو اون حالت ببینه ! بهشون گفتم :« حیف که خیلی دیر متوجه این استعداد شما ها شدم ٬ لطف ی وقت هم برا من بذراین بیاین باغ مارو سرو سامون بدین » محسن که می خندید و لی آرش خیلی بهش برخورده بود« خانم شما برو" سرخواجه " اونجاخوش بنیه تر و با استعدادترپیدا می کنی » .ی دو ساعتی رو باهاشون بودم بعد برگشتم خونه .وقتی بابا پرسید:«مگه نگفته بودم شب به هیچ عنوان بیرون نباشی؟ کجا بودی تا این وقت ؟و . . .» هیچی جوابش ندادم فقط نگاهش کردم و اونم عصبی شده بود هی بازخواست می کرد .« بابا بیا با هم روراست باشیم ! من دیگه بچه نیستم که اینقدر نگران رفت و آمد من باشی ! از اون گذشته خودتون میدونین کجا ها می رم و با کیا می رم پس نگران نباشین .ولی اینکه امشب دیر اومدم همش و همش برا این بود که میدونم شما بدت می اد تا این وقت بیرون باشم منم فقط و فقط برا لجبازی این کارو کردم فقط و فقط برا سیلی هایی که دیروز زدی !و اینکه بازم تکرار میشه پس دیگه نخواین زور بازو به رخم بکشین ! گفتم چشم هر چی شماها بگین.پس به حالم خودم بذارین و کاری به کارم نداشته باشین.» بعدم بی توجه به حرفاش رفتم تو اتاقم.صداشونو می شنیدم که عمو بهش می گفت :« ی وقتی نبینم باهاش تند برخورد کنیا ! جوونه بذا راحت باشه فوق فوقش ی مدت اینطوری بعد خودش خسته میشه و . . . .» عمو اومدپیشم :« تو چرا به من نگفته بودی می خوای ماشین بگیری ؟»« باید می گفتم ؟ چیز مهمی نبود گفتنش » « نه ! منظورم اینه اگه میدونستم نمیذاشتم بابا بخره برات ماشین فرزام داره خاک می خوره گوشه پارکینگ !از اون گذشته عروس من لیاقتش بیشتر از ایناست ! این اسباب بازی که تو سوارش میشی در شان نیست. به هر حال به بابات گفتم بذارتش نمایشگاه واسه فروش ! خودم تا هفته دیگه ماشین فرزام رو می فرستم واست ٬ مم بعد هم هر چی خواستی بدون هیچ ملاحظه ای و خجالتی به خودم بگو باشه ؟»( !!!!!!!!!!)ای خداااااااااا قربونت برم من کجایی ؟« عمو من این اسباب بازی رو خیلی خیلی دوسش دارم ! با هیچی دیگه هم عوضش نمی کنم !برا لطفتونم خیلی خیلی ممنون دوستتون دارم » اونم هیچی نگفت بوسیدمنو و رفت ! . عجب ر ی د م ا ن ی شده این زندگی من هر کی ی گوشه اشو گرفته و به ساز خودش می خواد برقصونش !می گم دیگه برام مهم نیستا ولی خداییش دارم می ترکم .دارم می میرم از اینهمه بندی که به دست و پاهام بستن ! الان حسم اینه دوس دارم با یکی دعوا کنم .حالا هر کی می خواد باشه .موزیک بلند کردم ٬ سرو صدا راه انداختم ولی هیچ کس هیچی نگفت در عوض عمو تازه می خواست بلندتر ش کنم چون از موزیکش خوشش اومده بود !!!! هی هر کار می کنم تا یکی بهش بربخوره رفتارم و ی چیزی بگه نیمشه ! همگی انگار دستمو خوندن که جیکشون در نمی یاد .ومن داره اذیتم میشه این فریادی که تو گلوم خوابیده . . .