چقدر خوبه ی شماره پنهونی داشته باشی و کسی ندونه مال توست ! دیشب تا خود صبح هی برا پروانه اس می زدم خفن ٬ از همون مدل که آب دهنش آویزون میشه ٬ میدونستم  چون خواهرش پیششه جرات زندگیدن نداره بدبخت هی اس می زد که کی هستی ؟ و آشنایی بده و اینا . . .آخرش ی آدرسی دادم گفتم بیا اینجا می بینیم همو.بعدم گرفتم خوابیدم .کثافت حالا ول نمی کرد زرتی هی می زنگید که جواب بدم منم مونده بودم چی کار کنم و اینکه خیلی خوشم اومده بود به این بهونه ی کم اذیتش کنم و ی چند وقت بخندم بهش . زنگ زدم امیر محمد گفتم ی کاری واسم بکنه .بیشعور افتاده بود رو لج می گفت اگه آدرس بلاگتو بهم بدی قبول .بالاخره با هزار بدبختی راضیش کردم بیاد و کلی رو مخش رفتم تا جا من بره دیدن پروانه و کلی هم قربون صدقه تا ی وقت سوتی نده .خودمم پشت سرشون رفتم .ی ی ساعتی رو با هم بودن و معلوم نیست چیا می گفتن هر چی می زنگیدم به امیر خاک برسر می گفت مزاحم نشو .منم رفتم نشستم کافی و ماجرا رو برا لیدا و آیلین تعریف کردم و همچنان منتظر شدیم تا پروانه بیاد نیم ساعت بعدش اومد اینقده هم ذوق زده بود بدبخت :« بچه ها یکی عاشقم شده توپ هر چی بهش می گم دس از سرم برداره ولم نمی کنه و هی میگه بهش فرصت بدم و . . .» منم خودمو کشتم گفتم جون من بزنگ بهش بیاد اینجا باهاش آشنا بشیم ولی اصن قبول نمی کرد « بیجا می کنی این یکی رو هم با دستا خودم پرش بدم؟ هر وقت تو نباشی می یارمش با بقیه آشناش می کنم » بعدم اینقده این آیلین و لیدا گفتن تا راضی شد مثلا دعوتش کنه بیاد .ومن خیلی سعی داشتم خندمو کنترل کنم تا نخندم  .چن مین بعد امیر محمد هم اومد و ی راست نشست کنار من و خوش و بش اینقده قیافه پروانه دیدنی شده بود که حد نداشت « امیر خان من پروانه ام نه این مارمولک مث اینکه ی ساعتم از آخرین دیدارمون نمی گذره ها !!!!!» امیر محمد هم مث بچه آدم همه حرفایی رو که بهش دیکته کرده بودمو ریخت بیرون :« بخدا دست خودم نیست من تا چشم به این دختره افتاداحساس کردم در مورد ابراز عشق و این آشنایی با تو اشتباه کردم» همه مرده بودن از خنده و منم بیشتر خودمو نزدیک امیر کردم و دستشو گرفتم :« اتفاقا منم ی همچین حسی رو به شما دارم و . . .» پروانه حسابی شاخ دراورده بود و سرخ سرخ شده بود از عصبانیت .دوس داشتم بیشتر اذیتش کنم ولی این لیدای احمق نتونست خودشو نیگه داره و همه چی رو بهش گفت !هیچی دیگه کثافت همونجا تو جمع بلند شد و ی سیلی بهم زد بعدم کیفشو برداشت و رفت ! رفتم دنبالش ولی اصن محل نمی داد اینقده نازشو کشیدم تا ی کم نرم شد و دوباره برگشت :« ی روز بدجور تلافی می کنم این پسرعمه لوست رو هم بردار ببرش از اینجا حالم بهم می خوره از دیدنش »!!!! ولی عوض بشو که نیست نشست ور دل امیر محمد و ویز ویز کردن بعدم اونو برداشت و با خودش برد .هر چی به امیر گفتم کجا می رین گفت :« از اینجا به بعدش دیگه به تو ربطی نداره بهتره بری خونه تا باز دایی عصبانی نشه برا دیر رفتنت » بیشعور کثافت .احمق عوضی همچین حرصم گرفت که دوس داشتم دوتا فحش بدم بهش ولی حیف نتونستم .وقتی اومدم خونه مامان به پول داد « اینم برا قبض موبایلت ایندفعه حتما پرداختش کن چون دیگه بخوای به این بهونه بهت پول نمیدم »منم خوشحال ولی به رو خودم نیاوردم .تازه از زیر دوش اومده بودم بیرون که این روناک اومدش :« ژامی جونی منو با تودت می بلی حموم دوس دالم آب بازی تنم ولی مامان جونی نمیذاله » ای خدا آرزو به دلم موند این بچه ی بار منو عمه صدا کنه دلم نیومد بگم نه دوباره رفتم حموم و وانو براش پر آب کردم و ی دل سیر باهاش بازی کردم تا اینکه خودش خسته شد و گفت بسه . مونا امروزبالاخره ی حلقه رو نافش کاشت و اینقدم خودشیفته هی می یاد جلو چش من میگه « جون من زیبا نیست ؟! » « چرا اتفاقا خیلی هم زیباتر میشه اگه مث اون دوستت فلان طرح رو هم کنارش خالکوبی کنی » عصبی شده بود و افتاد دنبالم « منو مسخره می کنی ؟ حیف من این دوروزه باهات مهربون شده بودم ولی تو لیاقتشو نداری » ولی یهو باز خودش تغییر کرد و نشست ی گوشه و لحنش آرومتر شدهر چی با خودم فک کردم چرا اینطوری شد  نفهمیدم و از اون جایی هم که خیلی خنگ هستم زودی اعتماد می کنم نشستم باز کنارش و از این و رو اونور حرف زدن .بعدم بهم گفت :« دوس داری موهاتو ببافم الان نم داره بافتش راحت تره وقتی بازشون کنی خوش فرم میشه » منم ازخدا خواسته پشت بهش نشستم و اونم مثلا شروع کرد به بافتن ی وقت دیدم ی کم از موهامو دست گرفته و آورده جلو چشام :« اینا اضافی بود عزیزم برا همین قیچی کردمشون » همچین چشام شد چارتا خانم  درست ۴ انگشت از موهامو زده بود و حالا رو به رو من واستاده و بلند بلند می خندید .اولش شوکه شدم ولی بعد گفتم :« مرسی مونا جان بخدا خیلی وقت بود می خواستم ی بهونه ای بیارم تا بابا بذاره موهامو کوتا کنم .واقعا مرسی تو کارمو راحت تر کردی ! در ضمن خودتو آماده کن تا جواب بابا رو هم بدی »  بیچاره مونده بود چی کار کنه و مامان این وسط در عین اینکه می خندید « مونا بدکردی تو که بابا رو می شناسی کاش ی کار دیگه ای می کردی برا نشون دادن حرص و عصبانیتت » مونا دیگه حسابی وامونده شده بود همونجا افتاد به خواهش و تمنا که ناهار بیا خونه ما و با کلی نازو ادا منو با خودش برد بدبخت می خواست مثلا فعلا بابا متوجه نشه. خداییش خیلی دلم خنک شد هم اینطور مونا رو حسابی اذیتش کردم و هم ی بهونه درست و حسابی برا کوتاه کردن موهام دستم اومده بود .تا زمانی که بابا خونه بود این مونا با هزار خواهش و تمنا نذاشت برم . بعدم « خودم ی راه حلی پیدا می کنم تا بابا نفهمه فعلا ی امشبو خونه روسری بذار سرت خواهش می کنم »« عمرا ! من اینطوری خفه می شم ولی ببین من ی کم پول کم آوردم برا سیستم ماشین اگه الان بهم بدی به بابا نمی گم که کار تو بوده خودم ی جور راست و ریستش می کنم پولت رو هم تا آخر ماه پس میدم » اونم طفلی خیلی سریع برام پول آوردو و منم برگشتم خونه ولی کور خونده فرصت از این بهتر برا جبران همه اذیتهاش و نیشو کنایه هاش .فعلا منتظرم تا بابا بیاد همچین تلافی کنم تا عمر داره دیگه با من کل کل نکنه .