دیشب بابا خیلی دیر اومد خونه و دیگه فرصت اینکه درمورد مواهام بهش بگمو نداشتم ! صبحش مامان هی می گفت حالا ی جور موهاتو جمع کن تا متوجه نشه ! چیزی هم از مونا بهش نمی گی !!! ولی عمرا می تونستم ی همچین فرصت خوبی رو ازدست بدم ناهار که اومد خونه عمدا رفتم پیشش:«  بابا وقت گرفتم برم سالن !می خوام  موهامم کوتا کنم » هر چی گفتم گفت« نه ! حیف نیست؟ زیبایی دختر به بلندی موها و ظرافتشه ! هر وقت رفتی خونه شوهرت بعد کوتا کن » « شاید من اصن نرفتم خونه شوهر اونوقت چی؟درضمن  مجبورم٬ یکی از رو بدجنسی نامرتب قیچی زده کوتا بلند شده حتما باید کوتا کنم »هیچی دیگه وقتی چشاش به موهام افتاد خیلی عصبی شد و قبل از هر چیزی هم منو متهم کرد:« هزار بار بهت گفتم باهاش کل ننداز ٬ هزار بار گفتم احترام بزرگتر از خودتو نیگه دار معلوم نیست چی کار کردی که این بلا رو سرت آورده ! و . . .و. . .  حالام لازم نکرده کوتاه کنی ٬فقط بگو مرتبشون کنه » بعدم زنگید مونا بیاد.طفلی مونا الانکه فکر می کنم خیلی از خودم بدم اومد و لی حقش بود .مونا اصن فکرشو نمی کرد که به بابا گفته باشم برا همین خیلی آروم و مث همیشه با نیش باز اومد .بابا:« شما چن سالته عزیزم ؟ به گمانم باید مادر دوبچه هم باشین نه ؟» مونای بدبخت هاج و واج مونده بود نمیدونست چی بگه .« اونوقت با این سن و سال و این سابقه همسرداری و بچه داری چرا مث این دختر بچه های شونزده ساله افتادی به جون موهای این دیوونه ؟!!» این لحظه چنان خندم گرفت که نتونستم خودمو کنترل کنم و بلند بلند خندیدم و این بابارو عصبی تر کرد« تو هم نکنه فک کردی چارده سالته ؟ اصن میدونی معنای گیس بریدن دختر یعنی چی ؟؟؟ قهقه می زنی برا من ؟ ی بار دیگه ی همچین حرکت جلفی ازت ببینم دیگه خود دانی !» منم همچین خفه شدم که ترجیح دادم برم تو اتاقم .ی چن مین دیگه هم با مونا صحبت کرد و بعدم رفت.رفتن بابا همون و آوار شدن مونا رو سرمن همون ! افتاده بود دنبالم نامرد ی قدرتی هم پیدا کرد ه بود هفت هشت دور حیاط رو دور زدم و لی بازم خسته نشد .دیگه پاهام نا نداشتن بدوم و حسابی دادم رفته بود هوا . هی می گفت « نمک نشناس ٬ بی ریخت ٬ حقش بود همه موهاتو کوتا می کردم ٬ همین الان پولمو پس میدی »« خرج شد رفت ! اگه نمی تونی صبرکنی و لازمش داری از اتابک بگیرم بهت میدم  » اخ اینقده کیف می کردم حرص به جونش افتاده بود .خیلی مزه داشت ! طفلی آخرش دستش بهم نرسید و رفت خونه خودشون .من و مامانم حاضرشدیم بریم سالن .بماند که چقدرسرزنشم کرد تا رفتارمو با مونا درست کنم و احترامشو داشته باشم و . . . اینقد این خیابونا شلوغ شده بود هر جا می رفتم ده دوازده تا ستاد انتخاباتی بود و کلی ماشین دمشون واستاده بودن تا پوستر بچسبونن و رنگ بزنن و برا همین ترافیک شده بود  نه می تونستم برگردم نه برم .شانس جلو ستاد احمدی نژاد هم بود یهو دیدم یکی اومد جلو و بدون گرفتن اجازه رو کاپوت نوشت : "رای ما محمود مردمی نژاد " بعدم چن تا پوستر انداخت تو ماشین !حسابی عصبی شدم رفتم گفتم :« به چه حقی نوشتی ؟ اجازه گرفتی ؟ همین الان پاکش می کنی این عکسارو هم می کندیشون !» مامان هی دادو بیداد راه انداخته بود که خوبیت نداره تو مردم بیا بریم واینا. ولی خب اگه تبلیغات هر کاندیدای دیگه می شد کوتاه می یومدم و می رفتم این یکی نمی شد .اون آقا هم هی می گفت« تشریف بیارین داخل ستاد چند تا سی دی از سخنرانیهای ایشون رو بدم بهتون . . .» حسابی افتاده بودم رو لج اخرش مجبورشدوبا هزار خواهش و تمنا که اینجا خوب نیست بیاین کوچه پشتی می گم بچه ها بشورنش.مامان می گفت « این حرکتت اصن برازنده ی خانم نیست خیلی بی شرم شدی » دل خنکی که بابت کارم بهم دست داده بود دیگه دوست نداشتم با دهن به دهن شدن با مامان خرابش کنم هیچی نگفتم و رفتیم سالن .ولی بازم همچین دلم خنک نشده بود برگشتنی وقتی مامانو گذاشتم خونه قبل اینکه فرصت دستش بیاد که بازم بازخواست کنه سریع دور شدم ازش و رفتم پیش آیلین و فرهاد که تو ستاد " موسوی " فعالیت می کردن .حسابی رو کاپوت و صندوق عقب همون " تیک های سبز " رو زدن واسم و چندتام پوستر از موسوی .بعدم رفتیم ستاد احمدی نژاداینقده اونجا بالاو پایین رفتم تا چشا اون آقا به ماشین افتاد و اومدبیرون همینطور نیگامی کرد. بچه هام روبانهای سبز دستشونو هی تکون می دادن و بلند داد می کشیدن :« فقط موسوی »ومن ایندفعه دیگه حسابی دلم خنک شده بود .و ی نفس راحت کشیدم !