140
این چندوقته برخلاف قبل با همه سخت بودنش شام و میان وعده رو به برنامه غذاییم اضافه کردم ! بلکه اون چند کیلویی رو که در اثرهمراهی پیاده روی های مامان کم کرده بودم رو برگردونم سرجاش ! حالا اضافه که نکردم هیچ برعکس سه کیلو دیگه هم کم کردم ! بدبختی اینه این کم شدن فقط و فقط رو سایز کمرو باسن خودشو نشون میده و شلوارام که قبلا لق می زدن حالا زرتی می یفتن پایین !دیروزعصرمی خواستم برم انجمن ولی هیچ کدوم از شلوارام رو کمر وانمی ستادن ، دست به دامن مونا جون شدم تا یکیشونو واسم درست کنه و لی اونم که فرصت اومده بود دستش اصلا محلم که نداد هیچ دوتا هم بارم کرد :« به من چی ؟ به این سن رسیدی هنوز عرضه دوتا کوک زدن رو نداری ! باید بری بمیری، من از الان دلم برا فرزام کباب میشه » مامان هم هی می رفت رو اعصابم :« اگه فاق بلند بپوشی که اینطور نمیشه حداقل خودشو نیگه می داره !خب ی امروزو نرو بیرون مگه می میری ؟ یا اگه نری ی گوشه انجمنتون لنگ میشه ؟!» اونقدر اعصابم خورد شده بود که حالا برا لجبازی هم شده باید می رفتم بیرون .مشکل اینجا بود که کمربند رو هم عمرا نمی تونم تحمل کنم ی جور احساس خفگی بهم دست میده ! برا همین به کمک چن سنجاق ناقابل راهی شدم . ولی به گ و ه خوردنش افتادم ، همین ی کم رو صندلی جا به جا می شدم این سنجاقها وحشتناک فرو می شد و من با درموندگی سعی می کردم تا ی وقتی صدام بلند نشه ! اونقدر هوش و حواسم رو این سنجاقهای مزخرف بود که اصن نفهمیدم شهرام در نقد شعر من چی گفت و چی نگفت و این باعث شده بود تا این آقا خوش خوشانش بشه و به خیال خودش تونسته منو برا ی بارم شده ساکت کنه ! بعد پایان جلسه منتظر شدم تا سالن خالی بشه بتونم از جام بلند شم ولی هیچ کی انگار خیال رفتن نداشت دسته دسته ی گوشه جمع شده بودن و بحث انتخابات رو داشتن و این وسط هی پریسا دستمو می کشید که بلندشو بریم کافی ! بهش گفتم :« من ی مشکلی دارم جون من ی کاری کن بچه ها برن تا بتونم ازجام بلند شم » دراومدن این حرف از دهن من همونو بیشعور بازی پروانه . . . اونم نه گذاشت و برداشت تو قهقه چندش آورش :« بچه ها لطفا همتون برین بیرون این ژامی ی مشکل خاص داره نمی تونه از جاش بلندشه » یهو همه نگاهها برگشت طرف من و وقتی بمب خنده منفجر شد من دیگه واقعا اشکم دراومده بود و این زمین لعنتی هم دهن باز نکرد تا ببلعتم ! تنها کسی که نخندید شهرام بود و آخرشم خود اون همه رو به بیرون از سالن برد .به کمک پریسا سنجاقها رو دوباره محکمشون کردم و بعدم ی سیلی چسبوندم زیر گوش پروانه و لی اصن دلم خنک نشد ! افتاده بود رو زمین و هی به خودش می پیچید :« وای بخدا من فک می کردم چیزه ! یعنی همون چیززززززززززز » .وسریع برگشتم خونه ! حالا دیگه روی رفتن دوباره به انجمن رو ندارم با این افتضاحی که به بار اومد !!!هنوز رابطه من وبابا همچین رو به راه نیست که امروز هم حسابی گند زده شد بهش ! نامرد نذاشت تا ناهار همچین از گلوم بره پایین و همونجا زهر مارش کرد :« آقای محوری امروز تماس گرفته بود می گفت چن وقته کلاساتو نمیری !از کانون هم که پرس و جو کردم اونجا رو هم مث اینکه تعطیل کردی ! جوابت چیه ؟» « حسم نیست دیگه ! نیازی ندیدم ٬ من زبان رو وقتی ادامه میدم که واقعا خودم بخوام و ازش لذت ببرم نه اینکه به اجبار شما برم بشینم سرکلاس ٬ کنکورم دیگه چیزی نمونده بهش این ی ماه هم من برم یا نرم تغییری در رتبه نداره » هیچی دیگه باز رفت رو منبر و بعد متهم کردن من به هر چیز ناهنجاری که دوست داشت :« من شرمم می یاد بگم دخترم هیچی بارش نیست !نه زبانی ٬ نه تحصیلاتی ٬نه شعور و نه آداب اجتماعی ! و . . .» حسابی عصبی شده بودم و زدم به سیم آخر :« جدا ؟! شرمتون نمی یاد که با اینهمه ادعای روشنفکری و اینهمه تحصیلات و فلان برا من و آینده من تصمیم گیری می کنین ؟ شما زندگی منو با خودخواهی تمام به فرزام گره زدینش پس لطفا به جزییاتش کاری نداشته باشین من هر جور دوست داشته باشم این روزای زهرماری رو می گذرونم تا برسه اون روزی که شما با افتخار دست منو تو دست فرزام بذارین ! و بزرگترین گند رو به زندگی من بزنین !» دروغ نگم با دیدن قیافش حسابی ترس برم داشت و خواستم به همین بهونه بلند شم برم تو اتاقم که نذاشت :« ببین اگه فک کردی که میذارم هر غلطی دلت خواست بکنی بیجا فکر کردی خانم ! از همین فردا دوباره می ری سرکلاسات می شینی و مث بچه آدم هر چی می گم میگی چشم٬افتاد عزیزم ؟!!» گفتم چشم و بعدم رفتم تو اتاقم .همین ولو شدم رو تخت مامان اومد که بیا فرزام تماس گرفته .« فرزام غلط کرد تماس گرفت ٬ بیجا کرد هی زرت و زرت هر روز برا من زنگ می زنه برو بهش بگو من هیچ حرفی ندارم باهاش دست از سرم برداره » طفلی مامان هی التماس که جون من صداتو بیار پایین باز الان دعوا میشه ها .اینبار دیگه اصن حال و حوصله فرزام رو نداشتم و ترسم از بابا هم ریخته بود ایندفعه بلندتر داد کشیدم :« خب بابا هست که باشه میگی چی کار کنم ؟ وقتی میگم حوصله حرف زدن رو باهاش ندارم یعنی ندارم ٬ بابا می خواد من برا فرزام نقش بازی کنم ؟ قربون صدقه اش برم ؟ والله نمی تونم اگه فرزام هم مث بابا و عمو خودرای هستش باید منو همینجوری بخوادهمینطور سرد و بی احساس !» حرفم از دهنم در نیومده بود که بابا اومد :« اون وقتی که بغلت کرد و بوسید جنابعالی هم به قول خودتون گیج زدین تو احساساتتون و بهش این اجازه رو دادین اون وقت نقش بازی نکردی ؟حالا چطور می تونی با احساساتش بازی کنی ؟ و . . . » ای خدا مرگ منو برسون تا همه از دستم راحت بشن :« من بچه نیستم بابا ٬ سعی نکن هی با زدن این موضوع تو پیشونیم منو تو منگنه بذاری ! من خیلی رو راستم با هاتون که همه چی رو بهتون می گم ولی شما باعث می شی دیگه اینکارو نکنم !در ضمن از همه رو راست تربا خود فرزام بودم پس لطفا از احساسات اون مایه نذارین !»بابا دیگه هیچ حرفی نزد و مامان هم رفت سراغ فرزام .ومن هنوز نمیدونم دارم چی کار می کنم و بعدش باید چی کار کنم ! هزار بار به خودم می گم اینبار که فرزام تماس گرفت رک وراست بهش بگم که بعنوان همسر دوستش ندارم ولی همین حرف می زنم بازهمون حرفای همیشگی رو میگه ومن گیج می مونم !