14
مامان دیروز عصر رفت . ی جورایی بغض داشتم ولی روی گریه کردن رو نداشتم ، سیا هم حال و روز خوبی نداشت مدام دنبال بهانه بود . و عجب که بهتر از من بهانه دیگه ای نداشت ، گیر داده بود چرا مدام پای نت هستی ؟ چرا تا صبح بیداری ؟ مث ادم باش یکم ب خودت بیا ! چرا با فلان نره غول وویس می چتی ؟ شنیدن این حرفا اونم از اون که می دونم خیلی دوست داشت با مامان برگرده منو بیشتر عصبانی کرد وبحثمون شد . وآخرش قهر! با اعصاب خورد رفتم پای نت و با اعصاب خوردتر دم دمای صبح باز ی دوش سرد دیگه گرفتم . من موندم چرا حسادت همه جا شکل میگیره . من خیلی مزخرفم یا دیگران خیلی . یادمه ی بار مهرداد با پریسا بیش از حد صمیمی حرف می زد جوش آوردم خیلی ، گفت « عشق حسادت نداره عزیزم » گفتم « حسادت نیست مهر زیاده » ی بار هم من با اردلان داشتم صحبت می کردم . رنگ ب رنگ شد کشید کنار منو گفت « میشه منو حرص ندی ؟ میشه لال شی عزیزم؟ » گفتم « عشق حسادت نداره عزیزم » گفت : « منکه غیرت دارم الاغ ، بفهم » غیرت تو غیرت عشق بود . غیرت سیا پس چی ؟ اونقدر اعصابم از دستش خورد بود هر چند ته دلم عذاب وجدان داشتم ولی بدون اماده کردن صبحانه و حتی ناهار زدم بیرون . وقتی برگشتم دیدم طفلی خودش ناهار درست کرده و هنوز نخورده بود تا من بیام و من خیلی از خودم خجالت کشیدم بوسیدمش و گفتم معذرت می خوام بیا مهربون تر باشیم . این روزا من خیلی خودخواه شدم ٬ خیلی الاغ شدم ٬ فقط خودمو می بینم و خودم ٬ یادم رفته بود یکی دیگه هم هست ٬ یادم رفته بود نباید بذارم دلش بگیره ٬ یادم رفته بود که اون واسه خاطر من اومده اینجا ٬ یادم رفته بود که اون دوری سحر رو داره تحمل میکنه فقط واسه خاطر من .
+ نوشته شده در ساعت توسط