141
این روزا تیپم خیلی سبز شده از مچ بند گرفته تا کفش و مانتو ! حیف از شال به این رنگ خوشم نمی یاد والا اونم سرمیذاشتم !صبح داشتم می رفتم ستاد پیش بچه ها که یهو " مهلا " رو دیدم که می خواست بیاد خونمون .خیلی دلم براش تنگ شده بود مدتها می شد که ندیده بودمش خیلی لاغر و رنگ پریده شده بود مث همیشه بازم از گیر دادن های الکی دایی گله کرد و . . . بعدم چیزی گفت که چشام شد هشت تا و تعجبم که چرا هنوز رو سرم شاخ در نیومده !!!! ازم می خواست باهاش برم پیش پزشک ! نمیدونستم چی کار کنم :« والله من شخص خاصی رو جز دوست مامان نمی شناسم از اون گذشته بریم اونجا چی بگیم ؟ روم نمیشه بخدا ! اگه مامان بفهمه ناراحت میشه چرا بهش نگفتم !» واونقدر باهاش حرف زدم تا راضی شد مامان رو هم در جریان بذارم .طفلی مامان شوکه شده بود نمی تونست حرف بزنه اولین کاری که کرد ی سیلی به مهلا زد بعد بغلش گرفت و های های گریه کرد !ومن چقدر دلم به حالم خودم سوخت که چه وحشیانه کتکی از دایی خوردم برا اینکه منو با بچه ها تو جنگل دیده بود! چقدر توهین و سرزنش شدم که چرا با چند تا گردن کلفت اومدی بیرون ! و چقدر حرفای نیش دار زن دایی که اگه مهلا من این سرخودی های تورو داشته باشه داییت سربه تنش نمیذاره ! حالا کجان ؟ حالا کجاست دایی تا ببینه دختر محجبه اش که فقط مسیر خونه و دانشگاه رو اونم با اسکورت دایی می ره و می یاد چه گندی بالا آورده ! . منکه حسابی گیج شده بودم و مث مونگلا نیگاشون می کردم و مهلا هم هی ی ریز اشک می ریخت ! آخرش مامان ی وقت برا عصر از دوستش گرفت .با همه زجه های مهلا ولی مامان می گفت باید زن دایی مطلع بشه تا فردا مارو به چیزی محکوم نکنه ! زن دایی با شنیدن حرفای مامان اولش کلی دادو بیداد که داری برا دختر من حرف در می یاری به تو هم می گن عمه ؟ تو فلانی و بهمانی ! مامان مث همیشه ساکت موند و همش اونو به آرامش دعوت می کرد ولی منکه مامان نبودم یهو صدامو بلند کردم :« زن دایی بهتر نیست برا ی بارم شده واقع بین باشین ؟ شما چرا نمی خواین بفهمین که مامان داره جدی صحبت می کنه ؟ اونقد خودخواهانه همه چی رو می سنجین که باعث شدین ی دونه دخترتون باهاتون احساس راحتی نکنه و بیاد پیش من ! از مامان من کمک بخواد نه از مامان خودش !» زن دایی دیگه لال شد و نشست ی گوشه اشک ریختن .ولی یهو بلند شد و افتاد به جون مهلا ، بی شرف چه زوری هم داشت خودمو انداخته بودم بینشون تا مهلا کتک نخوره در عوض هر چی مشت و سیلی بود به تن من بدبخت می خورد و وحشتناک درد می گرفت ! بالاخره مامان تونست زن دایی رو از مهلا دور کنه ،هنوزم نمی تونم این کار مهلا رو هضمش کنم یکی نیست بگه خب دختر خر ، گاو، نفهم هر گ و ه ی می خوری بخور ولی نشخوارش نکن !عصروقتی از پزشک برگشتن مامان با اصرار خواست تا مهلا پیشمون بمونه ، زن دایی هم از ترس اینکه رفتارشون دایی رو متوجه نکنه چیزی نگفت و رفت .ومن نشستم پای حرفای مهلا ! به قول خودش دوسش داره خیلی ، اونم دوسش داره خیلی ، منتها دایی راضی نیست چون اون نه پول داره و نه اصل و نصب ، ی بچه دانشجو ی مشهدی ! این خاک برسرام مثلا خواستن دایی رو تو عمل انجام شده بذارن و این گندرو بالا زدن ! ولی مهلا بعدش مث سگ پشیمون میشه و جرات اینکه حالا بیاد بهشون بگه چی شده رو نداره و برا همین می خواد تا ی جوری حق زندگی رو از ی . . . بگیره !.مامان میگه باید حتما دایی هم در جریان باشه وبرا همین فعلا مهلا رو اینجا نگه داشته تا ی جوری زمینه رو برا گفتن به دایی آماده کنه !ولی زندایی اصن موافق نیست و می خوادهر چی زودتر این مشکلو حلش کنه وبه دایی هم هیچی نگن !!! من اصن دخالتی نمی کنم فقط هی می شینم کنار مهلا و بغلش می کنم و ی جور سعی می کنم آرومش کنم !.اینقده هم احساس کوفتگی می کنم که حد نداره تک و توک رو بدنم به لطف مشتای زن دایی کبود شده و من مجبور شدم باز یکی از تی شرتای سیا رو بپوشم تا بابا فعلا متوجه چیزی نشه !