دیروز اینجاخیلی شلوغ بود به لطف این تجمعات واین زنجیره های سبز ی دل سیر هم رقص و دادو فریاد داشتیم اونقده شعار می دادم که گلوم پاره شده بود ،الانم صدام خفن افتاده .وقتی اومدم خونه که می بینم سمت راست مانتوم  هفت متر دهن باز کرده بود !معلوم نبود کدوم شیرپاک خورده ای جر داده بودش !!!خیلی دلم سوخت با بدبختی اینقده گشته بودم تا رنگ سبزشو پیدا کنم وحالا ی هفته از عمرش نمی گذشت به این روز افتاده بود .مامان بالاخره امروز صبح با دایی صحبت کرده بود نمیدونم چیا گفته بود و چی شنیده بود که وقتی برگشت خونه رفت تو اتاقشو بیرون نیومد مهلا طفلی هم دل تو دلش نبود،داشتم مهلا رو دلداری میدادم که دایی اومد صورتش خیلی آروم بود و نمی شد چیزی ازش فهمید ،ی نیمساعتی نشست حرف زدن و ی جورایی که درک می کنه مهلا  رو اینا ولی یهو بلند شد و چند تا سیلی چسبوند زیر گوش مهلا بعدم با کمربندش ور رفت تا بازش کنه !!!! منکه مث سگ ترسیده بودم و مامان سعی داشت دایی رو آروم کنه بدبختانه نه بابا  خونه بود و نه اتابک !اولین ضربه اش که نشست رو تن مهلا دیگه نتونستم تحمل کنم همونجا تماس گرفتم تا بابا بیاد و بعدم سعی داشتم مهلا رو ازش دور کنم ولی زور من و مامان و مونا جون کجا و زور بازو دایی کجا که حالا وحشتناک عصبی شده بود و اصن نمی شد کنترلش کرد تو این گیرو دار چند تا از این ضربه های بی رحمانه اش هم نشست رو تن من و دادم رفت هوا ولی خداییش هنوزم در تعجبم چطور بازم خودمو بینشون میذاشتم تا مهلا کتک نخوره به قول مونا «اون موقع گرم بودی هیچی حالیت نبود» ولی الان وحشتناک سوزش داره جاشون ، تو آیینه که نیگا می کنم دلم برا خودم کباب میشه !چند تا خط بلند و پهن از ساق پام گرفته تا  پشتم جا خوش کرده که حسابی ورم کرده و کبود شده !این تاریخی ترین کتکی بود که تا به حال خوردم !همیشه اینجور چیزا رو یااز زبون بقیه می شنیدم و بهشون می خندیدم یا تو داستانا و فیلم فارسی های قدیم ! هیچ وقت تصورشو نمی کردم که ی همچین چیزی رو به چشم ببینم و یا مزشو بچشم !بالاخره بابا اومد ودایی رو نشوند سرجاش منم مهلا رو بردم تو اتاقم ولی دادو فریادای دایی و ناسزاهاش همچنان بلند بود .مامان این وسط همش خدا خدا می کرد که ی وقتی این موضوع باعث نشه تا بابا بهونه دستش بیاد و حسابی فاتحه بخونه به حال و روز دایی ! هر چند منم این حسو داشتم ولی از ی طرف هم می تونستم حس بابا رو درک کنم که احتمالا باید چقدر خوشحال باشه که این آقا که همیشه اونو به بی غیرتی متهم می کنه حالا خودش تو چه مخمصه ای گیر کرده ! ولی بابا تونست دایی رو آروم کنه و بعدم اونو با خودش برد بیرون ! یکی دوساعت بعد برگشت و از همون اول شروع کرد به متهم کردن دایی:« مرتیکه فلان فلان شده فک کرده خیلی حالیشه ! اونقد محدود کردی این دخترو اونقدرمنم منم راه انداختی تا این گند بالا اومد! و . . . و . . . »مهلا ی ریز اشک می ریزه و منم دست کمی از اون ندارم از درد و سوزش اون ضربه ها هی می رم زیر دوش آب سرد تا آروم بشم و همونجا گریه می کنم تا ی وقتی بابا نفهمه و عصبی تر بشه ! ولی دارم خفه می شم تو این لباسا ی تی شرت خیلی گله وگشاد از سیا و ی دامن خیلی خیلی بلند از مامان ! بابا هم طعنه می زنه :« تو چه مرگت شده چادر چمبول کردی ؟ » هر چند به قول مونا جون :« بچه که نیست می فهمه ولی اونقدر اوضاع خیط هستش که نخواد به رو خودش بیاره !» .ی روز گندی رو داشتیم هر کی ی گوشه نشسته بود و این وسط فقط صدا گریه مهلا سکوت رو می شکست ،مامان هم هی می اد کنارش و هی قربون صدقه تا جایی که حسادتم میشه کشیدمش کنار:« جون من ی نیگایی به من بنداز ببین چطور کبود شده تنم ! دلت برا من نمی سوزه ؟ اخه اینم داداشه که تو داری ؟» گفتش :« حقته می خواستی خودتو دخالت ندی! از اون گذشته انتظار داری تو این وضعیت مهلا رو به امون خدا ولش کنم و بیام ناز تورو بکشم ؟» ( !!!!!!!!) تو همین هیرو ویری بود که ماهک تماس گرفت و منم در حین صحبتاش به بهونه دلتنگی زدم زیر گریه و بلند بلند گریه کردم طفلی که فک می کرد واسه دوری از اون دارم اینطور گریه می کنم هی قربون صدقه می رفت و ناز می کشید :« قربونت برم الهی منم خیلی دلم برات تنگ شده هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر دوستت داشته باشم و این دوری اینقدر اذیتم کنه و . . .جون من گریه نکن منم گریه ام می گیره » بعداونم زد زیر گریه تا اینکه علی آقا گوشی رو گرفت :« ژامی تو هنوزم همونطور لوس و ننر موندی ؟ بیشعور تو اونجا مامان بابات کنارتن دوستاتم همیشه می بینی فکر ماهک رو کن با این بعد مسافت اونو به گریه انداختی واز الان تا چندروز خونه مارو ماتمکده کردی » منکه افتاده بودم  رو دور دیگه نتونستم ساکت بشم و مامان هم  سرزنشاش شروع شد که چرا اینقد بیشعوری و پشت خط گریه و زاری راه می ندازی !هیچی دیگه همه بغضی که از سوزش کمربند خان دایی رو تنم حس می کردم و واسه ملاحظه مهلا نمی تونستم اجازه ترکیدن بدم حالا یهو ترکیده بود و دست خودم نبودو اینبار مهلا منو بغل گرفت هی عذر خواهی می کرد و قربون صدقه می رفت .مونا جونم مث همیشه:« لوس ننر ! چش نداشتی ببینی یکی دیگه غیر از خودت اینجا بهش توجه میشه ؟! مث مارمولک می مونی آخرشم ی کار کردی که همه رو متوجه خودت کنی ! انشالله هر روز ی همچین کتکایی رو از شوهرت بخوری تا من دلم خنک بشه » (!!!!!!!!) کثافت الاغ افتادم دنبالش ولی دستم بهش نرسید و اونم هی مزه می پروند.آخرش یا دمپایی زدم بهش که دادش رفت هوا ومن حسابی دلم خنک شد .