خله این بچه ٬ دیوونه شده ! نصفه شبی زنگ زده :« ژامی من الان تو راهم تا سه چار ساعت  دیگه می رسم » !!!! دلش برا ننه جونش تنگ شده ! بهش گفتم « بابا عصبی میشه باز٬ الان وقت امتحاناته بمون همونجا بعد بیا » ولی گوش نمی کنه میگه « طاقت ندارم٬ دلم تنگ شده » بچه ننه ! اون وقت من موندم چطور اسم مرد رو خودشون میذارن . بدبختی داریم ما! تو این بلبشو اوضاع خونه و اعصاب خوردی همه ٬اینم می یاد تا باز بابا بهونه دستش بیاد برا لگدمال کردن غرورش ! تازه بهش هم برمی خوره که « یعنی اینقد بودن من اذیتت می کنه؟ جای تورو تنگ که نمی کنم و . . .» حالا خر بیارو باقالی بار کن .ای خدا !!!!!!! . از شدت سوزش کمر و پام نمی تونم خوب بشینم ! دراز هم می کشم بدتر !موندم چه خاکی به سرم بریزم فقط خدا کنه جاشون نمونه ! اونوقت دیگه واویلا!مهلا بعد تزریق آرام بخش خوابش برد ولی هر چن مین هی تو خواب دل دل می زنه و من دارم دیوونه می شم ٬دوس دارم دایی و اون پسره ی عقل کل رو بادستام خفه کنم .