بالاخره این بلاگفای لعنتی واسم باز شد !این روزا هیچ حرفی جز این تظاهرات و این تقلب بزرگ وزارت کشور نیست ! اونقدر شوک این واقعه خیلی سنگینه که هنوزم باورندارم ! اینجا که روز اول خبر خاصی نبود ولی الان دیگه وحشتناک شلوغ شده تو خونه هم همش بحث داریم برا بیرون رفتن ! دیروز با سیا و امیر محمد رفتیم بی شرفا وحشتناک می یفتادن به جون مردم٬ به خاطر بی دست و پایی من که همش ناشی از ترس بود ی بسیجی که هنوز پشت لبشم سبز نشده بود با باتومش چن ضربه کوبید رو بازوم و این وسط سیا برا دور کردن من خودشو درگیر کرد و وحشتناک کتک خورد و اگه مردم کمک نمی کردن الان سیا گوشه زندون بود ! طفلی تمام تنش کبود شده و دست راستش هم شکسته !حالا همه این دردا و این خستگیها به کنار ٬ مامان هی رو اعصابم رژه می رفت و هی اه و ناله :« ببین بچمو به چه روزی انداختن ؟ اصن به شماها چه ربطی داره می رین بیرون ؟ فک کردین به همین راحتیاس ؟ » منم هر کار کردم تا آروم بشه ولی انگار نه انگار آخرش عصبی شدم :« چیه ؟! مگه همین شما با افتخار از سی سال پیشتون تعریف نمی کنی ؟ مگه نمی گین نبایدزیربار حرف زور رفت ؟من یکی کوتاه نمی یام هزار نفرم مث من هستن تا رایمونو پس نگیریم نمی شینیم » « شما بیجا کردی! از فردا هیچ کدوم حق بیرون رفتن از خونه رو ندارین ! بخدا ٬ اگه برین بیرون دیگه نه من نه شماها » ولی بابا برخلاف مامان فکر می کنه میگه برای به دست آوردن اهداف و آرمانهات باید بجنگی ! مهم نیست زخمی بشی یا کشته بدی ٬ که هیچ مبارزه ای بدون اینها هم نمیشه !مهم الان اینکه ی اعتراض همگانی اوج گرفته و تو نباید این فرصت رو از دست بدی برا بلند کردن فریادت !اگه تو نری ٬ سیا نره ٬ فلانی هم بچه هاش نرن پس کی باید بره ؟ کی باید از فلانی حمایت کنه و بگه که ما پشتت هستیم و به قول خودتون رایمونو پس بگیر.فرزام از آخرین باری که جوابشو ندادم قهر کرده بود و هیچ تماسی نگرفته بود تا دیشب :« ژامی بزن بی بی سی منو می بینی !الان داره نشون میده جلو سفارت تجمع کرده بودیم  واسه این اعتراض !!!» باورم نمی شد فرزام و این کارا ! وقتی زدم اون کانال می بینم بله ی تجمع چهل پنجاه نفری توبرلین و این شازده هم در کنار خیلیها شعار میده و از شانس گیر خبرنگاره هم افتاده بود و داشت مصاحبه می کرد.بابا که مث بچه ها ذوقیده بود و قربون صدقه اش می رفت ٬ ی لحظه احساس کردم دلم براش تنگ شده !فقط همین ی لحظه کوچیک بود ! بعد اینکه با بابا صحبت کرد و فهمید ما هم می ریم بین مردم و شعار دادن و اینکه الانم وحشتناک کتک خورده هستیم :« الاغ می ری بیرون که چی بشه ؟ غیر اینکه باعث شدی سیا هم کتک بخوره ٬حق نداری از فردا بری گفته باشم بهت !  و . . .» بازم بحثمون شد که به تو ربطی نداره برا من تکلیف تعیین کنی و فلان ! و . . . آخرشم به التماس افتاد :« جون من خواهش می کنم نرو بیرون این بی شرفا هیچی حالیشون نیست که ایندفعه لت و پارتون می کننا !» .هیچی دیگه  بحث لفظی من و فرزام و بعد اون با مامان و اتابک که هم عقیده مامان بود حسابی سرمو درد آورده بود و کوتاه اومدم تا دیگه ادامه ندن ! ولی امروز صبح که بیدار شدم می بینم این مامان نامرد  از در ورودی گرفته تا در حیاط و حتی دری که به ساختمان اتابک اینا باز میشه رو قفل زده وخیلی فاتحانه نشسته جلو تلویزیون :« گفتم که امروز کسی حق نداره بره بیرون » هیچی دیگه تا خود غروب هر کار کردم درارو باز نکرد بابا هم که از صبح رفته بود بیرون هزار بار هی تماس می گرفت که چرا نیومدین ؟ الان کدوم خیابونین ؟ وقتی هم گفتم درا رومون قفل شده و زحمت بکشه بیاد بازشون کنه گفتش نمیشه الان بیام خیابونا بسته شده و خیلی شلوغه تونستی بیا نتونستی هم بمون ی امروز خونه اشکال نداره! .دیدم دیگه محاله مامان بذاره ما بریم و بیشتر از این اعصاب خودمو خورد می کنم  برا همین  لباسامو در آوردم و مث بچه آدم نشستم کنار سیا :« ولی بخدا فردا بخداین  بازم اینکارو کنین اونوقت از رو دیوار می رم اونور ! پس بهتره خیلی محترمانه دیگه این کارو تکرار نکنین » طفلی مامان اعصابش خورد شده بود و سعی می کرد با سرزنش کردن خودشو ی جوری آروم کنه .