مامان دیروز ظهر با سیا برگشت ! هر چند اولش قرار بود من برم ولی باز خودش پشیمون شد :« شما دوتا با هم باشین دلم بیشتر شور می زنه » وقتی هم رفت حسابی سفارش منو به اتابک کرد که نذاره عصرها برم بیرون !!!! کلی هم سرزنش کردن بابا که توخودت هر کار می خوای بکن ولی کاری به این بچه نداشته باش .همینکه رفتن  ی نفس راحت کشیدم و زرتی حاضر شدم تا برم خیابون  مث روزای قبل شلوغ بود ولی تفاوتش در سکوتش بود ! درگیری دیده نمیشد فقط راهپیمایی! بچه ها می گفتن روز قبل فرهاد رو گرفتن تو خیابون !!! تا الانم کسی ازش خبر نداره .دلم یهو بدجور گرفت خدا کنه زودی آزادش کنن !.مهلا همچنان خونه ماست ولی بیرون نمی یاد اونقدر دپرسه که با هیچی نمیشه روحیشو تغییر داد .دایی هم شب اومده بود پیشمون این اتفاقات اونقدر تاثیر پذیره که همه ذهنشو پرکرده و فعلا کاری به مهلا نداره .به بابا می گفت نیروی انتظامی عملا خودشو کشیده کنار و سپاه وارد عمل شده .می گفت می خواد استعفا بده و دل نداره این وضعیت و خشونت رو نسبت به مردم ببینه ! شنیدن این حرفا از دایی واسم جالب و تعجب برانگیز بود !به قول خودش استعفای اون تو این شرایط و با توجه به منصبی که داره عملا ی جور خودکشیه ولی خب نمی تونه هضمش کنه .بابا هم شده مث این بچه ها ی ننه مرده هی پشت سرهم سیگار دود می کنه و میگه :«تومی رفتی مگه چی می شد ؟ هر چی می کشم از دست شماست دوروز نمی تونین از پس خودتون بر بیان لوس و بچه ننه این  »  تا همین ی ساعت پیش هم بیدار بودو هی می یومدپیشم که دیگه چه خبره تو نت ؟ / به جا مسنجر برو ببین خبر تازه چی پیدا می کنی !/ بیا یکم باهم صحبت کنیم / چایی می خوری دم کنم ؟ دیوونه کرده بود منو .آخرشم رفت خوابید.مطمئنا روزای کسل کننده و دلگیری خواهیم داشت با نبودن مامان .