146
با مهلا تقسیم کار کردیم هر کدوم حرف خودمونو می زدیم و آخرش به پیشنهاد مونا جون قرعه انداختیم و لی شانس من هر دفعه شستن ظرفا نصیبم می شد و این چیزی نبود که من باهاش بتونم کنار بیام.آخرشم زدم زیرش و گفتم :« من عمرا ظرف نمی شورم ٬ولی قول می دم ناهار که جا خودشو داره شام هم بپزم ! می خواین بخواین نمی خواین هم هیچی دیگه » مهلا که کوتاه اومد و قبول کردولی مونا :« میدونی تو الان هیچ فرقی با احمدی نژاد نداری ! خودخواهانه حرف می زنی و به این رای گیری هم که کردیم توجهی نمی کنی پس غلط می کنی دم از دموکراسی می زنی وهی می ری تو تظاهرات و . . .» اولش یهو جا خوردم ولی خودمو نباختم :« خب مهم نیست من از الان تغییر موضع میدم و از محمود خان حمایت می کنم در ضمن مهلا خانم بدونن مسئولیت هر گونه آشوب و اغتشاش تو این خونه با ایشونه و در پیشگاه امام زمان ( مامان ) باید پاسخگو باشن » آخ اینقدر خندیدیم که من یکی دل درد گرفتم و این تقسیم وظایف تحمیل شده رو هم مهلا پذیرفت . امروز زن دایی اومده بود و خیلی ناراحت و نگران دایی بود می گفت واقعا قصد استعفا داره و هر چی دوستانش هم از این کار برحذرش می کنن نمی تونه قبول کنه ! از ی طرفم بالاخره سعید رو پیدا کرده و ی دل سیر کتکش زده و انداختش هلفدونی ! مهلا با شنیدن این حرف زد زیر گریه و صداش گوشامو کر کرده بود .زن دایی هم که دیگه مث قبل خشونت نداشت همش دلداریش می داد که :« غصه نخور گندیه که خودت بالا زدی حالا باید صبر کنیم تا بابات کوتاه بیاد و اجازه بده عقد بشین » هیچی دیگه مادر دختر ی دل سیر تو بغل هم گریه کردن و بعدم زن دایی رفت ! خدا عاقبت مهلا و سعید رو هم به خیر کنه .عصر به زور مهلا رو راضی کردم تا با هام بیادبیرون ولی به گ و ه خوردنش افتادم امروز بیشتر از روزای قبل نیروهای گارد و سپاه ریخته بودن تو خیابون شهر کوچکی مث اینجام مگه چند تا خیابون اصلی داره از راهپیمایی خبر نبود ولی هر جا ی تجمع بیست سی نفری شعار می دادن و بعدشم فرار و شانس می یاوردن اگه گیر این نیروها نمی یفتادن خیلی بود.جلو چشا خودمون دو تا پسر بیست شایدم بیست و دو ساله رو وحشتناک زدنشون و انداختن تو این ماشینایی که واسه حمل گوشت هست مهلا حسابی ترسیده بود و می گفت از اونجا دور شیم ولی بدبختی راه برگشت هم نداشتیم حتی دو تا کوچه فرعی تو اون خیابون رو هم بسته بودن .بالاخره با هر بدبختی شد از اونجادور شدیم و این وسط مهلا که سریعترمی دوید و هی به عقب برمی گشت بدجوربا صورت خورد زمین دستاش و صورتش خراش شده بود و خونی.حالا اتابک مدام منو سرزنش می کنه که تو بیجا کردی رفتی بیرون ! بیخورد کردی مهلا رو بردی !ادم نمیشی که چرا ی بلایی سر خودت نمی یاد تا من ی نفس راحت بکشم اینقدر خون به جگرمون نکنی ! سیا رو بردی با دست شکسته برگردوندی مهلا رو اینطور !بخدا بفهمم باز پاتو گذاشتی بیرون چنان بزنمت که دیگه نتونی از جات بلند شی فهمیدی ؟و . . . اون همینطور حرف می زد و منم با حرفاش دلم شکسته بود بدجور و کنترل اشکامو نداشتم .بابا هم نبود که ازم جانبداری کنه برا همین لالمونی گرفتم .بعد رفتن اتابک مهلا هی می گفت که اهمیت نده ٬ من معذرت می خوام برا خاطر من باهات دعوا شد و . . . با همه اینکه ناراحت بودم و لی دوس نداشتم مهلا ناراحت باشه :« به ی شری که شام امشب و ناهار فردا رو هم تو بپزی اونوقت منم سعی می کنم بخندم » اونوقت با بالشت اونقدر کوبیدیم تو سر هم تا خسته شدیم .