147
عصر با مهلا رفتیم خونه پریسا بعضی از بچه هام بودن !می گفتن روز قبل فرهاد آزاد شده و وقتی رفتن دیدنش مادرش اجازه نداده! گفته حال و روز خوشی نداره ی وقت دیگه برن . آرش که تونسته بود فرهاد رو ببینه می گفت: زیادی ساکت بود وهیچی نمی گفت و سرو رو ش هم ورم کرده بود و . . .»با این حال قرار شد یکی دوروز دیگه بریم دیدنش .اینجا دیگه حسابی سوت و کور شده ! وحشتناک مامورای گارد تو خیابونا ریختن و عملا اجازه نفس کشیدن حتی به گنجشکا رو هم نمی دن .تنها شبها صدای الله اکبر می یاد و صبحا که بلند میشی می تونی شعارهای جوراجور رو درو دیوار ببینی همین !دایی هم استعفا داد والان تو خونه نشسته نه می ره شرکتش و نه می یاد بیرون ! خانواده مادری بدجور نگرانش هستن و می گن نباید اینکارو می کرد و من نمیدونم چرا هی دلم آشوب می زنه و منتظر خبرهای بدم !ترس بدجور تنمو می لرزونه ! خدا کنه هیچ اتفاقی پیش نیاد .بابا این روزا هی گوشزد می کنه که« جمعه آزمون هستشا ! سعی کن ذهنتودرگیر هیچی نکنی ٬ بهتره ی نیگاه کوچیک به درسات بندازی !» منم که منتظر تا همین حرفوبشنوم و مث بچه آدم برم بشینم پای درس ! والله واسه همین آرامش و درگیر نکردن ذهن هستش که ی ماهی میشه همه کتابا رو بستم و گذاشتم کناربرا عصبی نکردن بابا می رم تو اتاقمو ولو می شم رو تخت چند تا کتابم می ریزم دورو برم که آره یعنی دارم می خونم ! تا اینکه مهلا اومد وگفتش نمی خوای ناهار درست کنی ؟ « مگه نمی بینی دارم درس می خونم ! ی چیزی درست کن حالا قول میدم بعد آزمون اگه هنوزم اینا باشی جبران کنم » طفلی اونم ساکت میشه و می ره ومن عذاب وجدان گرفتم ٬ وقتی رفتم آشپزخونه صداشو شنیدم که با خودش هی زیر لبی به من فحش می داد :« دختره لوس ننر خجالتم نمی کشه! خدا میدونه گیر چه ننه مرده ای بیفته و . . . » اونقدر خنده ام گرفته بود که حد نداشت « خیلی بیشعوری مهلا لطفا قورمه سبزی بپز چون چن وقته نخوردم » بعدم با هر چی سلاح سردی که تو آشپزخونه پیدا می شد به جون هم افتادیم آخرشم خودم ناهارو آماده کردم و اونم فاتحانه رجز می خوند ! بعد مدتها ی تماس از دوستای قدیمم داشتم مریم بود کلی این پا و اون پا کردن آخرش گفت :« امیر اردلان نامزد کرده و دو شب پیش جشنشون بود وبعدم کلی سرزنش کردن من که دیدی اینو هم پروندی ! تو ی گند اخلاق به تمام معنا هستی و . . .» عجب ! این آقام بالاخره ازدواج کرد یهو یاد اولین روزای آشناییم با امیر اردلان افتادم و روزهای بعد و بعد و بعدتر ش! وقتی واسه بابا گفتم باورش نمی شد می گفت چراآقای کامیار اطلاعی بهش نداده و چرا و چرا و چرا ! بعدم خودش باهاشون تماس گرفت و تبریک گفت و گله که چرا بی خبرمون گذاشتن !بعد تموم شدن حرفاش گفت :«روی حرف زدن باهاش رو نداشتم مردم تا حرفاش و نیش و کنایه هاشو شنیدم می بینی ! مردم بیکار نیستن که عمر و آیندشونو به پای انتظار واسه رسیدن به ی دختر لوس و دیوونه ای مث تو بذارن ! امیری که چن سال به پات نشست هم ازدواج کرد اونوقت تو هی دم از اعتقادات مزخرفت و راه بندونای دلت بزن !بعد میگی چرا من فلانم و فلان ! نذار فرزام هم مث امیر اردلان بشه اونوقت تویی که بازنده ای نه اونا می فهمی ؟» هیچی دیگه حسابی گند زده شد به اعصابم :« هی خودتون می بافین و می شکافین بابا امیر اردلان فقط ی دوست بود همین ! حالا این وسط اون دوستی رو به امید ازدواج دیده بود به من چی؟ مگه من چند سال عمر می کنم و چند بار فرصت دارم تا اون چیزی رو که خودم می خوام و دوست دارم برای داشتنش تلاش کنم ؟ غصه فرزام روهم نخورین منکه گفته بودم دیگه اعتراضی نمی کنم ولی اینو هم بدونین بخواد همینطور پیش بره تضمینی برا روزای نیومده نیستم ها ! مونده امیر اردلان هم نبودم که اگه بودم مطمعن باشین در اونصورت الان وضع فرق می کرد » بعدم همونجا با امیر اردلان تماس گرفتم تا بهش تبریک بگم .حالم بهم می خوره از هر چی مرده ! اوقم می گیره وقتی این کثافت بازیا رومی بینم ای خدا بیشعور مثلا زن گرفته ها چن روزم از نامزدیش نمی گذره ولی با شنیدن صدام انگار دنیا رو داده باشن بهش ی قربون صدقه ای می رفت که شوکه شده بودم .انگار نه انگار که . . .می گفت :« روزگاره دیگه ! من هنوزم به امید تو نشسته بودم ولی خب نمی تونستم ناراحتی پدرمو ببینم و . . .ژامی دنیا خیلی کوچیه من به دلم و خواسته هاش اعتقاد دارم و میدونم ی روز سرنوشتم با تو گره می خوره !!!!و . . . » اونقدر چندشم شده بوداز حرفاش که به بابا گفتم :« نه خداییش خودتون بگین ی مرد اینقدر ارزششو داره که واسش منتظر بمونی ؟ اینقدر می ارزه که روزاتو به شبهاش گره بزنی ؟ همه همینطورن مث همین امیر اردلان ! حتی فرزام !مرتیکه فلان زن گرفته باز میگه اگه تو هم باشی دیگه هیچی کم ندارم دیگه . . .بابا رو توبهت خودش گذاشتم و رفتم باز زیر دوش آب سرد !