148
این روزا بدجور استرس دارم و هر کارم می کنم که خودمو آروم کنم بازم تاثیری نداره این وسط منبر رفتن های بابا هم بدجور به این استرس دامن می زنه ! :« چی چی رو میگی مهم نیست ؟ کنکور آزاد که بچه دبستانی رو هم بفرستی قبول میشه خانم ! اونجا جایی برا محک زدن نیست ! رتبه ای که تو سراسری کسب کنی نشون میده که چقدر بارت هست و . . .» و آخر همه این حرفا هم باسر تکون دادن من و اوهوم و اوهوم تموم میشه ! خدا به دادم برسه با این درس خوندنایی که هیچ امیدی به کسب ی رتبه حداقل قابل تامل رو هم ندارم ! مونا جون از وقتی فهمید امیر اردلان ازدواج کرده زبونش ی متر دیگه هم بلندتر شده و هر جور دو س داره مزحکه ام می کنه :« خوشم اومد یکی پیدا شد حالتو گرفت ! تو فک کردی دختر خان قاجاری که پسر مردمو تا هر وقت دلت خواست دنبال خودت بکشی و آخرشم فیس بیای و بگی نه !» این روزا همچین حال درس درمونی ندارم این وسط حرفای مونا هم بدجور اذیتم می کرد :« مافقط دوست بودیم این قضیه خواستگاری هم قبل دوباره اومدن مهرداد بود همون موقع هم من نگفته بودم که آره می خوامت که بعد بزنم زیرش ! درست که نه ی درست و حسابی هم نگفته بودم ولی با برگشتن مهرداد دیگه ورق برگشت می فهمی ؟ انتخاب بین این دوتا کار خیلی خیلی ساده ای بود من مهرداد رو با همه خیانتش و همه بی معرفتیش ترجیح میدادم به اون که هر چقدرم وفادار باشه و . . . فقط و فقط برا اینکه هنوز عاشق مهرداد بودم ! از اون گذشته الان که فکر می کنم می بینم هیچ تاسفی واسه این تصمیمم ندارم وخدا رو شکر می کنم که بهش جواب ندادم من اوقم می گیره مرتیکه زنش بغلشه اونوقت به من میگه مطمعنم ی روز ما بهم می رسیم !!!!! وقاحت تا این حد ! ادم با ی همچین شوهری خیلیه که دوروزه دق نکنه ! » مونا لال مونی نداشت و هی راه به راه اذیتم می کرد منم خیلی وقیحانه :« مونا دهنتو نبندی خودم ی مشت می زنم مجبور شی بری دندون بکاری ! میشه گمشی بری خونه خودتون ؟ اینقدرم موجب بهم زدن آرامش ما نشی !!!» اون لحظه خیلی عصبی بودم که ی همچین حرفی رو زدم مونا چشاش خیس شده بود و لباش می پرید :« با من بودی ؟؟؟» بعدم خیلی سریع بچه هارو بغل گرفت و رفت ! دروغ نباشه همون لحظه مث سگ از خودم بدم اومد ومونده بودم چی کار کنم مهلا هر کار کرد مونا نره ولی اون گوش نکرد و با گریه رفت خونه خودشون .من خیس عرق شده بودم از حد عصبانیت و همینطور خجالت حرفی که به مونا گفته بودم ! مهلا گیر داد به من که خیلی بیشعوری و نباید اینطور باهاش حرف می زدی بعدم هی اصرار که خودت برو از دلش در بیار و معذرت خواهی کن ! نمیدونم چه مرگم شده بود از ی طرف دلم به حال مونا سوخت و خجالت زده بودم از ی طرفم دوست نداشتم غرورمو زیر پا بذارم اونم واسه مونا ! ولی به مهلا گفتم :« جون من اگه بابا بفهمه من ی همچین حرفی زدم واویلاست از اون بدتر اتابک بیچارم می کنه ! تو بیا این وسط نقش واسطه رو داشته باش برو ی جوری بیارش بعد سعی کن مثلا مارو آشتی بدی » بالاخره مهلا رفت و با هزار ترفند مونا رو برگردوند خداییش نمیدونستم چی کار کنم ی دلم می گفت برو بغلش بگیر بگو غلط کردم شیطان در من نفوذ کرده بود و . . . ی دلمم می گفت خره الان کوتاه بیای تا عمر داری باید بهش سواری بدی .همینطور ساکت بودیم که مونا گفتش :« مث اینکه قراره ی میمون بی ریخت ازم عذر خواهی کنه ! درسته ؟» مهلا هم هی می گفت « مگه نگفتی برو بیارش ازش معذرت خواهی کنم ؟ زود دیگه » ای خدا چنان دوس داشتم این مهلا رو بزنم که حد نداشت بیشعور مثلا قرار بود نقش بازی کنه مثلا قرار بود ی جور سرتهشو هم بیاره تا من مجبور نشم غرور بشکونم خاک بر سر بیشعورش کنن ! « کی من ؟ من غلط بکنم ! من کی گفتم ازش معذرت خواهی می کنم ؟ فقط گفتم برو بهش بگو حالا زیاد ناراحت نباشه و حرص نخوره برا پوستش خوب نیست » آخرشم یکی من بگو یکی مونا ی جورایی بدون معذرت خواهی کردن با هم آشتی کردیم و ی نفس راحت کشیدم هر چند مطمعنم تا این مونا تا تلافی نکنه ساکت نمیشه و من از الان تو این فکرم که می خواد چه بلایی ایندفعه سرم بیاره