اصن فک نمی کردم روزی رو که اینهمه براش استرس داشتم رو گذرونده باشم بی اینکه اتفاق خاصی بیفته ! اتفاقا بابا خودش بیشتر از من استرس داشت قبل رفتن هی می گفت« وسایلتو چک کن ! فقط سه تا قلم خودکار بردار چیز اضافه ای نبری با خودت ! اون دستبند سبزتو هم باز کنش فعلا ، دردسر میشه ی وقتی و . . . » خودش هم باهام اومد یاد اولین باری که کنکور دادم افتادم  مامان هم بود و هر دو اونقدر صبر کرده بودن تا من از حوزه بیام بیرون .وقتی ازش جدا شدم  یهو یادش اومد که دستبندمو باز نکردم و با کلی دادو بیداد بازش کرد :« مث این بچه دبستانیها می مونی هزار بار ی چیزی رو باید بهت یاد آوری کنم » هیچی دیگه رفتم نشستم سرجامو مث بچه ادم سوالامو جوا ب دادم اونایی رو که میدونستم جواب میدادم و اونایی رو هم که نمیدونستم خیلی راحت ازشون می گذشتم !حوصله اینکه خودمو درگیرشون کنم رو نداشتم زور زدن الکی هم فایده ای نداشت .یکی دوساعت اخر رو عملا مگس می پروندم و منتظر بودم تا زودی تموم بشه .وقتی اومدم بیرون بابا هنوز اونجا بود و سیگار دود می کرد تا چشش به من افتاد « خب چطور بود ؟ »ی امیدواری ناباورانه بهش دادم واونم ی چش و ابرویی بالا انداخت « می بینیم ».برگشتنی ی دستفروش رو دیدم که چن تا لاک پشت هم داشت یاد اون لاکی کوچیک افتادم که توباغ گمش کردم برا همین یکی دیگه خریدم و بابا هم هی غر می زد که « کاشکی بیشتر  از اینکه فکر عروسک بازی و حیوون باشی به آینده ات توجه کنی اینقدر خون به جگرمون نکنی » « آینده یعنی فرزام دیگه آره ؟ » اونم دیگه هیچ حرفی نزد و تا خونه همش ساکت بود . دایی از نیمه شب پری شب که گرفتنش هنوز خبری ازش نداریم !کار زندایی شده مدام اینور و اونور رفتن و رو انداختن به . . . تا ی خبری ازش بگیره ولی هیچ کی جوابگو نیست .تنها کسی که خوشبینه باباست میگه « دوروز دیگه خودشون آزادش می کنن ، دستمال آخوند بودن همین بدبختیا رو هم داره دیگه باید پیه هر چی کثافتشونو به تن خودت بمالی !!!» مهلام رفته خونه خودشون و من تنها موندم . فکر دایی ی لحظه ام راحتم نمی ذاره و این وسط بابا هم شده مث بچه ها هی دم به دقیقه بهونه مامان رو می گیره از قرار معلوم داره زمینه سازی می کنه تا بره پیشش .امشبم بعد مدتها رفتم سراغ ایمیلم باز از فرزام کلی عکس و چرت و پرت داشتم بی شرف با چن تا دختر بلوند هم عکس گرفته بود و گفته بود :«  به نظرت بودن با کدومشون می تونه دوری تورو واسم قابل تحمل تر کنه » ( !!!!!!! ) نمیدونم چرا ی لحظه حس حسادتم اوج گرفت برای خودم هم این حسم قابل درک نبود اینقد گشتم توعکسام تا یکی دو تا از عکسای گروهی رو براش سند کردم و گفتم :« اینکه عمرا کسی بتونه جای من باشه ! هر جور دوس داری می تونی سر خودتو گرم کنی ! به نظر تو چی ؟ من با کدوم یکی از اینا می تونم روزای خوبی رو داشته باشم ؟!» سه ساعت بعدش تماس گرفت و از همون اول شروع کردبه داد و بیداد و فحش دادن مردم از خنده و به دل درد افتاده بودم واین بیشتر عصبیش می کرد :« خیلی کثافتی ژامی ،حقشه ی دل سیر کتک بخوری تا بفهمی نباید با غرور ی مرد بازی کنی و . . .» هیچی دیگه بعد کلی بد و بیراه گفتن اخرش گفت « میدونی تو خیلی خیلی خوشبختی و من به این خوشبختی تو حسادتم میشه » « چطور ؟» « آخه اونی رو که دوستش داری خیلی خیلی خیلی بیشتر از اونی که تو دوسش داری دوستت داره و هر لحظه به یادته ،واین یعنی اوج سعادت تو » عجب! :« اونوقت تو چرا فک می کنی اینی که دوسش دارم تو باشی ها ؟ تو اون عکسا رو خوب نیگا کن ببین می تونی حدس بزنی من کدومشونو خیلی خیلی دوس دارم ؟! » خوشم می اد حرص به تنش می ندازم ، خوشم می اد عصبی و دیوونه اش می کنم و خوشم می اد از اینکه بیچاره حرفامو باورش میشه و خونش به جوش می اد.تو گیرو دار جر و بحث با فرزام بودم که صدا بابا بلند شد :« چتونه باز شما ؟ هنوزم سرجنگ دارین ، کی می خواین بزرگ بشین و دست از مسخره بازیهای بچگیتون بردارین ؟!!!» بعدم گوشی رو از من گرفت و با فرزام صحبت کرد « عمو تو هنوز بزرگ نشدی چرا ؟ اونوقت توقع داری من بچمو بسپرم دست تو ؟ و . . .  دیگه هم صبر نکردم ببینم چی می گن و رفتم نشستم پای تلویزیون .ی وقتی اومد روبه روم نشست و گفت « بهتره منطقی باشی ! این بچه بازیای تورو ی دختر شونزده ساله هم نداره ! فکر نمی کنی ی همچین شوخی با ی مرد می تونه اونو ازت دلزده کنه ؟ این شوخیا مال قبل از این اتفاقات بود الان دیگه بهتره آدم باشی و نسنجیده حرف نزنی و رفتارتو درست کنی » ( !!!!!! ) خب من چی باید می گفتم ؟ مطمعنا هر چی هم بگم باز همون حرفای همیشگیه و منم دیگه حوصله بحث رو نداشتم .اعصاب بابام حسابی قاراشمیش هست و نمی خوامم که از این بدتر بشه فقط گفتم آره شما درس می گین و سعی می کنم .همین ! ولی اون دیگه ساکت نشد و نشست هی از روابط و توقعات زن و مرد از همدیگه سخنرانی کرد و من حسابی کلافه شده بودم و جرا ت اینکه پا شم برم اتاقم رو هم نداتشم .