عصر با بچه ها رفتیم دیدن فرهاد ! با اینکه تقریبا ی هفته ای از آزاد شدنش می گذره ولی هنوز صورتش ورم داره وقتی پشتشو نشونمون داد آیییییییی کبودکبود بود ! می گفت مث سگ می زدن بی شرفا و براشون مهم نبود چرا و با چه وسیله ای انگاری همه عقده ها و مشکلات خانوادگیشون رو هم می خواستن با این بهونه فرو کش کنن ! حرفایی که می زد تکون دهنده بود به قول خودش این کتکا مال کسایی بود که فقط تو تظاهرات گرفته بودنشون وای به حال اونایی که ی کاره ای بوده باشن و قلمی چرخونده باشن !!! با دیدن بدن سیاه فرهاد حالم بد شد و وحشتناک بالا آوردم پریسا هم مث من شده بود این وسط پروانه بیشعور انگار نه انگار تازه موشکافانه بررسی می کرد و می گفت :« فرهاد به نظرم با سنگ کوبیدن رو پشتت درسته ؟ یا اینکه به نظر می یاد قاشق داغ کرده باشن » خیلی خله این دختره ! بگذریم من یکی که زیاد طاقت نیاوردم و زود ازشون جدا شدم با آیلین رفتیم خیابونگردی ازبس جاده ناهار خورانو بالا و پایین کردیم که آخرشم گیر افسر راهنمایی افتادم و برارد کردن چراغ قرمز جریمه شدم بعدم هی چپ چپ به دستبند سبزم نیگا می کرد گفتم :« خجالت نکشین اگه اینم جریمه داره و تو حیطه وظایف شماست بنویسین !» یهو ماموره زد زیر خنده و گفت :« جریمه که نداره ولی اگه پاداش داشت مطمئنا بزرگترینشو بهت میدادم » « خب حداقل برا همین پاداشم که شده اون جریمه رو نمی نوشتین » « نشد دیگه ! یکی رو بخشیدم باید برا کمر بند هم جریمه بشی که اینو میذارم به حساب پاداش بهتره بری و زیاد مزه نریزی والله همینو هم می نویسمش !» مرتیکه دیوونه همچین خورد تو ذوقم که حد نداشت و مسخره بازی آیلین هم اعصابمو خورد کرده بود:« بهش بگو ی ماچ میدم بهت بخدا قول میدم همون قبلی رو هم پاره کنه » این حرف آیلین که تقریبا بلند هم گفت رو اون مامور شنید و چشاش شد چارتا٬ مردم از خجالت وپا گذاشتم رو گازو فرار.ولی انگاری بدش هم نیومده بود مردک پشت سر برامون ی ماچ هوایی هم فرستاد و من حسابی از خنده روده بر شدم و مجبور شدم ی گوشه نیگه دارم تا بتونم خودمو کنترل کنم و آیلین هم هی می گفت :« جون من برگرد پسر به این جذابی » اونقدر گفت و گفت تا دیوونم کردولی مث اینکه بدجور خودش دوست داشت با یارو رفیق بشه برا همین وقتی رفتیم کافی به ی بهونه ای ماشینو گرفت ومنم نتونستم نه بگم و اون رفت ! نیم ساعت بعدش برگشت سرخ سرخ بود و هی یارو رو فحش می داد .بقیه بچه هام اومده بودن و هی ازش می پرسیدن جریان بوده اونم بعد کلی فحش دادن به اون ماموره گفت :« مرتیکه آشغال  بعد کلی بوق زدن و توجهشو جلب کردن اونوقت اومد طرفم من غرورمو گذاشتم زیر پا می گم هی یارو می خوام باهات دوست بشم و اینا مرتیکه برداشته میگه من فک کردم اون خانمی که ی ساعت پیش باهاتون بود اومده عذر! من خیلی کار دارم و رفت » وای خدا از بس خندیدم که دل و رودم داشت می ریخت بیرون و آیلین اونقدر عصبی بود که حالا به من فحش می داد و پروانه هم جانب اونو می گرفت .محسنم می گفت « بابا این ژامی مهره مار داره خب وقتی می رین مخ زنی اینو هم با خودتون می برین همین میشه دیگه » اولش که به شوخی و چرت و پرت گذشت ولی بعدش بدجور حس بدی بهم دست داد نیش و کنایه های پروانه و آیلین اذیتم می کرد برا همینم بلند شدم تا برگردم خونه که یهو فریبرز و خواهرش آفاق اومدن و منهم بالجبار برا اینکه ناراحت نشن و بهشون بر نخوره دوباره نشستم تا چن مین بعدش برم که  پروانه نیش اخرشو هم زد :« خب برو دیگه الان بابا جونت باز دلواپست میشه که شب بیرون موندی ! اونوقت محسن میگه چرااینو باخودتون می برین ٬ این خودش ی مارمولکیه که دومی نداره میگی نه ببین چطور نشست سر جاش » حسابی اعصابم خورد شد ونمیدونستم چی جوابش بدم فقط همه خشممو تو چشاش ریختم گفتم بهتره لال شه زیاد ویز ویز نکنه ! ی ده مینی بودم باهاشون و بعدم برگشتم خونه ولی همش حرفای پروانه و اذیتهاش بدجور رژه می ر فت رو اعصابم .بابا زیاد بهونه می گیره و هی مث بچه ها اذیتم می کنه که بلند شو تو برو پیش سیا بذا مامانت برگرده ! خودم بدجور دلتنگ مامان شدم و ی جورایی نظم زندگیمونم ریخته بهم از وقتی مهلا رفته ظرفا همینطور رو هم تلنبار میشه تا اینکه صدا بابا در می یاد ومجبور می شم برم بشو رمشون ولی بازم حوصله نمی کنم و ی چن تا تیکه رو میذارم برا بعد واینجاست که طفلی بابا خودش پیشبند می بنده ومی شورتشون :« مردم بچه بزرگ کردن ما هم بزرگ کردیم ! مردم دختر دارن ماهم داریم فقط زبون داره هفت متر غرور داره هشت من ٬لوس بازی داره خروار خروار٬ حالا خوبه نه قیافه داره و نه چیزی بارش هست » اینجا خنده هر دومون بلند میشه و من می رم از پشت بغلش می گیرم:« بخدا بهترین بابای دنیایی شما دوستتون دارم خیلی » اونم یهو بر می گرده و با ی لحن دلسوزانه ای :« جون من ی زنگ بزن مامانت از همین لوس بازیهاتو برا اونم بریز بگو دلت تنگ شده و اینا اصن بگو بابا مریض شده بذا برگرده » بعدم اینقد گفت و گفت و خودش شماره گرفت و گوشی رو داد دستم .مونده بودم چی کار کنم مجبور شدم همه حرفایی رو که گفت رو واسه مامان بگم و طفلی مامان هم هی آه می کشید که چی شده مگه ؟ ببین دوروز نبودما چی کارش کردی ؟ شام و ناهار مونده که ندادی بهش و . . . حسابی دیگه حرصی شده بودم ولی هیچی نگفتم و بابا هم هی ریز ریز می خندید .ولی خداییش مامان بدجور دلواپس شده بود و وقتی هم گفتم الان بابا حالش خوب نیست و خوابیده بیشتر ناراحت شد . ی جورایی هم عذاب وجدان داشتم برادروغم ولی خب مجبورم کرده بودنامرد نمیدونستم چی کار کنم . بعد شام وقتی بابا نشست پا تلویزیون رفتم اتاقمو و دوباره با مامان تماس گرفتم و همه چی رو بهش گفتم و هزار بار التماس که ی وقتی به رو بابا نزنه. مامان انگاری قند تو دلش آب کرده باشن ی نفس راحت کشید و گفت همین چن روزه رو هم ی جور سرشو گرم کن سیا امتحانش تموم شه بر می گردم و بعدم کلی قربون صدقه شوهر رفت و هزار تا امرو نهی که ی وقتی اینکارو نکنی ٬ اون کارو نکنی و . . .خدا کنه زودی برگرده و دوباره روزامونعادی بشه و این جو خفه و سنگین خونه هم برداشته بشه .