نیم ساعت پیش بابا باهام تماس گرفت . اونی که ب هق هق های من توجهی نداشت ، اونی که ی بار هم تو این  چند وقته تماسهای منو جواب نمی داد ، اونی که می گفت اینجا بمونم تا آدم بشم ،اینجا بمونم تا اون چشش نیفته تو چشم تا برخلاف میلش دستش روم بلند بشه ! کلی قربون صدقه من رفت . کلی معذرت خواست که  گذاشته اینقدر  رفتارش آزارم بده . یه دل سیر گریه کردم « من خیلی دوستت دارم » اگه می دونستم اینقدر نوشته هام روش تاثیر داره زودتر از اینها حرفامو واسش می نوشتم . سیا  یکی از دوستای دوران نوجونیشو  دیروزدیده بود و امروز ناهار دعوتش کرده بود . پسر خوبی بود و من خوشحالم که سیا هم از این تنهایی در اومده  اون با دوستای من میونه خوبی نداره  یعنی ی جورایی اونا رو مزخرف می دونه بخصوص کامیار و پریسا که اصلا چش نداره ببینتشون . ولی بازم امروز خیلی رو اعصاب من راه رفت . نمی دونم چرا اینطوری شده  مدام ب پوشش من گیر می داد و اخرش مجبور شدم لباس عوض کنم این روزا خیلی عوض شده و من تو درک این رفتارش موندم . الانم با مهدی رفته بیرون می دونم که بیاد باز هم ی بحث درست وحسابی داریم  . هرچند طفلی اون چیزی نمی گه  و مثل همیشه این منم که شروع می کنم . مهم نیست . ولی خب سعی می کنم خوشحالی امشبمو با بحث با اون از بین نبرم .