دیروز عصر تولد مهنازبود .مونده بودم کادو چی بگیرم زیادبا سلیقه اش آشنا نیستم و خودش رو هم خیلی نیست که می شناسم از بچه های تاتر هستش و به واسطه پریسا باهاش آشناشدم ! صبح با مونا جون رفتم خرید و بعد کلی چرخیدن آخرش ی ست مامان از این جینگولکیا واسش گرفتم .اونقده  خوشم اومده بود که  لنگشو واسه خودمم گرفتم  مونا هم اذیت می کرد :« اخه این حلب پاره ها چیه شماها استفاده می کنین ؟ می شد پولشو بدی ی تیکه کوچیک طلا بگیری » بعدم رو دادن پولش اینقده چونه زد که اعصابم خورد شد متنفرم از چونه زدن بخصوص اینکه فروشنده مرد باشه ! به نظرم زنایی که واسه کم کردن ی هزار تومنی از خریدشون فک می زنن ی جورایی شخصیتشونو زیر سوال می برن ! آخرشم عصبی شدم و پولو گذاشتم رو میز دست مونارو کشیدم و بردم بیرون :« آخه هزار تومن ارزششو داره با ی مرد فک بزنی و اونم هی ویز بزنه و خوش خوشانش بشه ؟!!» مونا  خیلی بدش اومده بود از این حرکت من همونجا ازم جدا شد و بهونه کرد که می خواد بره خونه مامانش .ظهر امیر محمد اومد می خواست ماشینو دوساعتی بهش بدم می گفت ماشینشو تو جاده گرفتن و دوروزه تو پارکینگ جا خوش کرده .این بردو دیگه هم ازش خبری نشد بابا هم می گفت باید بره جایی و ماشینشو لازم داره برا همین زنگ زدم تا پریسا بیاد دنبالم .وقتی اومدن همزمان شده بود با رفتن بابا٬ پریسا با پروانه بودن .بابا ی جورایی خاصی پروانه رو نیگا می کرد و بعدشم ی نیگا حواله من ! یهو ته دلم خالی شد از اون نگاه هایی بود که کلی حرف داشته باشن و . . . جشن بدی نبود ولی حس خوبی نداشتم اون نگاه بابا بدجور فکرو ذکرمو مشغول کرده بود ٬ی گوشه نشسته بودم و بقیه رو تماشا می کردم !گذشت تا برگشتم خونه .بعد شام نشستم پا نت که بابا اومد می خواست با هم حرف بزنیم .از این ورو اونور شروع کرد تا اینکه آخرش گفت :« این دختره چی چی بود اسمش ؟ همینکه عصر با پریسا بود ؟ چن وقته می شناسیش ؟ کجا آشناشدی باهاش ؟ و . . .» گفتم اون نگاه همچین معمولی هم نبودا بفرما . « پروانه ٬ چطور؟ منظورتون چیه ؟ » « نگو که نمی فهمی منظورم چیه ؟ بهتره تو انتخاب دوستات تجدید نظر کنی ! اون چه وضع ریختش بود ؟ چرا اینقدر جلف ؟ اصن برازنده ی دخترخانواده دار نیست !این خانم اونقدر شعور اجتماعی نداره با من که سن پدرشم مث دوس پسراش احوال پرسی نکنه ! و . . . و . . . » ی جواریی بهم برخورد و موضع گرفتم :« یعنی چی اونوقت ؟ شما دارین منو زیر سوال می برین ؟ بعدشم خب می خواستیم بریم مهمونی دیگه انتظار داشتین سرو وضعش چطور باشه ؟ » « تو یا نمی فهمی من چی می گم یا می فهمی خودتو می زنی به نفهمی !! به هر حال اینقدر سطحی نباش به قول مامانت ی زن مردا رو بهتر کنکاش می کنه و می شناسه و ی مرد هم همینطور زنا رو ! بازم متوجه نشدی من چی گفتم ؟» مونده بودم چی جواب بدم .دیگه هیچی نگفتم و بابا شروع کرد به سخنرانی و آخرشم با این جمله حرفاشو تموم کرد :« ادمو با دوستاش می شناسن ! سعی کن رابطه ات رو کمتر و کمتر کنی ! حالا ببین من کی گفتم بهت .نمی خوام ی بار دیگه این حرفا تکرار بشه » ( !!!!! ) هنوزم گیجم چرا بابا دست گذاشت رو پروانه ! با اینکه هیچ وقت حتی در مورد پسرا اینطور موضع نمی گرفت ! راستش ی جورایی هم بهش حق می دم پروانه حتی تو وقاحت گفتار و رفتار از پسرا هم پیشی گرفته و خیلی وقتا با خودم می گفتم کاش هیچ وقت باهاش آشنا نمی شدم ولی خب خیلی وقتام از این وقاحتش خوشم می یومد از تیکه هایی که می گفت و مزه هایی که می پروند .کارایی می کنه که من حتی ی هزارمشم جرات انجام دادنشونو ندارم .در کل جذب همین تفاوتهاش شدم . ولی خب من چطور می تونم یهو بذارمش کنار در صورتیکه همه دوستامون مشترکن و بیشتر جمع ها هم هست ! واسطه آشنایی ما هم همین انجمن ادبی بود و تلپ شدنای بعدش تو کافی که باعثش کامیار بود تا الانکه که دیگه شده پاتوق وهمه به هر بهونه ای اونجا جمع می شن . مامان هم ی بار همین اخطارو در مورد پروانه داد! اینم شد دومیش !اه اعصابم حسابی خط خطی شد. بابا یکی نیست بگه قرار نیست که با هر کی دوست شدی رو رفتارو شخصیتت تاثیر بذاره ! قرار نیست همش تو پیله خودت باشی و مدام دنبال اونایی باشی که مث خودتن و چیزی براگفتن و شنیدن نداشته باشی !!! ای بابا اینم شد ی دردسر دیگه مطمعنا بابا مم بعد بیشتر حساسیت نشون میده و من نمیدونم چی کار کنم .