153
دیشب مامان و سیا برگشتن !سیا هنوز دستش تو گچه وباید ی چن روز دیگه هم تحمل کنه !از اومدنشون خیلی خیلی خوشحال شدم حالا دیگه از دست نق نق و غر زدنهای بابا و از اون مهمتر از ظرف شستن خلاص می شدم .دیشب تا خود صبح با سیا می حرفیدم ی چن تا عکس تازه از سحر اورده بود و نشونم می داد وحتی مامان رو هم برده بود دیدن سحر. مامان که فعلا چیزی نمی گه البته فک کنم از ترس باباست که باز گیر بده هنوز سیا بچه اس و باید درسش تموم بشه !به سیا گفتم :« تو خجالت نمی کشی من از تو بزرگترم و فعلا حرف ازدواج مزدواج رو نزنی » بیشعور نه گذاشت وبرداشت گفت :« چرت نگو بابا تو که بسته شدی به ریش فرزام بیچاره ! » اینقدر حرصم گرفت که حد نداشت کوبیدم رو دستش و دادش رفت هوا . حالا مونده بودم چی کار کنم فورادرو بستم و اینقدر قربون صدقه اش رفتم تا ی وقتی صداش بلندتر نشه و مامان بیاد !خیلی دلم بهش سوخت ولی دلمم خنک شد !حقش بود .ی کم با هم تو نت چرخیدیدم و بعدم اون همونجا خوابش برد و من دلم نیومد بیدارش کنم بره اتاق خودش .نزدیکیای ظهر تازه از خواب بلند شدم که دیدم خاله گیسو هم اومده و تا چشش به من افتاد ی عروس خانمی راه انداخت که بیاو تماشا بعدم گله کرد :« یعنی ما غریبه بودیم ؟ خب می گفتین نامزد کردین ما هم خوشحال می شدیم و . . .» ایندفعه دیگه شدم برج زهر مار چنان داغ کردم که اون سرش نا پیدا « کی ی همچین حرفی رو گفته ؟هر کی گفته توهم زده خاله جون من حالا حالا ها قصد ازدواج ندارم » مامان هی چش و ابرو کج می کرد و چش غره می رفت دیگه فهمیدم کار کار خودشه و بیشتر عصبی شدم « ای بابا خب چرا دروغ می گین تا خاله باورش بشه ؟!» ی جنگ لفظی راه افتاد که اوووووووو .بعد رفتن خاله مامان آوار شد رو سرم که « چرا اینقدر بچه بازی در می یاری ! درست نبود اینطور حرف بزنی و . . . »گفت و گفت و گفت.هی گفتم ساکت شم چیزی نگم تا اونم ولم کنه ولی ول نکن نبود « بابات گفته بهشون بگم تا ی وقتی باز پای خواستگار باز نشه تو این خونه » (!!!!!!) که اینطور ! « بابا مث اینکه خیلی ( سانسور )» اینجا مامان عصبی شد و هر چی دوس داشت بارم کرد و بعدم گفت همینه که می بینی مث اینکه یادت رفته گفتی دیگه هیچ اعتراضی نمی کنم یادت نیست ؟ دیگه حسابی اشکم دراومده بود :« من ی غلطی کردم اونم واسه این گفتم که فعلا دست از سرم بردارن ! مامان بخدا فرزام ایران برگرد نیست حالا ببین من کی گفتم اینو ! از اون گذشته برفرضم برگرده که رفت تا سه سال دیگه ٬ اونوقت این چه انتظاریه که من باید به پاش بشینم ؟ از کجا معلوم وقتی برگشت دلش پیشم باشه باز ؟ اون موقع بابا چه جوابی واسه دل منو احساساتم داره ؟ » من بلند بلند حرفامو می گفتم و مامان هی سرو صدا راه انداخته بود که« صداتوبیار پایین الانه از راه برسه باز دوباره دعوا میشه ها ! باز دوباره سیلی می خوری ! » « اینقدر نترسونین منو از سیلی های بابا .بذا هر چقدر دوست داره بزنه ! بخدا هر کی بیاد بهم بگه که آره شنیدم نامزد شدی و اینا باور کنین می گم دروغه ! مامان بابام دروغ گفتن هیچ خبری نیست! پس لطفا خودتونو بیشتر از این مزحکه نکنین. » بعدم نشستم پای نت و اصن به حرفاش محل ندادم اونم هی می رفت و می یومد هی ی چیز دیگه می گفت ویزویزای سیا هم این وسط چاشنیش شده بود و من از ی طرف عصبی از حرفای مامان و از ی طرف مرده بودم از خنده حرفای سیا .دیوونه شده بودم اخرش اعصابم وحشتناک خط خطی شد:« اصن می دونین چیه ؟ من یکی دیگه رودوس دارم !برا همینم نمی تونم فرزامو بپذیرم » مامان حاج و واج واستاده بودو منو برو بر نیگا می کرد ٬سیا هم افتاده بود رو زمین ریسه می رفت منم بهونه خوبی دستم اومدو حاضر شدم تا برم بیرون که سیا هم پیله شد و با هم رفتیم .ی کم توخیابون چرخ زدیم بعدم رفتیم ساری تا آب و هوای دریا به صورتمون بخوره !سیا هی می پرسید که واقعا کس دیگه ای رو دوست داری ؟ منم می گفتم آره و اون هی سوال پیچم می کرد که کی هست و چی کاره اس و کجا باهاش آشنا شدی ؟ خیلی خونسرد گفتم «ی بنده خدا کم کسی نیست برا خودش ٬ تو نت باهاش آشنا شدم ! »طفلی دهنش باز موند و دیگه ساکت شد و هیچی نگفت از وقتی هم برگشتیم مامان ی جورایی باهام قهره انگار ٬هر چی می گم سربالا جواب میده و به قول سیا منتظر روزای بعد باش که اگه بابا بفهمه چه آشوبی به پا کنه ! منم بی خیال بی خیال شدم اصن برام مهم نیست ولی خداییش همینطوری مث خر گیر کردم تو گل حالا بیا و مامان رو قانع کن که اصن هیچی نیست و کسی رو دوست ندارم ! ی گ و ه ی خوردم و حرفی زدم حالا برا لجبازی هم شده حداقل چن روز دوس دارم حسابی برم رو اعصابشون تا دیگه هی فرزام فرزام نکنن ! تصور اینکه فرزام این خبرو بشنوه حسابی دلمو خنک می کنه و مصمم می شم برا ادامه دادن این بازی ! مگه نه اینکه اونا منو دارن بازی می دن تو مثلا آینده نگری های مغرضانه شون !!!اووووووو چه روزایی خواهم داشت من !