154
گچ دست سیا رو هم باز کردن مث این بچه های دو ساله ذوق زده شده ! مامان این روزا وحشتناک حال و روزش بهم ریخته اس از وقتی جریان دایی رو فهمیده ی چشش اشک و یکی دیگه خون ! بابا گفته بود فعلا بهش چیزی نگیم ولی زندایی که سال به سال گذرش می یفته خونه ما یهو تلپ میشه و . . . بدبختی اینه وقتی مامان ناخوش باشه انگاری گرد مرگ پاشیدن تو خونه ، بابا رو که اصن نمیشه تحمل کرد دنبال بهونه می گرده تا فریادشو سر یکی خالی کنه وچون به لطف همکاری های سیا بهونه درست و حسابی دستش نمی یاد گیر میده به ظرفایی که تو سینک تلنبار شدن :« تو خجالت نمی کشی ؟ چطوره برم محمود بقال سرکوچه روبگم بیاد ظرفا رو بشوره آره؟ و . . .» به من بگن برا بیست نفر آشپزی کن ، بگن چن تا بچه تخس و شلوغ رو نگه دار و سرشونو گرم کن ولی نگن ظرف بشور مرگمه بخدا ! اینقده نفرت دارم که حد وحساب نداره ! برا ساکت شدن بابا ی چشمی گفتم و خودمو انداختم تو آشپزخونه . سیا بیشعور هم اومد دنبالم و هی اذیت می کرد .با حرص ظرفارو می شستم و سیا رو فحش بارون می کردم ولی بی شرف اصن به رو خودش نمی یاورد :« ژامی تا حالا کسی بهت گفته وقتی عصبی میشی با نمک تر میشی ؟ آدم دوس داره لپاتو گاز بگیره » بعدم یهو چنان گازی گرفت که دادم رفت هوا و اعصابم حسابی قاراشمیش شد اونقد افتادم دنبالش تا دستم بهش رسید و باکوبیدن چن تا مشت دلمو خنک کردم ولی ول کن نبود آشغال اینجور وقتا میدونه که اذیتم میشه بیشتر مزه می ریخت برا حرصی کردن من « خدابه داد فرزام برسه الهی بمیرم براش موندم چطور تصور کرده که می تونه تورو تحمل کنه و از پس نازو فیسای تو بربیاد یادم باشه بهش بزنگم بگم تا دیر نشده انصراف بده » منم که آمپرم زده بود بالا اصن فراموش کردم که بابا هم خونه اس داد کشیدم :« دوس دارم ی بار فقط ی بار دیگه اسم فرزام تو این خونه برده بشه اونوقت ببین چی کارت کنم .اصن فرزام گ و ه خورده که به خودش اجازه داده منوبنشونه تو دلش خر کی باشه ؟ و . . .» سیا چشاش شده بود چارتا از این طرز حرف زدنم و همینطور منو نیگا می کرد و یهو صدا بابا بلند شد « خوشم باشه خانم ! عجب ادبیات زیبایی داری ! شدی مث این خانمای فلان که تو " قلعه حسن " معرکه می گیرن !ی بار دیگه دهنتو باز کن ی ها کن ببین از بو گندش خفه نمی شی !. . .» من بدبخت از ترس زبونم بند اومده بود و بابا افتاده بود رو دور « د همینه دیگه وقتی می گم زیادی آزادت گذاشتم اونقدری که جنبشو نداری واسه همینه ! این اثر همون نشست و برخاستی که با پروانه خانم داری و . . .تو آدم بشو نیستی . ی جور دیگه باید باهات برخورد کرد از امروز بدون اطلاع من حق بیرون رفتن نداری ! ماشین تعطیل ، نت تعطیل ، و . . .» بعدم رفت تو اتاقمو مودم رو برداشت« فقط بفهمم که با کارت کانکت شدی ! متوجه شدی ؟ » منکه لال شده بودم و نمیدونستم چی بگم و مجبور شدم سوییچ رو هم تحویل بدم ! بابا که رفت ولو شدم رو تخت و بزن زیر گریه ! به قول سیا « شانس آوردی که کتک نخوردی ! تو خجالت نکشیدی اونطور حرف زدی ؟ دیگه نتونستم تحمل کنم و رو سرش داد کشیدم « برو گمشو تو هم دیگه مگس ! هی هیچ نمی گم بهت برا من زر زر می کنی » « راس میگه بابا ادبیات گفتاریت خیلی چندش اور شده.» یکی دوساعت بعد از اتاقم اومدم بیرون دیدم سیا همه ظرفا روشسته و داشت کف آشپزخونه رو تی می کشید ! ی لحظه پشیمون شدم از اینکه سرش داد کشیدم ولی اصن به رو خودم نیاوردم « ی کاری می کنی درس انجام بده باز من مجبور نشم همون کارو انجام بدم » بالاخره باهم آشتی کردیم و نشستیم وراجی تا اینکه بابا اومد . هی دل دل می کردم که برم عذر خواهی کنم تا اینکه خودش اومد کنارمون نشست و از اینورو اونور حرف زدن .آخرش گفتم معذرت می خوام و دیگه تکرار نمیشه ! ی نیگایی کرد و لی محل ندادو لحن صحبتشو عوض کرد ی جورایی که یعنی فقط مخاطبش سیا ست ! اعصابم خوردشده بود هیچی به اندازه بی محلی آزارم نمیده خودمو زدم به اون راه و هی لوس بازی در آوردم و هی لابه لا حرفاش مزه می پروندم که یهو گفتش :« فک نکن تونستی منو خرکنی !همه اون تحریما به شدت سرجا خودشون هستن !» همچین خورد تو ذوقم « منکه نگفتم برم بیرون یا ماشینو پس بدین فقط نت ! خواهش می کنم » هر چی من التماس بابا همچنان مصمم رو حرفش آخرش خسته شدم و بی خیال شدم .ولی مگه میشه ! نت نباشه انگاری ی چیزی کم دارم همش خداخدا می کردم بابا بره بیرون تا بتونم برم نت . سیا رو فرستادم تا واسم چن تا کارت بخره اونم هی همش مسخره بازی در می یاورد می گفت « داری قانون شکنی می کنی ! اگه بفهمه بدتر میشه ها » عصری که بدون دردسر تو نت چرخیدم ولی الان دیگه کلی این و پا کردم تا بیام اتاقم و بابام به خیال اینکه مودم نیست و کارت هم ندارم گفتش :« ی چن شب که بگیری زود بخوابی و جغد بازی در نیاری اونوقت عادت میشه و دعاشو به جونم می کنی » بعدم زد زیر خنده و منم هیچی نگفتم .بدبختی اینه هر لحظه امکان داره بیاد تو اتاق و دستم رو بشه .سیا میگه دراتاقمو بندم ولی اینم نمیشه ترس دارم از بودن تو اتاق در بسته ! آخه یکی نیست بگه مگه من بچه ام که ی همچین تنبیهاتی رو می ذارین ؟! ای بابا . . .