155
من نمیدونم تا کی باید تاوان دوست داشتن و عشق تو ٬ همینطور دوست داشتنم و عشقم رو پس بدم ! زیر خروار خروار خاک آروم گرفتی و من بعد ی سال هنوز آماج فحشا و لعن و نفرینای خانواده محترمت هستم .نه خداییش ظلم نیست ؟ به کدوم گناه ناکرده ؟ اونقدر روحم آزرده اس که قابل توصیف نیست ! بعد ناهار این و پا و اون پا می کردم بیام مزار تا اینکه بابا رفت و من آماده شدم .کلی ناز مامان رو کشیدم که اگه احیانا بابا خونه برگشت ی جور ماست مالیش کنه و تو غر غر های مامان زدم بیرون٬ ی دونه تاکسی هم پیدا نکردم و تو اون گرمای خفه کننده چلک چلک عرق می ریختم و تا اونجارو پیاده اومدم .تازه نشسته بودم رو مزار و ی پسر بچه هم اومد و آب ریخت رو سنگ و من با خنکای اون آب انگشتامو به رقص در آوردم . سنگ رو که شستم یهو دیدم یکی اومد کنارم نشست همین چشامون توهم گره خورد به شدت سرخ شد و تموم نفرت چشاشو ریخت تو دلم ! ومن شوکه شده بودم از دیدنش ! اگه اون دهنشو باز نمی کردو فحشم نمی داد شاید تا شب همینطور بهت زده همو نیگا می کردیم « دختره بیشعور کی به تو اجازه داده بیای اینجا ؟ فلان فلان شده ی بدشگون بچمو خوابوندی سینه قبرستون حالا اومدی اینجا چه غلطی بکنی ؟ و . . .سانسور . . . سانسور . . . سانسور »!!! من زبونم بند اومده بود نه از ترس که از بهت حرفایی که می شنیدم و اینهمه کینه و نفرت ! چشام پراشک شده بود و اختیار هیچ عکس العملی رو نداشتم واون همینطور ی بند فحشم می داد و تحقیر می کرد.و وقتی هم که سیلیش نشست رو صورتم بازم هیچی نگفتم و همینطور پراشک نیگاش می کردم .هر چی خواست گفت هر چی هم تا حالا نتونسته بود بگه رو هم گفت ومن دردی که سینمو می فشرد اجازه نمی داد تا لب باز کنم و جوابی بهش بدم !« تو ی بدقدم بیشتر نیستی ! اونقدر که می ترسم نحسی تو اون دنیام دست از سرش برنداره ! چی از این تیکه سنگ می خوای ؟ می خوای زنده اش کنه بکشونی تا . . . سانسور . .. سانسور . . . » شنیدن ی همیچن حرفای زشتی اونم از کسی که ی زمانی . . . هیچی بی خیال ! منی که با شنیدن ی " گمشو " از زبون سیا حسابی بهم می ریختم حالا آماج فحشایی بودم که حتی معنا خیلیهاشونو نمیدونستم و با همه دردی که داشتم٬ تو ذهنم درگیری بود برا کنکاش معناشون !!!! . وقتی ازش جدا شدم تنها چیزی که گفتم این بود :« هنوز برا من قابل احترامین و به صداقت و صراحت عشق خودمو مهرداد هیچ وقت به خودم این اجازه رو نمیدم بهتون بی احترامی کنم ! شماهیچ وقت نتونستی منو بپذیری وهیچ وقت نخواستین برا ی بارم شده از دید من و مهرداد به این خواستن نیگا کنین ! هر چی دوس داشتین بارم کردین مهم نیست میذارم به حساب کهولت سن و فقر ادب ولی انصافا این حق من نبود و نیست ! » .سرم به شدت به ویز ویز افتاده بود و کنترل اشکامو هم نداشتم . وقتی رسیدم خونه ی راست رفتم زیر دوش آب سرد اونقدر ایستادم تا مامان به زور منو آورد بیرون و کمک کرد لباسامو عوض کنم ! وقتی تو هق هق گریه هام همه چی رو واسش گفتم اونم ی سیلی چسبوند که چرا رفتی ؟ چرا اجازه دادی بهت توهین کنه ؟ چرا اینقدر خون به جگرمون می کنی ؟ وقتی بود کم نمی کشیدم از دستتون حالام نیست بازم همون . . .ومن مرور کردم از همون روز اولی که عشقت رو تو دلم نشوندم و بعدهایی که عشقم تو دلت نشست و بعدهایی که چه بدبختیهایی نکشیدیم واسه رسیدن بهم از دست بابا من و مادر تو ! تو بغل مامان خوابم برده بود و قتی بیدار شدم دیدم هنوز کنارم نشسته و داره آروم آروم گریه می کنه .دلم بدجور چنگ خورد و از خودم بدم اومد که چرا اصن براش تعریف کردم و چرا اونو تو درد خودم شریک کردم .مامان نشست حرف زدن و از ناگفته هایی که تو دلش بود و از دردایی که من واسش درست کردم و . . .بعدم مث همیشه همون حرف همیشگی :« اوج تکامل ی زن سی سالگیش هست! از همه لحاظ ! منتها تو تنها چیزی که تو این سیر تکامل بهش اجازه رشد ندادی همون تفکر و منطق هستش و تنها چیزی که بی هوا راه رو واسش باز گذاشتی زنانگی های مزخرفت و ی عشق پرتنش و خودخواهی هات ! » « خودتون می گین اوج تکامل سی سالگی ! پس با این حساب من هنوز کلی راه دارم بهم حق بدین ! شاید این زمان مانده از هر دو حالت به تکامل برسم درس می گم ؟» واینجا بود که مزه پرونی های سیا جو رو عوض کرد و ی خنده بی روح رو رو لب من و مامان نشوند « منکه بعید میدونم این تا سی سالگیش سیر نزولی تکامل رو داره نه سعودی ! بخدا میمون که میمونه سیر صعودی داشت تا شد آدم ولی تو همینطور هی پس رفت می کنی .مردا چی مامان ؟ مردا اوج تکاملشون چن سالگیه ؟» شوخیهای سیا و مامان ی کم آرومم کرد . فقط ی کم ! وهنوز سخت غرق هضم حرفای مادرت هستم ! به قول ماهک اگه تو می بودی هم من شاید بدتر از این مشکلات رو داشتم ٬ شاید . . . ولی با همه اینا این حقم نیست ! این حقم نیست که نبودن تورو به پای بد شگونی و این خرافه ها بذارن !هیچ وقت یادم نمی ره شبی که حلقه دست کردیم حتی اون شب هم مادرت اشک نشوند تو چشام ! سرم وحشتناک درد می کنه و من همه دردمو تو مستی تلخ پنهون می کنم !