156
نمیدونم چه مرگم شده هی دوس دارم ی گوشه کز کنم و زار بزنم !این اولین باریه که چیزی رو از بابا پنهون می کنم و می کنیم واز اتفاق پنج شنبه هیچ حرفی تو خونه در حضور بابا زده نمیشه ! مامان بیشتر از من از واکنش بابا می ترسه و هزار بار التماس می کنه که « ی وقتی نشینی باز برا بابات حرف بزنیا !ایندفعه من دیگه نمی تونم پادر میونی کنم و. . .» مونا جونم با همه همدردیش هی می ره رو اعصابم و ویز ویز می کنه :« تو چرا دلت و زبونت چفت و بست نداره ؟ چرا هی هر چی میشه زرتی می یای تو خونه تعریف می کنی ؟ خداییش همچینم خوب نیستا آدم باید ی جایی تو دلش داشته باشه برا ناگفته هاش ٬ مطمعن باش شوهر که کردی هی که اومدی و براش زر زدی و بعدش دوتا سیلی خوردی اونوقت می فهمی من الان چی گفتم و . . .» اصن حوصله موناجون رو نداشتم و خسته تر از اون بودم که بخوام چیزی بهش بگم .مدام حرفای زشتی رو که شنیده بودم تو ذهنم جولان می داد بخصوص یکیش که تو معناش گیر کرده بودم و حتی نمیدونم چطور نوشته میشه ! آخرش از مامان پرسیدم:« پ ت (ط) ی ا ر ه یعنی چی ؟» وقتی معناشو گفت دوباره شوک زده شدم و بزن زیر گریه .اونقدری که به هق هق و دل زدن افتاده بودم و تو دلم هزار بار مادر محترمت رو به محکمه کشوندم که آخه چرا ؟ خجالت نکشید ی همچین چیزی رو به من نسبت داد ؟ منی که اگه روزگار سازگاری داشت . . . ای تف به این روزگار و تف به دستا خشن گردوننده این . . . همین موقع بود که فرزام تماس گرفت و من وحشتناک عصبی شدم گوشی رو هم خاموش کردم! بعدم داد کشیدم « یکی اون تلفنو از پریز بکشه بخدا اگه بردارین نه من نه شماها هر چی فحش یاد دارم نثار فرزام و جد و آبادش می کنم » مونا هم نیشخندی زد :« دهه ! می خوای جدو آباد خودتو بالا و پایین کنی ؟ منکه مشتاقانه منتظر این لحظه هستم بخدا ی حرصی این اتابک داده منو امروز ممنون می شم این کارو کنی تا دل منم خنک بشه » مامان ی چش غره ای به مونا رفت و اونم مث اینکه تازه فهمیده بود چی از دهنش در اومده مث موش ساکت شد و بعدم از خجالتش سریع رفت !همین موقع بود که یهو سیا اومد و گوشیشو داد به من :« فرزامه ! بخدا اصن هواسم نبود » آی ی ی اونقدر عصبی شدم که اولش ی سیلی چسبوندم تو صورت سیا « احمق الاغ کر بودی گفتم حوصله هیچ کی رو ندارم هر کی زنگید بگید من مردم نیستم ؟ » فرزام هی اونور ویز می زد« بیشعور مگه من هر کیم ؟ چرا بچه رو فحش میدی تو دیوونه ای بقیه چه گناهی کردن ؟ من خر و بگو که با چه ذوق و شوقی باهات تماس گرفتم » « خوبه خودت هم قبول داری که خری ! بابا من پالونی ندارم برای تو خر بذارم ! می فهمی یا نه ؟» فرصت خوبی دستم اومده بود تا هر چی حرص و اعصاب خوردی دارم رو سرش آوار کنم که مامان گوشی رو از دستم قاپید « فرزام جان این حالش خوب نیست تو به دل نگیر عزیزم اگه میشه بعدا تماس بگیر » الان که فکر می کنم می بینم اون لحظه هیچ فرقی با این دیوونه ها نداشتم از شدت عصبانیت دوباره سیا رو سیلی زدم و پارچ آب رو هم زدم دیوار و از صدای شکستنش و خیس شدن زمین لذت بردم « بخدا فقط ی بار دیگه فرزام زنگ بزنه گوشی رو بدین دست من ببینین چی کار کنم ! الانم تنهام بذارین حوصله هیچ کی رو ندارم » مامان که آروم آروم اشک می ریخت و هی قربون صدقه می رفت که « جون من آروم باش ! اینقد کولی بازی در نیار و این بچه رو هم هی اذیتش نکن » « این بچه اس ؟ فقط سه سال از من کوچیکتره ! ولی شعورش نمی کشه وقتی می بینه حال و روزم خوش نیست بدتر بهش دامن نزنه ! وقتی می گم نمی خوام بافلانی حرف بزنم زرتی گوشیشو جواب نده و بعدم بیارتش بچسبونه بیخ گوش من » سیا که نشسته بود رو زمین تیکه های پارچ شکسته رو جمع می کرد وهیچی نمی گفت .فقط آخرش وقتی رفت بیرون ی چیزی گفت که دلمو آتیش زد« باشه فدات شم ٬ من غلط کردم دیگه تکرار نمیشه جون من اینقدر عصبی نشو دیگه تکرار نمیشه ! تو الان شرایط روحیت خوب نیست .سعی کن بخوابی وقتی بیدار شدی با هم حرف می زنیم » اینقده دلم براش سوخت ! اینقده از خودم نفرت پیدا کردم که حد نداشت دوس داشتم همونجا بغلش بگیرم و معذرت بخوام ولی وامونده بمونه این حس و حال مزخرف اصن از جام تکونی نخوردم دوباره داد کشیدم « برو بیرون » بعدم بالشتو گذاشتم رو سرم و پرصدا گریه کردن و به حرفا و قربون صدقه های مامان هم هیچ اعتنایی نکردم!ی وقتی بیدار شدم که بابا کنارم نشسته بود و با مامان صحبت می کردن ! نمیدونم مامان چی بهش گفته بود و نگفته بود که می گفت :« مهم نیست !ی کم دچار رخوت و تکرار شده ! ی چن روز می فرستمش بره مشهد دوستاشو می بینه حال و روزش بهتر میشه » « من مشهد برو نیستم ! حوصله جایی رو ندارم ! اگه ی مدت به حال خودم بذارین بهتر می شم ! همین فقط !» اونام هیچی نگفتن و رفتن و من موندم و باز مرور پنج شنبه و هضم حرفایی که شنیده بود!