طفلی سیا تو طول روز همش سعی می کرد جلو من آفتابی نشه !ومن با همه عذاب وجدانی که داشتم براسیلی زدنش ولی بازم غرورم اجازه نمیداد برم از دلش در آرم !اعصابم وحشتناک شکننده شده و روحم خیلی خیلی بهم ریخته اس !هر یکی دو ساعت می رم زیر دوش آب سرد و بعدشم ولو می شم جلو کولر ! به دادو بیدادهای مامانم هیچ توجهی نمی کنم .آخرش بلند میشه و خاموشش می کنه آتیش می ندازه به این حال و روزم و باز صدام بلند میشه چرت و پرت می گم و دوباره روشنش می کنم .خودبه خود اشکام هی سرازیر می شن وهمش روز پنج شنبه با تمامی جزییاتش جلو چشام رژه می ره . بابا فک می کنه افسردگی گرفتم میگه « نیاز به تغییر داری ٬ برو مشهد دوستاتو می بینی روحیه ات عوض میشه » می گم نه حوصلشونو ندارم . باز میگه « خب زنگ می زنم عموت برو تهران ی مدت اونجا باش فرزانه هم خوشحال میشه »!!! از این بدتر هیچی نمی شد « برم چه غلطی کنم اونجا ؟ برم روحیم عوض شه یا کنایه های زن عمو رو بشنوم ؟ برم هی رعنا جان رعنا جان تو گوشم زمزمه کنه ؟ برم که عمو هی فرزام فرزام کنه ؟ که چی بشه ؟!» بعدم باز می زنم زیر گریه . . . بابا مودمم رو دوباره پس داد « خب پس برو نت ! دردت همینه دیگه نه ؟ » من هیچی نمی گم و اون می یادش می شینه کنارم و بای لحن خیلی خیلی مهربون سعی میکنه که مثلا آرومم کنه « چیزی هست که بخوای به من بگی ؟ چیزی هست که گفتنش سبک کنتت و آروم ؟ بریز بیرون  . . . خواهش می کنم »دوس دارم باهاش حرف بزنم همه چی رو بگم ولی مامان هی لبشو می گزید و اشاره می کرد که ی وقتی چیزی نگم ! ومن گیج و درمونده باز گریه ام می گیره !  بغلم گرفت و سرمو گذاشت رو سینه اش « سخته برا ی پدر که درد بچشو ببینه و ندونه چی هست! سخته اینکه فک کنه نمی تونه کاری برا آروم شدنش بکنه ! ولی خب اونقدر این پدر حالیش میشه که گاهی اوقات بچه هام ی چیزایی برا خودشون دارن و دوس ندارن بریزن بیرون ! ولی حالا هر چی که هست اینقدر خودتو درگیرش نکن ! اونقدر بهش میدون نده که باورش بشه تونسته تورو از پا بندازه و . . .» بابا همینطور حرف می زد و من با صدا قلبش و بالاو پایین رفتن سینه اش حس آرومی رو داشتم اونقدر آروم که دوس نداشتم سرمو بردارم .هی می رم نت و پرسه می زنم تا کمتر فکرم درگیر شه ! می رم مسنجر تا باز با بچه ها لودگی کنیم و برا یکی دوساعتم شده بی عاری رو تجربه کنم !  نیلو شاید تنها کسی باشه تو حلقه دوستان مجازی که درگیر اتفاقات روزمره ام هست !( وهمینطور من ) کسیکه میشه بهش گفت سنگ صبور ٬ واینکه خیلی خوب میدونه چطورو چه وقتایی با مسخره بازیهاش و شوخیهاش بخندونتم !ولی توروح مسنجر هی قاط می زنه و پرتم می کنه بیرون !و با بسته شدن مسنجر باز همون می شم که بودم واین داره اذیتم می کنه ! یادته می گفتی « وقتی نتونی اونطور که دوس داری تو دنیای بیرونت باشی و لذت ببری مطمئن باش مجازی هم نمی تونی هر چند شاید بشه اونجا از خودت دور بشی و ی بعد دیگه از خودتو نشون بدی و تجربه کنی ولی این ناهماهنگی بهم می ریزتت !» شاید. . . ولی هنوزم می گم اینطور نیست ! من نمی رم مسنجر که چن لایه بشم و آرزوی یکی از بودناشو داشته باشم می رم از واقعیتها ی کم دور شم ٬ مث همون تجربه مستی رو میده !همینکه قیدو بند برات نذاره و بتونی در عین نتونستن خودتو از ی چیزایی دور کنی شیرینه با همه شاید به قول تو گس بودنش !اه تو روح مسنجر بیاد . . .